ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: تسنیم: سروده‌هایی از شاعران به مناسبت آزادسازی خرمشهر

۞ :: سی و ششمین «شب شاعر» برگزار شد

۞ :: شاعران برگزیده «ترنم حماسه» معرفی شدند

۞ :: مراسم بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی در کیش برگزار شد

۞ :: رضا اسماعیلی در گفتگو با خبرگزاری قرآن: زبان فارسی زبان علم، ادب، فرهنگ و اندیشه است

۞ :: اختصاصی : آئین اختتامیه نخستین کنگره ملی شعر "ترنم حماسه"

۞ :: شعر آیینی در عصر حاضر حماسه بزرگی ایجاد كرده است

۞ :: تجلیل از حمید سبزواری در اختتامیه «ترنم حماسه»

۞ :: محسن مومنی:زبان فارسی، زبان انقلاب اسلامی است

۞ :: زندگی و شعر غلامرضا قدسی با حاشیه‌هایی از رهبر انقلاب منتشر شد

۞ :: اختتامیه جشنواره طنز سوره 31 اردیبهشت ماه برگزار می‌شود

۞ :: یادداشت رضا اسماعیلی به مناسبت 28 اردیبهشت، روز بزرگداشت حکیم خیام نیشابوری

۞ :: اختصاصی : حمایت بیش از 250 نویسنده و شاعر از حجت‌الاسلام رئیسی+اسامی

۞ :: نماهنگ «خلیج فارس» با سروده‌ای از انصاری‌نژاد

۞ :: حمایت شاعران متعهد از حجت‌الاسلام رئیسی

۞ :: «آخرین غزل» سروده شد

۞ :: درنگی در اشعار سیدحسن حسینی نمایش هنرمندانه جهان شاعرانه

۞ :: نشست عصری با کتاب در خبرگزاری فارس برگزار شد

۞ :: پرورش جنبه‌های غنایی در شعر معاصر افغانستان

۞ :: سوره مهر در ادبیات انقلاب و دفاع مقدس حرف اول را می‌زند




تاریخ ارسال :1396/2/12 در ساعت : 23:20:29

بخش مورد نظر :خاطرات



268
خاطره ای از «شیون فومنی»
حامد فومنی

در دهه‌ی 50 پدرم همراه استاد پوررضا در میدان «شهرداری» رشت قدم می‌زد، او صدای مردی را شنید که برای برادرش نامه می‌نوشت. مرد جملات را بلند می‌گفت و فرد باسوادی که به «کاغذنویس» معروف بود، آن‌ها را می‌نوشت. پدرم از این دیالوگ سوژه گرفت و به گفته‌ی استاد پوررضا، در مدت حدود 7 تا 10 دقیقه ترانه‌ای را نوشت. سپس شیون فومنی ترانه را به پوررضا داد و گفت این متعلق به شماست.

پدرم کاری را که برای یک آهنگساز مانند پوررضا می‌نوشت، به فرد دیگری نمی‌داد. او شاعری دوزبانه بود و روی ملودی هم شعر می‌گذاشت.



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/1/20 در ساعت : 23:7:8

بخش مورد نظر :خاطرات



267
کشف یک شاعر
مصطفی محدثی خراسانی

سال هایی که در مشهد معلم بودم، تابستان‌ها دانش‌آموزان خراسانی را جمع می‌کردیم و مباحث آموزشی شعر را برایشان مطرح می‌کردیم. در خاطرم هست که در یکی از این سال‌ها هنگام غروب، بلندگو من را صدا زد و اعلام کرد که یک نفر که از کاروان دانش‌آموزان سبزوار جا مانده، همراه برادرش خود را به محل اردو رسانده است، وقتی من پیش این دو رفتم، دیدم برادر او نیز یک دانش‌آموز است که او را از یکی از روستاهای دورافتاده سبزوار با خود آورده است. فکر کردم اگر بخواهد همین الان بازگردد، مشخص نیست کی به روستایش برسد، از این رو به او گفتم می‌توانی در اردو بمانی. او گفت من با این عوالم شاعرانه میانه‌ای ندارم. گفتم ولی می‌توانی به‌عنوان دانش‌آموز بمانی. او ماند و ماندنش مصادف شد با این که امروز با شاعری به نام «عباس چشامی» در فضای شعر کشور روبرو هستیم.



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/12/29 در ساعت : 12:45:49

بخش مورد نظر :خاطرات



دختر گلم !
رضا اسماعیلی

به دعوت دوست هنرمندم، شاعر طنز پرداز رضا رفیع برای داوری یک برنامه مشاعره به همراه آقای محدثی به فرهنگسرای فردوس رفته بودم .
اکثر کسانی که در برنامه مشاعره شرکت کرده بودند ، دختران و پسران نوجوان 7 تا 12 سال بودند .
برنامه مشاعره به خوبی برگزار شد . در مراسم تقدیر از برگزیدگان آقای رفیع اسامی پنج نفر از بر
گزیدگان را به من داد و گفت : اگر زحمتی نیست اسامی این پنج نفر را شما بخوانید تا برای تشویق لوح تقدیر و جوایزشان را از دست شما بگیرند.
من هم قبول کردم و اولین اسم را از روی لیست خواندم و گفتم : دختر گلم ! خانم مریم پاکخو برای دریافت جایزه شان تشریف بیارند ...
با گفتن این جمله ، ناگهان جمعیت حاضر در سالن با شلیک خنده سالن را روی سرشان گذاشتند . وقتی سر بلند کردم ، خانم میانسالی را دیدم – تقریبا 60 ساله – که برای گرفتن لوح تقدیر و جایزه دارد به سمت من می آید !




ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/12/16 در ساعت : 23:14:47

بخش مورد نظر :خاطرات



بازنشر خاطره ای از « احمد عزیزی »
عباس خوش عمل

در یکی از روزهای پایانی فروردین 1361 پس از سپری شدن تعطیلات نوروزی ، «احمد عزیزی» به دفتر مجله ی جوانان امروز آمده بود تا همدیگر را ببینیم.بعد از صرف ناهار در رستوران روزنامه- که با سمفونی سرفه های شدید احمد همراه بود و آخر هم دلیل آن همه سرفه کردنهای او را در همیشه ی دیدارها و با هم بودنهایمان ندانستم- به احمد گفتم: درویش*!تا کنون دوسه بار مرا به محضر استاد احمد فردید برده ای.اجازه بده امروز در معیت هم به دیدن استاد امیری فیروزکوهی برویم.قبول کرد و پس از تعطیل شدن اداره، پیاده از خیابان خیام به سمت بهارستان و از آنجا به دروازه شمیران و سپس خیابان زرّین نعل- که منزل استاد امیری آنجا واقع بود-رفتیم.در زدیم و استاد مظاهر مصفّا -ادیب و شاعر برجسته و داماد سیدالشعراء-در را به رویمان گشود و ما را به اتاق نشیمن استاد که دست کمی از حمام سونا نداشت راهنمائی کرد.استاد امیری بشدت سرمایی بود و با اندک نسیمی

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/12/5 در ساعت : 23:10:31

بخش مورد نظر :خاطرات



266
سخن آشنا
محمدرضا شفیعی کدکنی

من یک طلبه 15، 16 ساله بودم و بسیار حریص به یادگیری و مطالعه؛ جز ساعاتی که سر درس بودم، بقیه را در کتابخانه آستان قدس یا مسجد گوهرشاد می‌گذراندم.
در سال 1334 مجله‌ای در کتابخانه آستان قدس دیدم به اسم مجله "در راه هنر" که توجه من را به خود جلب کرد. این روزنامه‌ای بود که امتیازی رسمی نداشت و شاملو، اخوان، عماد خراسانی و عده‌ای از شاعران پیش‌رو آن سال‌ها این مجله را با امتیاز روزنامه‌ای دیگر چاپ می‌کردند.
شش شماره از این مجله بیش‌تر چاپ نشد و این شماره‌ها در کتابخانه شخصی من موجود است. مقاله اخوان ثالث با نام "نوعی وزن در شعر فارسی" توجه مرا به خود جلب کرد؛ این مقاله به زبان فنی بود. در آن مجله یک غزل تربتی از سروده‌های قهرمان چاپ شده بود و آشنایی من با شعر و نام قهرمان از آن سال بود. در آن زمان مرحوم قهرمان هنوز کارمند بانک بود و به کتابخانه دانشکده ادبیات نیامده بود. روزی قهرمان برای دیدن ما به دفتر

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/12/5 در ساعت : 23:7:37

بخش مورد نظر :خاطرات




266
سخن آشنا
محمدرضا شفیعی کدکنی

من یک طلبه 15، 16 ساله بودم و بسیار حریص به یادگیری و مطالعه؛ جز ساعاتی که سر درس بودم، بقیه را در کتابخانه آستان قدس یا مسجد گوهرشاد می‌گذراندم.
در سال 1334 مجله‌ای در کتابخانه آستان قدس دیدم به اسم مجله "در راه هنر" که توجه من را به خود جلب کرد. این روزنامه‌ای بود که امتیازی رسمی نداشت و شاملو، اخوان، عماد خراسانی و عده‌ای از شاعران پیش‌رو آن سال‌ها این مجله را با امتیاز روزنامه‌ای دیگر چاپ می‌کردند.
شش شماره از این مجله بیش‌تر چاپ نشد و این شماره‌ها در کتابخانه شخصی من موجود است. مقاله اخوان ثالث با نام "نوعی وزن در شعر فارسی" توجه مرا به خود جلب کرد؛ این مقاله به زبان فنی بود. در آن مجله یک غزل تربتی از سروده‌های قهرمان چاپ شده بود و آشنایی من با شعر و نام قهرمان از آن سال بود. در آن زمان مرحوم قهرمان هنوز کارمند بانک بود و به کتابخانه دانشکده ادبیات نیامده بود. روزی قهرمان برای دیدن ما به

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/11/15 در ساعت : 22:18:13

بخش مورد نظر :خاطرات



265
سخن کز دل برآید ...
مقام معظم رهبری

من یک وقتی یک شعری گفته بودم در باره امام زمان (سلام الله علیه). رفتم جمکران و خب؛ تضرّع و توجه و نماز و همین اعمال که هست. دیدم آرام نمی‌گیرم؛ راحت نمی‌شوم. بلند شدم و ایستادم. دفترم هم در جیبم بود؛ دفتر شعر را در آوردم، گفتم آقاجان! این شعر را برای شما گفته‌ام، می‌خوانم برایتان. شروع کردم شعر را خواندن؛ آهسته البته. هیچ کس هم متوجه نبود. یک غزلی بود، از ابتدا تا آخر غزل را خطاب به حضرت خواندم.

گمان می‌کنم تأثیری که آن غزل در حال من کرد، آن نماز مخصوص و آن چیزها نکرد. آدم با دلش که حرف بزند این طوری است.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/11/4 در ساعت : 20:16:46

بخش مورد نظر :خاطرات



264
منظومه «درفش کاویان»
حمید مصدق

در مورد منظومه ی درفش کاویان که سروده ام باید بگویم در سال 1339 من دانشجویی بودم که در دانشکده حقوق دانشگاه تهران درس می خواندم. در آن دوران بسیاری از دانشجویان پنهان و آشکار مبارزاتی علیه رژیم انجام می دادند و این خوشایند مسئولان دانشگاه نبود. یک روز یکی از استادان در کلاس درس با نارضایتی به دانشجویان گفت: برخی از دانشجویان شکایت می کنند که در جامعه برای جوان کار پیدا نمی شود این فقط یک بهانه است از شما دانشجویان. برای هر یک که داوطلب هستید، حاضرم فوراً کار پیدا کنم. اما فکر نمی کنم شما اهل کار و تلاش باشید، حالا چه کسی می خواهد کار کند؟ فوراً از جایم بر خاستم و گفتم: من استاد حاضرم کار کنم. من در حقیقت نیاز به کار کردن نداشتم، اما برای این که حرف دوستان دانشجویم را به کرسی بنشانم، داوطلب کار شدم. استاد فکری کرد و گفت: فردا صبح به دیدنم بیا تا تو را سر کار بفرستم. روز بعد به دیدنش رفتم. استاد نشانی یکی از

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/10/25 در ساعت : 23:52:28

بخش مورد نظر :خاطرات



263
قرآن می خوانم
جواد محقق

در آن سال‌ها - پیش از انقلاب - سردبیر مجله جوانان از شاعران خواسته بود که به چهار سئوال در صفحه شعر پاسخ دهند که یکی از آنها این بود که در اوقات فراغت خود چه می‌کنید؟
عباس باقری بر خلاف رسم مالوف در پاسخ به آن سئوال نوشته بود که من قرآن می‌خوانم. این بیان شاید امروز چندان شجاعانه نباشد، اما در آن سال‌ها چنین پاسخی بسیار شجاعانه به شمار می‌رفت.



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/10/7 در ساعت : 13:37:9

بخش مورد نظر :خاطرات



262
خلاقیت!
نیما یوشیج

اخیرا خبرنگار جوانی پیش من آمده بود. این جوان می خواست مطالب بکری را راجع به من با هم جور کند که دیگران نکرده اند. تبارک الله احسن الخالقین! باید به این جور جوانان که قدرت خلاقیت دارند کمک کرد. به من گفت: «چطور است در شرح حال شما، اسم شما را با اسم دیگر عوض کنم؟» من به او گفتم: «ابتکار شما کامل تر می شود اگر چنانچه اشعار مرا هم با اشعار دیگران عوض کنید. به علاوه عکس مرد ناشناسی را هم به جای عکس من چاپ بزنید!»
( نامه های نیما، شراگیم یوشیج، ص 534 .)



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/9/21 در ساعت : 18:50:6

بخش مورد نظر :خاطرات



261
خاطره ای از «نجمه زارع»
محدثه رضایی

روی تخته ای داده بود خوشنویسی کنند: «نجمه جون! دوستت داریم!» و نصب کرده بود توی دفتر انجمن شعر و ادب قم . این هدیه ای بود از طرف خودش به خودش. نه این که به محبت دیگران نیازی داشته باشد... وقتی کسی قدرت دوست داشتن و شناخت خودش را داشته باشد می تواند این را به دیگران هدیه کند!

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...
جوی و دو جفت چکمه و گل بود و ما دو تا...

وقتی نگاه من به تو افتاد سرنوشت
تصدیق گفته های "هگل" بود و ما دو تا...

روز قرار اول و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا...

افتاد روی میز ورق های سرنوشت
فنجان و فال و بی بی و دل بود و ما دو تا...

کم کم زمانه داشت به هم می رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کل بود و ما دو تا...


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/9/1 در ساعت : 23:33:29

بخش مورد نظر :خاطرات



260
خاطره ای از حسین منزوی
حسین جوادان

تابستان سال ۱۳۸۲ شهر هشتگرد مهمان ویژه ای داشت. حسین منزوی شاعر نامدار معاصر، علیرغم بیماری شدیدی که داشت، دعوت ما را پذیرفت و به انجمن ادبی هشتگرد آمد. شور و حال خاصی در بین شاعران منطقه به وجود آمده بود. چون منزوی زیاد در انجمن ها حضور پیدا نمی کرد. به هر حال منزوی با آن هیبت باشکوه شاعرانه اش آمد و انصافا سنگ تمام گذاشت. بهترین و زیباترین شعرهایش را گلچین کرد و برای ما خواند.
همه ما سراپا چشم بودیم برای تماشا و گوش بودیم برای شنفتن. شاعران خوب منطقه هم آمدند و شعرخوانی کردند. به جرات می توان گفت هشتگرد تا به حال میزبان شاعری در این ابعاد نبود. بعد از مراسم منزوی را تا زادگاهش زنجان مشایعت کردیم.
در طول راه درد دل می کرد و این شعر را زمزمه می کرد:
شاعر تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت…
می گفت با من نامهربانی کرده اند. کسی سراغی از من نمی گیرد. من هم دنبال جاه طلبی نیستم. در خلوت خودم

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/8/8 در ساعت : 9:46:2

بخش مورد نظر :خاطرات



259
مبادا روی لاله پا گذاریم
بازنویسی: سیدحبیب حبیب‌پور

محمدحسین قانعی خاطره‌ای از شعر معروف قیصر امین‌پور دارد که سیدحبیب حبیب‌پور آن را بازنویسی کرده است.
محمدحسین قانعی می‌گوید: «در یکی از روزهای آغازین جنگ تحمیلی در جمع تعدادی از هنرمندان از جمله شادروان دکتر قیصر امین‌پور، شاعر و نویسنده متعهد و انقلابی، در امور تربیتی شهرستان دزفول نشسته بودیم و بوی رنگ و گواش و پارچه‌های خطاطی در اتاق پراکنده بود.
یکی از هنرمندان مشغول کشیدن طرحی بود که در آن بال سیمرغی با رنگ آبی و در کنار آن لاله‌ای به زیبایی تمام با رنگ قرمز نقاشی می‌شد. او پس از تکمیل نقاشی‌اش رو به قیصر کرد و گفت: آیا می‌شود برای این تصویر شعری بسرایید؟ آخر این طرح یکی از آن دو بیتی‌های زیبای شما را می‌طلبد. قیصر با همان تواضع و ادب همیشگی و با اندکی شوخی گفت: شعر و مطلب شیر آب نیست که هر موقع دلت خواست، باز کنی و روان شود. باید جرقه‌ای در ذهن زده شود و اصولأ راز ماندگ

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/7/21 در ساعت : 11:47:0

بخش مورد نظر :خاطرات



258
یار عباس (ع)
محمد تقی قشقایی

نزدیک حرم حضرت عباس بودیم، سینای چهار ساله گفت: تشنمه ! خیلی تشنمه !
مادرش از کیفش یک بطری آب در آورد و به سینا داد، سینا در بطری را بازکرد و یک دفعه آب بطری را خالی کرد!
مادرش نگاه به سینا و بعد به من و من نگاه غضب آلود به سینا که چرا این کار را کردی؟!
بدون این که جمله ای بگوییم گفت:
-مگه شما نگفته بودی عباس تشنه ش بود ولی آب نخورد! منم تشنه م بود و آب نخوردم!

آنجا این رباعی متولد شد:

می خواست که داغدار عباس شود
می خواست همیشه یار عباس شود
آنجا پسرم که ظرف آبش را ریخت
می خواست شبیه کار عباس شود!




ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/7/11 در ساعت : 18:20:30

بخش مورد نظر :خاطرات



257
گستاخی میرزاده ی عشقی!
عباس خوش عمل

* اشاره : خلاصه ی این مطلب به طور ناقص در پاورقی های جلد اول «خلوت انس» اثر استاد فقید مشفق کاشانی آمده است ؛ اما به طور مفصلش را که ذیلآ می آید شفاهآ از استاد مشفق شنیده ام.هرچه هست خیلی جالب است .
*****
استاد فقید حبیب یغمایی (شاعر - ادیب و روزنامه نگار بزرگ معاصر) می گفت:یک وقت در محفلی که چند تن از شاعران از جمله ملک الشعرای بهار حضور داشتند،مرحوم میرزاده ی عشقی غزلی خواند که مطلعش چنین بود:
یاران ز چیست این همه خون در دلم کنید؟
دیوانـــه ام مـــن عقـــل نـــدارم ولم کنید....
مرحوم ملک الشعراء رو به میرزاده گفت:
حیف از ذوق و طبع شماست که غزلتان به دلیل وجود حرف «ع» در مصراع دوم و کلمه ی «عقل» که زحاف است حسن مطلع نداشته باشد.بهتر است بگویید:
دیوانه ام که عقل ندارم ولم کنید...
مرحوم میرزاده با وجود احترامی که نسبت به ملک الشعرای بهار قائل بود ، خون سیدی اش جوش آمدو

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/6/17 در ساعت : 0:36:9

بخش مورد نظر :خاطرات



256
امانت
سیمیندخت وحیدی

من در گذشته نقاشی‌های خوبی می‌کشیدم. روزی در اوج مبارزات علیه شاه یکی از بستگان از من خواست چهره حضرت امام(ره) را به تصویر بکشم و برایش ارسال کنم.
من هم تصویری از امام را نقاشی کردم و اتفاقا خیلی هم کار خوبی شده بود و آن را بسته ‌بندی کردم و دورش را با کاغذ پوشاندم و به اداره پست رفتم.
یادم هست که راهپیمایی‌ها هم به اوج رسیده بود و اوضاع شاه و رژیم هم خیلی خراب بود و به اصطلاح بگیر و ببند‌های زیادی توسط ساواک ایجاد شده بود.
وقتی به اداره پست رسیدم با خودم فکر می‌کردم که اگر این بسته را باز کنند چه کنم و اضطراب زیادی هم داشتم.
به هر حال بسته را پست کردم . چند روزی گذشت . یک روز زنگ خانه را زدند. در را که باز کردم دیدم مردی روحانی است و یک بسته هم در دستش است . آن روحانی گفت: خانم این بسته برای شماست و پیش من امانت مانده بود و برایتان آورده‌ام.
بسته را گرفتم و باز کردم و دیدم همان تصویری است که ا

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/6/9 در ساعت : 0:25:19

بخش مورد نظر :خاطرات



255
این قند فارسی ...
رضا اسماعیلی

چند سال پیش به دعوت دوست شاعرم دکتر علیرضا قزوه و به قصد شرکت در یک همایش ادبی ، به همراه تعدادی از دوستان شاعر سفری به هند داشتم . در این سفر خاطره انگیز با دانشی مرد نازنینی آشنا شدم که بدون هیچ اغراقی فارسی را از زبان مادری اش هم بهتر صحبت می کرد! این مرد کسی نبود جز «دکتر یونس جعفری»، استاد زبان و ادبیات فارسی و صائب پژوه برجسته هندی که امروز با کمال تاسف خبر درگذشت او را شنیدم.
در همان اولین دیداری که با استاد جعفری داشتم، حُسن خلق، شوخ طبعی و تسلط و احاطه ی شگفتی که به زبان و ادبیات فارسی داشت، مرا به ایشان علاقه مند کرد. این استاد برجسته که ارادت فراوانی به شاعران فارسی زبان – بخصوص صائب داشت - در بین صحبت های خود با چنان مهارتی از ضرب المثل های شیرین فارسی استفاده می کرد که آدم فکر می کرد با یک فارسی زبان اصیل هم صحبت شده است. با دیدن دکتر جعفری بی اختیار یاد این بیت معروف از حضرت لسان الغیب

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/5/24 در ساعت : 6:32:9

بخش مورد نظر :خاطرات



254
فروتنی «قزوینی» و ماجرایی که پیش آمد...
محمد رضا شفیعی کدکنی

وقتی که علامه محمد قزوینی (1294 ـ 1368ق) بعد از عمری تحصیلات حوزوی در ایران و سال ها پژوهش در اروپا و حشر و نشر با بزرگ ترین خاورشناسان جهان و نشر آن همه آثار تاریخی و ادبی فارسی و عربی و فراهم آوردن آن همه یادداشت ها به ایران بازگشت، ارادتمندان او، امثال سید حسن تقی زاده و بدیع الزمان فروزانفر، خواستند برای او ممرّ معیشتی فراهم سازند که او پیرانه سر از گرسنگی نمیرد.

مصلحت در آن دیدند که ایشان را به استادی دانشگاه تهران دعوت کنند. مجلسی برای همین امر در دانشگاه تهران تشکیل شد که در آن تقی زاده و فروزانفر و همه بزرگان عصر در آن جمع بودند. از علامه قزوینی نیز خواهش کرده بودند که به آن مجلس درآید. سرانجام مسأله استادی ایشان را مطرح کردند و قرار شد که شورای دانشگاه این موضوع را تصویب کند. هر یک از بزرگان دقایقی چند در فضایل علمی ایشان و جایگاه جهانی ایشان در حوزه پژوهش های

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/5/7 در ساعت : 18:6:53

بخش مورد نظر :خاطرات



253
شاعر از دیدگاه دو فیلسوف!
عباس خوش عمل

استاد «احمدعزیزی» -که خداوند او را شفای عاجل دهاد-در دهه ی 60 از دوستان «لحمک لحمی» و رفیق گرمابه و گلستان من به حساب می آمد و همو بود که در آن سالها با اصرار و ابرام پای مرا به حلقه ی درس فلسفه ی «دکتر سید احمد فردید» و سپس «علامه محمدتقی جعفری» باز کرد.کمین در حلقه ی درس فلسفه ی «دکتر فردید» با اکراه ؛ اما در حلقه ی درس فلسفه ی «علامه جعفری» با رغبت تام و به دلخواه شرکت می کردم.
یک روز «استاد عزیزی» از «دکتر فردید» خواست که نظر خود را به طور اختصار درباره ی شاعران بیان کند.«دکتر فردید» بی کمترین تأمل و مکثی گفت:«از دیدگاه من شاعران مجانین بالذّات و مستحیلین فی اللذّات هستند!» و توضیح بیشتری نداد.

چند روز بعد که در محضر با صفای «علامه جعفری» بودیم «استاد عزیزی» دیدگاه آن بزرگوار را در باره ی شاعران خواست.«علامه جعفری» فرمود:«شعر را بمنزله ی یک درخت گیلاس بدانید که شاعران میوه های این

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/4/22 در ساعت : 12:13:6

بخش مورد نظر :خاطرات



252
چشم درد جلال آل احمد
محمد جواد محبت

در سالی که آقای جلال آل احمد به قصر شیرین آمد من هم در معیت ایشان بودم. آقای علی اکبر ساعدی برادر دکتر غلامحسین ساعدی که جزء انسان های شریف روزگار بود، آن زمان در قصر شیرین یک مطب داشت. ایشان با دکتر غلامحسین ساعدی از نظر رفتاری کاملاً مغایرت داشت و یادم می آید که آن روزگار که در قصر شیرین بود با هزینه شخصی خودش یک دستگاه عکس برداری خرید تا به مردم خدمت کند.
آل احمد فردی بسیار تیزبین بود و اعتقادی هم به طب امروزی نداشت. یادم می آید روزی دردی را در ناحیه چشمش احساس کرد که علتش را نمی دانست . اما علت آن چربی بود که پس از خوردن یک نیمروی بسیار پر چرب در همان منطقه، وارد بدن او شده بود. او برای این چشم درد، چای بسیار غلیظی خورد و خوب همه ما هم می دانیم که بسیار سیگار هم می کشید و به هر حال هم علاج شد.


ادامه مطلب

14




کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی