ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: جزییات «کنگره بزرگ شعر نو ایران» اعلام شد

۞ :: شب شعر مدافعان حرم به یاد شهید محسن حججی برگزار می‌شود

۞ :: در نشست بررسی سیر تحول اشعار حسنا محمدزاده مطرح شد

۞ :: خبرگزاری تسنیم: «بهار سرخ»؛ سروده اسماعیلی در باره شهید راست ‌قامت حرم «محسن حججی»

۞ :: چهارمین کنگره بین‌المللی شعر حوزه با دو موضوع ویژه فراخوان داد

۞ :: اختصاصی : بررسی کارنامه ادبی حسنا محمدزاده در فرهنگ سرای بهمن

۞ :: اختصاصی : سروده های شاعران تقدیم به شهید محسن حججی

۞ :: اختصاصی : فراخوان کنگره شعر (رباعی) به مناسبت شهادت شهید محسن حججی

۞ :: اختتامیه هفتمین جشنواره سراسری شعر بسیج / قم

۞ :: اختصاصی : همه شاعران باید این گفتگو را بخوانند.

۞ :: عصرانه ادبی خبرگزاری فارس به یاد شهید «جعفر نجاتی» برگزار می‌شود

۞ :: ششمین جشنواره بین‌المللی شعر «دوباره غدیر» فراخوان داد

۞ :: رونمایی از مجموعه شعر رضوی«از سمت سناباد» در کنگره ادبی شاهچراغ

۞ :: پیکر زنده یاد غلام رضا شکوهی در مشهد تشییع شد

۞ :: تصنیف‌های نایاب محمد قهرمان منتشر شد

۞ :: «مهدی تقی‌نژاد» به عصرانه ادبی خبرگزاری فارس می‌آید

۞ :: میراث عارف قزوینی بررسی می‌شود

۞ :: یادداشت رضا اسماعیلی در گرامیداشت مرحوم «غلامرضا شکوهی»

۞ :: یادداشت محمد مهدی عبدالهی: اشعار «غلامرضا شکوهی» مثل آیینه زلال و صاف بود

۞ :: امیری‌اسفندقه: شعرهای ماندگار ادبیات فارسی آیینی است




تاریخ ارسال :1396/5/9 در ساعت : 1:18:30

بخش مورد نظر :خاطرات



273
آشنایی با رهبر انقلاب
محمود شریف صادقی

حدود 55 سال پیش، هنگام خروج از انجمن ادبی مسعود (پشت میدان سبزی - شهید مطهری فعلی) در قم با ایشان - رهبر معظم انقلاب - که طلبه‌ای جوان بودند روبرو شدم و همان گفت و گوی مختصر باب آشنایی با رهبر انقلاب بود. از آن زمان هر گاه مسئله‌ای پیش بیاید به وسیله نامه یا پیام به ایشان منتقل می‌کنم.



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/4/26 در ساعت : 23:18:34

بخش مورد نظر :خاطرات



272
این نیز بگذرد...
عباس خوش عمل

در یکی از جلسات شعر دورهمی حوزه ی هنری وقتی نوبت شعرخوانی به قیصر رسید، غزلی خواند که بیتی از آن چنین بود:
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم :تو را دوست دارم...

شاعر فقید استاد محمدعلی مردانی پس از خواندن غزل بر بیت مذکور اشکال وارد کرد و گفت:جناب قیصر عزیز!شما بایستی ردیف را جمع بیاورید ؛ یعنی بگویید:تو را دوست داریم. قیصر امین پور مثل همیشه فقط لبخند زد و چون کس دیگری ابراز نظر نکرد، من گفتم:
جناب استاد مردانی! اگر جناب امین پور بخواهند چنین کنند بایستی از بیت اول تا آخر ردیف را جمع بیاورند که خود اشکالات بیشتری بر غزل بار می کند. وانگهی به نظر من بیت هیچ اشکالی ندارد. در شنیدن ممکن است شنونده شک کند که بیت درست نیست ؛ اما در نگارش وقتی عبارت «تو را دوست دارم» در گیومه قرار بگیرد اشکالی بر آن مترتب نیست؛ چون شاعر می گوید :من و آسمان تا دم صبح عبارت «تو را دوست دارم» را ترجیع و

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/4/9 در ساعت : 20:52:56

بخش مورد نظر :خاطرات



271
خاطره «آنا برزینا»
از دیدار با رهبری

«آنا برزینا» شاعر زن روس می گوید: «ایران تنها کشوری است که جلسات شعرخوانی را در بالاترین سطح برگزار می‌کند. در روسیه هیچ وقت مراسمی برگزار نمی‌شود که رییس جمهور به عنوان عالی‌ترین مقام کشور، شاعران را جمع کند و اینقدر به ادبیات توجه داشته باشد.»

خاطره او از دیدار با رهبر انقلاب شنیدنی است:
«پیش از این دیدار، راجع به ایشان - رهبر انقلاب - فقط مقاله خوانده بودم. دیدار بسیار عجیب و خاطره‌انگیزی بود. پیش از این نمی‌دانستم که مردم ایران به رهبرشان «آقا» می‌گویند. آقا برای من مثل پدر بود. وقتی ایشان را دیدم و شعرم را به زبان فارسی برایشان خواندم، احساس آرامش داشتم. برایم عجیب بود که در ایران، بالاترین مقام کشور، شاعری فرهیخته و ادب دوست است و اینقدر به ادبیات توجه دارد.»



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/3/14 در ساعت : 5:47:31

بخش مورد نظر :خاطرات



270
در مکتب «اخوان»
مرتضی امیری اسفندقه

اخوان آدم بسیار بزرگی بود. هم در کلام هم در مرام. زمانی احمد شاملو رفت آمریکا سخنرانی کرد و در آن‎جا فردوسی بزرگ را به ‎زعم خودش، فرو مالید و او را یک دروغ ‎زن بزرگ نامید. مدتی بعد از آن اخوان به آلمان سفر کرده بود. در آلمان در جمع ایرانیان برنامه‎ای برایش گذاشته بودند. یک نفر از او سئوال کرد که نظرتان راجع به سخنرانی شاملو در باره فردوسی چیست؟ می‎دانید اخوان چه پاسخ داد؟ گفت: «این یک مشکل درونی است و ما خودمان در درون حل می‎کنیم.» برای این‎ که گزک به دست چهار تا آدمی که دوست ندارند ایرانی‎ها را با هم رفیق ببینند نداده باشد. این می‎شود مرامی که از معلمی مثل اخوان باید یاد بگیریم.



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/3/4 در ساعت : 15:11:40

بخش مورد نظر :خاطرات



269
خاطره ای از سپیده کاشانی
از زبان فرزند

فرزند خانم کاشانی در باره حضور مادر بزرگوارش در جبهه های جنگ تحمیلی، خاطره ای را به این صورت بیان می کند: «وقتی از اهواز به طرف آبادان می آمدیم، نزدیک پادگان حمیدیه، دشمن با راکت و خمپاره به ما حمله کرد و وسیله نقلیه ما منحرف شد.

اطلاع دادند که شما در منطقه دشمن و روی میادین مین قرار گرفته اید، مادر با لبخند گفتند: مگر بین من و رزمنده های خطّ مقدم چه تفاوتی وجود دارد، باید در کنار برادران جبهه باشیم؛ آنها فرزندان ما هستند».




ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/2/12 در ساعت : 23:20:29

بخش مورد نظر :خاطرات



268
خاطره ای از «شیون فومنی»
حامد فومنی

در دهه‌ی 50 پدرم همراه استاد پوررضا در میدان «شهرداری» رشت قدم می‌زد، او صدای مردی را شنید که برای برادرش نامه می‌نوشت. مرد جملات را بلند می‌گفت و فرد باسوادی که به «کاغذنویس» معروف بود، آن‌ها را می‌نوشت. پدرم از این دیالوگ سوژه گرفت و به گفته‌ی استاد پوررضا، در مدت حدود 7 تا 10 دقیقه ترانه‌ای را نوشت. سپس شیون فومنی ترانه را به پوررضا داد و گفت این متعلق به شماست.

پدرم کاری را که برای یک آهنگساز مانند پوررضا می‌نوشت، به فرد دیگری نمی‌داد. او شاعری دوزبانه بود و روی ملودی هم شعر می‌گذاشت.



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/1/20 در ساعت : 23:7:8

بخش مورد نظر :خاطرات



267
کشف یک شاعر
مصطفی محدثی خراسانی

سال هایی که در مشهد معلم بودم، تابستان‌ها دانش‌آموزان خراسانی را جمع می‌کردیم و مباحث آموزشی شعر را برایشان مطرح می‌کردیم. در خاطرم هست که در یکی از این سال‌ها هنگام غروب، بلندگو من را صدا زد و اعلام کرد که یک نفر که از کاروان دانش‌آموزان سبزوار جا مانده، همراه برادرش خود را به محل اردو رسانده است، وقتی من پیش این دو رفتم، دیدم برادر او نیز یک دانش‌آموز است که او را از یکی از روستاهای دورافتاده سبزوار با خود آورده است. فکر کردم اگر بخواهد همین الان بازگردد، مشخص نیست کی به روستایش برسد، از این رو به او گفتم می‌توانی در اردو بمانی. او گفت من با این عوالم شاعرانه میانه‌ای ندارم. گفتم ولی می‌توانی به‌عنوان دانش‌آموز بمانی. او ماند و ماندنش مصادف شد با این که امروز با شاعری به نام «عباس چشامی» در فضای شعر کشور روبرو هستیم.



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/12/29 در ساعت : 12:45:49

بخش مورد نظر :خاطرات



دختر گلم !
رضا اسماعیلی

به دعوت دوست هنرمندم، شاعر طنز پرداز رضا رفیع برای داوری یک برنامه مشاعره به همراه آقای محدثی به فرهنگسرای فردوس رفته بودم .
اکثر کسانی که در برنامه مشاعره شرکت کرده بودند ، دختران و پسران نوجوان 7 تا 12 سال بودند .
برنامه مشاعره به خوبی برگزار شد . در مراسم تقدیر از برگزیدگان آقای رفیع اسامی پنج نفر از بر
گزیدگان را به من داد و گفت : اگر زحمتی نیست اسامی این پنج نفر را شما بخوانید تا برای تشویق لوح تقدیر و جوایزشان را از دست شما بگیرند.
من هم قبول کردم و اولین اسم را از روی لیست خواندم و گفتم : دختر گلم ! خانم مریم پاکخو برای دریافت جایزه شان تشریف بیارند ...
با گفتن این جمله ، ناگهان جمعیت حاضر در سالن با شلیک خنده سالن را روی سرشان گذاشتند . وقتی سر بلند کردم ، خانم میانسالی را دیدم – تقریبا 60 ساله – که برای گرفتن لوح تقدیر و جایزه دارد به سمت من می آید !




ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/12/16 در ساعت : 23:14:47

بخش مورد نظر :خاطرات



بازنشر خاطره ای از « احمد عزیزی »
عباس خوش عمل

در یکی از روزهای پایانی فروردین 1361 پس از سپری شدن تعطیلات نوروزی ، «احمد عزیزی» به دفتر مجله ی جوانان امروز آمده بود تا همدیگر را ببینیم.بعد از صرف ناهار در رستوران روزنامه- که با سمفونی سرفه های شدید احمد همراه بود و آخر هم دلیل آن همه سرفه کردنهای او را در همیشه ی دیدارها و با هم بودنهایمان ندانستم- به احمد گفتم: درویش*!تا کنون دوسه بار مرا به محضر استاد احمد فردید برده ای.اجازه بده امروز در معیت هم به دیدن استاد امیری فیروزکوهی برویم.قبول کرد و پس از تعطیل شدن اداره، پیاده از خیابان خیام به سمت بهارستان و از آنجا به دروازه شمیران و سپس خیابان زرّین نعل- که منزل استاد امیری آنجا واقع بود-رفتیم.در زدیم و استاد مظاهر مصفّا -ادیب و شاعر برجسته و داماد سیدالشعراء-در را به رویمان گشود و ما را به اتاق نشیمن استاد که دست کمی از حمام سونا نداشت راهنمائی کرد.استاد امیری بشدت سرمایی بود و با اندک نسیمی

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/12/5 در ساعت : 23:10:31

بخش مورد نظر :خاطرات



266
سخن آشنا
محمدرضا شفیعی کدکنی

من یک طلبه 15، 16 ساله بودم و بسیار حریص به یادگیری و مطالعه؛ جز ساعاتی که سر درس بودم، بقیه را در کتابخانه آستان قدس یا مسجد گوهرشاد می‌گذراندم.
در سال 1334 مجله‌ای در کتابخانه آستان قدس دیدم به اسم مجله "در راه هنر" که توجه من را به خود جلب کرد. این روزنامه‌ای بود که امتیازی رسمی نداشت و شاملو، اخوان، عماد خراسانی و عده‌ای از شاعران پیش‌رو آن سال‌ها این مجله را با امتیاز روزنامه‌ای دیگر چاپ می‌کردند.
شش شماره از این مجله بیش‌تر چاپ نشد و این شماره‌ها در کتابخانه شخصی من موجود است. مقاله اخوان ثالث با نام "نوعی وزن در شعر فارسی" توجه مرا به خود جلب کرد؛ این مقاله به زبان فنی بود. در آن مجله یک غزل تربتی از سروده‌های قهرمان چاپ شده بود و آشنایی من با شعر و نام قهرمان از آن سال بود. در آن زمان مرحوم قهرمان هنوز کارمند بانک بود و به کتابخانه دانشکده ادبیات نیامده بود. روزی قهرمان برای دیدن ما به دفتر

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/12/5 در ساعت : 23:7:37

بخش مورد نظر :خاطرات




266
سخن آشنا
محمدرضا شفیعی کدکنی

من یک طلبه 15، 16 ساله بودم و بسیار حریص به یادگیری و مطالعه؛ جز ساعاتی که سر درس بودم، بقیه را در کتابخانه آستان قدس یا مسجد گوهرشاد می‌گذراندم.
در سال 1334 مجله‌ای در کتابخانه آستان قدس دیدم به اسم مجله "در راه هنر" که توجه من را به خود جلب کرد. این روزنامه‌ای بود که امتیازی رسمی نداشت و شاملو، اخوان، عماد خراسانی و عده‌ای از شاعران پیش‌رو آن سال‌ها این مجله را با امتیاز روزنامه‌ای دیگر چاپ می‌کردند.
شش شماره از این مجله بیش‌تر چاپ نشد و این شماره‌ها در کتابخانه شخصی من موجود است. مقاله اخوان ثالث با نام "نوعی وزن در شعر فارسی" توجه مرا به خود جلب کرد؛ این مقاله به زبان فنی بود. در آن مجله یک غزل تربتی از سروده‌های قهرمان چاپ شده بود و آشنایی من با شعر و نام قهرمان از آن سال بود. در آن زمان مرحوم قهرمان هنوز کارمند بانک بود و به کتابخانه دانشکده ادبیات نیامده بود. روزی قهرمان برای دیدن ما به

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/11/15 در ساعت : 22:18:13

بخش مورد نظر :خاطرات



265
سخن کز دل برآید ...
مقام معظم رهبری

من یک وقتی یک شعری گفته بودم در باره امام زمان (سلام الله علیه). رفتم جمکران و خب؛ تضرّع و توجه و نماز و همین اعمال که هست. دیدم آرام نمی‌گیرم؛ راحت نمی‌شوم. بلند شدم و ایستادم. دفترم هم در جیبم بود؛ دفتر شعر را در آوردم، گفتم آقاجان! این شعر را برای شما گفته‌ام، می‌خوانم برایتان. شروع کردم شعر را خواندن؛ آهسته البته. هیچ کس هم متوجه نبود. یک غزلی بود، از ابتدا تا آخر غزل را خطاب به حضرت خواندم.

گمان می‌کنم تأثیری که آن غزل در حال من کرد، آن نماز مخصوص و آن چیزها نکرد. آدم با دلش که حرف بزند این طوری است.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/11/4 در ساعت : 20:16:46

بخش مورد نظر :خاطرات



264
منظومه «درفش کاویان»
حمید مصدق

در مورد منظومه ی درفش کاویان که سروده ام باید بگویم در سال 1339 من دانشجویی بودم که در دانشکده حقوق دانشگاه تهران درس می خواندم. در آن دوران بسیاری از دانشجویان پنهان و آشکار مبارزاتی علیه رژیم انجام می دادند و این خوشایند مسئولان دانشگاه نبود. یک روز یکی از استادان در کلاس درس با نارضایتی به دانشجویان گفت: برخی از دانشجویان شکایت می کنند که در جامعه برای جوان کار پیدا نمی شود این فقط یک بهانه است از شما دانشجویان. برای هر یک که داوطلب هستید، حاضرم فوراً کار پیدا کنم. اما فکر نمی کنم شما اهل کار و تلاش باشید، حالا چه کسی می خواهد کار کند؟ فوراً از جایم بر خاستم و گفتم: من استاد حاضرم کار کنم. من در حقیقت نیاز به کار کردن نداشتم، اما برای این که حرف دوستان دانشجویم را به کرسی بنشانم، داوطلب کار شدم. استاد فکری کرد و گفت: فردا صبح به دیدنم بیا تا تو را سر کار بفرستم. روز بعد به دیدنش رفتم. استاد نشانی یکی از

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/10/25 در ساعت : 23:52:28

بخش مورد نظر :خاطرات



263
قرآن می خوانم
جواد محقق

در آن سال‌ها - پیش از انقلاب - سردبیر مجله جوانان از شاعران خواسته بود که به چهار سئوال در صفحه شعر پاسخ دهند که یکی از آنها این بود که در اوقات فراغت خود چه می‌کنید؟
عباس باقری بر خلاف رسم مالوف در پاسخ به آن سئوال نوشته بود که من قرآن می‌خوانم. این بیان شاید امروز چندان شجاعانه نباشد، اما در آن سال‌ها چنین پاسخی بسیار شجاعانه به شمار می‌رفت.



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/10/7 در ساعت : 13:37:9

بخش مورد نظر :خاطرات



262
خلاقیت!
نیما یوشیج

اخیرا خبرنگار جوانی پیش من آمده بود. این جوان می خواست مطالب بکری را راجع به من با هم جور کند که دیگران نکرده اند. تبارک الله احسن الخالقین! باید به این جور جوانان که قدرت خلاقیت دارند کمک کرد. به من گفت: «چطور است در شرح حال شما، اسم شما را با اسم دیگر عوض کنم؟» من به او گفتم: «ابتکار شما کامل تر می شود اگر چنانچه اشعار مرا هم با اشعار دیگران عوض کنید. به علاوه عکس مرد ناشناسی را هم به جای عکس من چاپ بزنید!»
( نامه های نیما، شراگیم یوشیج، ص 534 .)



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/9/21 در ساعت : 18:50:6

بخش مورد نظر :خاطرات



261
خاطره ای از «نجمه زارع»
محدثه رضایی

روی تخته ای داده بود خوشنویسی کنند: «نجمه جون! دوستت داریم!» و نصب کرده بود توی دفتر انجمن شعر و ادب قم . این هدیه ای بود از طرف خودش به خودش. نه این که به محبت دیگران نیازی داشته باشد... وقتی کسی قدرت دوست داشتن و شناخت خودش را داشته باشد می تواند این را به دیگران هدیه کند!

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...
جوی و دو جفت چکمه و گل بود و ما دو تا...

وقتی نگاه من به تو افتاد سرنوشت
تصدیق گفته های "هگل" بود و ما دو تا...

روز قرار اول و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا...

افتاد روی میز ورق های سرنوشت
فنجان و فال و بی بی و دل بود و ما دو تا...

کم کم زمانه داشت به هم می رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کل بود و ما دو تا...


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/9/1 در ساعت : 23:33:29

بخش مورد نظر :خاطرات



260
خاطره ای از حسین منزوی
حسین جوادان

تابستان سال ۱۳۸۲ شهر هشتگرد مهمان ویژه ای داشت. حسین منزوی شاعر نامدار معاصر، علیرغم بیماری شدیدی که داشت، دعوت ما را پذیرفت و به انجمن ادبی هشتگرد آمد. شور و حال خاصی در بین شاعران منطقه به وجود آمده بود. چون منزوی زیاد در انجمن ها حضور پیدا نمی کرد. به هر حال منزوی با آن هیبت باشکوه شاعرانه اش آمد و انصافا سنگ تمام گذاشت. بهترین و زیباترین شعرهایش را گلچین کرد و برای ما خواند.
همه ما سراپا چشم بودیم برای تماشا و گوش بودیم برای شنفتن. شاعران خوب منطقه هم آمدند و شعرخوانی کردند. به جرات می توان گفت هشتگرد تا به حال میزبان شاعری در این ابعاد نبود. بعد از مراسم منزوی را تا زادگاهش زنجان مشایعت کردیم.
در طول راه درد دل می کرد و این شعر را زمزمه می کرد:
شاعر تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت…
می گفت با من نامهربانی کرده اند. کسی سراغی از من نمی گیرد. من هم دنبال جاه طلبی نیستم. در خلوت خودم

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/8/8 در ساعت : 9:46:2

بخش مورد نظر :خاطرات



259
مبادا روی لاله پا گذاریم
بازنویسی: سیدحبیب حبیب‌پور

محمدحسین قانعی خاطره‌ای از شعر معروف قیصر امین‌پور دارد که سیدحبیب حبیب‌پور آن را بازنویسی کرده است.
محمدحسین قانعی می‌گوید: «در یکی از روزهای آغازین جنگ تحمیلی در جمع تعدادی از هنرمندان از جمله شادروان دکتر قیصر امین‌پور، شاعر و نویسنده متعهد و انقلابی، در امور تربیتی شهرستان دزفول نشسته بودیم و بوی رنگ و گواش و پارچه‌های خطاطی در اتاق پراکنده بود.
یکی از هنرمندان مشغول کشیدن طرحی بود که در آن بال سیمرغی با رنگ آبی و در کنار آن لاله‌ای به زیبایی تمام با رنگ قرمز نقاشی می‌شد. او پس از تکمیل نقاشی‌اش رو به قیصر کرد و گفت: آیا می‌شود برای این تصویر شعری بسرایید؟ آخر این طرح یکی از آن دو بیتی‌های زیبای شما را می‌طلبد. قیصر با همان تواضع و ادب همیشگی و با اندکی شوخی گفت: شعر و مطلب شیر آب نیست که هر موقع دلت خواست، باز کنی و روان شود. باید جرقه‌ای در ذهن زده شود و اصولأ راز ماندگ

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/7/21 در ساعت : 11:47:0

بخش مورد نظر :خاطرات



258
یار عباس (ع)
محمد تقی قشقایی

نزدیک حرم حضرت عباس بودیم، سینای چهار ساله گفت: تشنمه ! خیلی تشنمه !
مادرش از کیفش یک بطری آب در آورد و به سینا داد، سینا در بطری را بازکرد و یک دفعه آب بطری را خالی کرد!
مادرش نگاه به سینا و بعد به من و من نگاه غضب آلود به سینا که چرا این کار را کردی؟!
بدون این که جمله ای بگوییم گفت:
-مگه شما نگفته بودی عباس تشنه ش بود ولی آب نخورد! منم تشنه م بود و آب نخوردم!

آنجا این رباعی متولد شد:

می خواست که داغدار عباس شود
می خواست همیشه یار عباس شود
آنجا پسرم که ظرف آبش را ریخت
می خواست شبیه کار عباس شود!




ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/7/11 در ساعت : 18:20:30

بخش مورد نظر :خاطرات



257
گستاخی میرزاده ی عشقی!
عباس خوش عمل

* اشاره : خلاصه ی این مطلب به طور ناقص در پاورقی های جلد اول «خلوت انس» اثر استاد فقید مشفق کاشانی آمده است ؛ اما به طور مفصلش را که ذیلآ می آید شفاهآ از استاد مشفق شنیده ام.هرچه هست خیلی جالب است .
*****
استاد فقید حبیب یغمایی (شاعر - ادیب و روزنامه نگار بزرگ معاصر) می گفت:یک وقت در محفلی که چند تن از شاعران از جمله ملک الشعرای بهار حضور داشتند،مرحوم میرزاده ی عشقی غزلی خواند که مطلعش چنین بود:
یاران ز چیست این همه خون در دلم کنید؟
دیوانـــه ام مـــن عقـــل نـــدارم ولم کنید....
مرحوم ملک الشعراء رو به میرزاده گفت:
حیف از ذوق و طبع شماست که غزلتان به دلیل وجود حرف «ع» در مصراع دوم و کلمه ی «عقل» که زحاف است حسن مطلع نداشته باشد.بهتر است بگویید:
دیوانه ام که عقل ندارم ولم کنید...
مرحوم میرزاده با وجود احترامی که نسبت به ملک الشعرای بهار قائل بود ، خون سیدی اش جوش آمدو

....

ادامه مطلب

15




کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی