ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: اختصاصی : علی رضا قزوه ؛ شاعری که در شهرهای زمان، و "شعرهایی به وقت بیروت" زندگی می کند.

۞ :: نهضت «عدالت خواهی» در شعر انقلاب

۞ :: برگزیدگان جایزه ادبی جلال آل‌احمد

۞ :: اختصاصی : ابوالفضل زرویی نصرآباد درگذشت .

۞ :: میرشکاک: شعر مدرن شیعی با گرمارودی آغاز شد

۞ :: «عباس عبدی» درگذشت

۞ :: شعر آیینی باید در مسیر«وصل» باشد

۞ :: نکوداشت موسوی گرمارودی در مراسم افتتاح خانه شعر و ادبیات

۞ :: شعرواره‌های شمس تبریز منتشر شد

۞ :: سفر به سرزمین تجارت و شعر با «چاپ بیروت»

۞ :: اختصاصی : فراخوان سراسری نخستین جشنواره شعر آیینی

۞ :: «ناصر فیض» در سوگ پدر/ آیت‌الله فیض مشکینی درگذشت

۞ :: آیین رونمایی از دیوان اشعار مرحوم سبزواری برگزار شد

۞ :: غزل‌ سرای بزرگ آذربایجان درگذشت

۞ :: مجموعه آثار زنده‌یاد حمید سبزواری رونمایی می‌شود

۞ :: «من می‌گویم شما بگریید»؛ گلچینی از آثار عاشورایی

۞ :: اختصاصی : «ناصر ایرانی»نویسنده و نمایشنامه نویس برجسته درگذشت

۞ :: با تقدیر از کلر ژوبرت؛ داستان عاشورایی «نذری پرپرک» رونمایی شد

۞ :: سوگواره شعر «قتیل العبرات» در مسیر پیاده روی کربلا

۞ :: اختصاصی : «سوگوار هروی» از بانیان شعرمقاومت افغانستان درگذشت




تاریخ ارسال :1397/9/15 در ساعت : 18:28:41

بخش مورد نظر :خاطرات



298
ملّای جوان با مرام!
عباس خوش عمل

چند ماه قبل از آن که برای اولین بار زرویی نصرآباد را در دفتر گل آقا ببینم ، با او آشنا شوم و آن آشنایی سرآغاز دوستی صمیمانه ای شود ، در دفتر مجله ی جوانان امروز پذیرای روانشاد محمد پورثانی طنزنویس کوشا بودم که آن روزها برای اغلب جراید ـ از جمله مجله ی جوانان امروز ـ طنز می نوشت. چون مرحوم کیومرث صابری از من خواسته بود هفته ای یک روز به گل آقا بروم و با روانشادان حسین گلستانی و زرویی نصرآباد همکاری کنم ، از پورثانی راجع به طرز سلوک و برخورد اعضای تحریریه ی گل آقا با همکاران تازه وارد ـ که منظور خودم بودم ـ پرسیدم.
مرحوم پورثانی راجع به هریک از همکاران گل آقایی و رفتار و کردارشان شرح مبسوطی ارائه داد و در آن میان برای زرویی نصرآباد سنگ تمام گذاشت.از جمله گفت: این ملّای جوان ـ یعنی زرویی نصرآباد که یکی از نام های مستعار و تخلصش ملّانصرالدین بود ـ با این که از همه ی همکاران گل آقایی جوان تر و با استعدادت

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/9/6 در ساعت : 21:56:12

بخش مورد نظر :خاطرات



297
من و «سپهری»
احمدرضا احمدی

- ارتباط من با سپهری خیلی زیاد بود، من مثل بچه اش بودم و نگرانم بود. نخستین نمایشگاه نقاشی را که در تالار فرهنگ گذاشته بود، من و عباس حامد رفتیم دیدارش و کتاب هایش را به من داد و ... به نیویورک که رفتم هفته دوم سپهری مرا پیدا کرد که بعد رفتیم خانه منوچهر یکتایی و در آنجا زندگی می کردیم. بعد در زمان مرگ سپهری من نبودم یعنی در واقع خودم خانه نشین شده بودم، سرم تو زندگی خودم بود، آن روزها را من ندیدم...البته در بین شعرا هم رفقای زیادی دارم و داشتم. من با هیچ کدام شان بد نبودم. همیشه هم احترام آنها را داشتم. شما دیدید که من هم با شاملو رفیق بودم، هم با نادرپور، که این دو با هم دشمن بودند. هم با سهراب سپهری رفیق بودم و هم با رویایی که دو مسیر جداگانه را در شعر دنبال می کردند. با همه شاعران نسل قبل رابطه خوبی داشتم. علتش هم این است که خودخواهی و منم منم نداشتم.



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/8/1 در ساعت : 12:30:54

بخش مورد نظر :خاطرات



296
اقتراح ...
عباس خوش عمل کاشانی

روزی در انجمن ادبی صبای کاشان نشسته بودیم که مرحوم «حبیب الله خبّاز کاشانی» شاعر آئینی گفت:همه ی شما می دانید که امامزاده علی بن محمد باقر (علیهماالسّلام) که مشهور به «سلطانعلی» است از معدود امامزاده های واجب التّعظیم است.این امامزاده ی بزرگوار که در مشهد اردهال مدفون است فرزند بلافصل امام محمد باقر (علیه السّلام) ، برادر امام جعفر صادق (علیه السّلام) و عمو و پدر همسر امام موسی کاظم (علیه السّلام) است که سفیر و نایب خاصّ تام الاختیار دو امام معصوم در منطقه ی فین کاشان و اطراف آن بوده است.متأسفانه در مدح و منقبت این امامزاده ی واجب التّعظیم که شهادتی چون جدّش حضرت سیّدالشهداء امام حسین (علیه السّلام) داشت ، کمتر شاعری لب به سخن گشوده است.من امروز در این محفل ادبی از قاطبه ی شاعران کاشانی درخواست می کنم مدح و منقبت و مرثیه ی این بزرگوار به اقتراح گذاشته شود تا بلکه پس از مدتی بتوانیم مجموعه شعری در این خصوص

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/7/11 در ساعت : 17:28:39

بخش مورد نظر :خاطرات



295
بهترین خاطره من از «اخوان»
مرتضی کاخی

یک شب در خانه یکی از بزرگان ادبیات خراسان دور هم جمع شده بودیم و هر کس قرار شد یک شعر از خودش بخواند. نوبت به من که رسید و شعر را خواندم ، اخوان خیلی خوشش آمد و گفت اگر تو را سال‌های سال نمی‌شناختم و نمی‌دانستم که این شعر را خودت گفته‌ای باور نمی‌کردم، این شعر به جز مولانا متعلق به شاعر دیگری باشد.

نوبت شعر خواندن او که رسید، گفت: من دلم می‌خواهد شعر «سبز» را بخوانم، ولی آن را حفظ نیستم. من گفتم آقای اخوان من آن را حفظ هستم، اگر اجازه بدهید بخوانم. او هم استقبال کرد. وقتی که شعر را برایش خواندم، جوری از خوانش من خوشش آمد که گفت عزیز جان! هیچ کس جز کاخی اجازه ندارد این شعر را بخواند. این یکی از بهترین خاطره‌هایی است که من از اخوان دارم و همیشه به آن فکر می‌کنم.



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/6/27 در ساعت : 12:41:27

بخش مورد نظر :خاطرات



294
شعر عاشورایی ندارم...!
مصطفی رحماندوست

مرحوم حاج حسین فرهنگ در شیراز هر سال شب شعر عاشورا را برگزار می‌کرد و در آن دوران از من هم دعوت می‌کرد که حضور پیدا کنم و من هم می‌گفتم شعر عاشورایی ندارم. تا اینکه شبی از من دعوت کرد که حضور پیدا کنم. از خانه بیرون آمدم و ناراحت بودم که چرا تا به حال شعر عاشورایی نگفته‌ام. در همان زمان شعر «گنجشک‌لالا»ی من از رادیو پخش می‌شد و شنیدم. به خودم گفتم فقط بلدی شعر لالایی بگویی؛ امام حسین (ع) طلبت. اما همین حال و هوا، این حس را در من برانگیخت که چرا امشب یک لالایی ویژه برای بچه ها نگویم. همانجا برای نخستین بار شعر کودکانه عاشورایی گفتم. آن زمان می‌گفتند این نخستین شعر عاشورایی برای بچه‌هاست.

«لالایی عاشورا»

مدینه بود و غوغا بود
اسیرِ دیوِ سرما بود

محمد سر زد از مکه
که او خورشیدِ دلها بود

لا لا خورشیدِ من لا لا
گلِ امید

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/6/17 در ساعت : 12:35:43

بخش مورد نظر :خاطرات



293
شعر خانواده!
عمران صلاحی

بلند ترین شعرهای معاصر را «غلامحسین نصیری پور» سروده که بعضی از شعرهایش به سیصد الی چهارصد صفحه می رسد.
روزی شخصی از او پرسید: این دیگر چه شعرهایی است؟
نصیری پور جواب داد: این ها شعر خانواده است، درست مانند نوشابه خانواده!



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/5/25 در ساعت : 15:5:52

بخش مورد نظر :خاطرات



292
وقتی موشک به صدمتری منزل استاد شهریار اصابت کرد!
اصغر فردی

در واپسین ماه‌های جنگ تحمیلی، حضرت امام (ره) فراخوانی منتشر کردند قریب به این مضمون که:« متشکرم پدرتان را تنها نگذاشتید و یک حرکت دیگر کافی است تا کار را تمام کنید....» اصلاً موجی به راه افتاد. در تبریز استاد شهریار چنان بی‌قرار شد و بی‌تابی می‌کرد که نمی‌توان توصیفش کرد. می‌گفت خودم را به کجا باید برسانم تا اعزام شوم؟ از توان ما خارج شده بود تا بتوانیم آرامش کنیم. نهایتا راضی‌ اش کردیم در خانه بماند. در همان بی‌تابی آن شعر را برای بسیج سرود که معروف است و از تلویزیون پخش شد.
برای تشییع شهدا و مراسم فاتحه که می‌بردیمش آن قدر بی‌قراری و گریه می‌کرد که از حال می‌رفت. این وضع را که دیدیم تصمیم گرفتیم از حوادث و وقایع جنگ تحمیلی خبردارش نکنیم. مدام می‌پرسید اما دیگر چیزی نمی گفتیم و به مراسم نمی‌بردیمش.
تبریز را که موشکباران کردند خیلی‌ها از شهر بیرون رفتند. نمی‌توانستیم از

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/5/13 در ساعت : 11:59:31

بخش مورد نظر :خاطرات



291
این آقا مهدی اخوان ثالث است!
عباس کیارستمی

در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت... به مسوول گمرک گفتم: " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است."
مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "
گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/5/3 در ساعت : 12:29:37

بخش مورد نظر :خاطرات



290
انجمن شعر محیط
حسین احسانی فر(رهای لنگرودی)

عصرهای جمعه در خانه استاد محمدعلی مجاهدی(پروانه) انجمن شعر محیط برگزار می شود. شاعران و صاحب نوایان در محیطی گرم و صمیمی به شعرخوانی و آوازخوانی پرداخته، غالبا اشعار آیینی قرائت می گردد. در پایان جلسه یکایک دوستان نزد استاد رفته و ایشان همه را چون پدری مهربان به آغوش کشیده، می بوسند.
نکته ای که همواره استاد تٲکید دارند این است که شاعر باید در سرودن اشعار آیینی حداکثر تلاش و توان و هنر خود را به کار گیرد و عین کلامشان این است که: «بهترین ها را باید تقدیم بهترین ها کرد.»

خداوند به ایشان سلامتی عنایت کرده و سایه شان را مستدام دارد.


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/4/27 در ساعت : 15:16:34

بخش مورد نظر :خاطرات



289
« شعر زیبا» یادگاری از خسرو شکیبائی !
محمدرضا عبدالملکیان

پائیز بود، پائیز ۷۴، آن اتاقک کوچک دو - سه متری در پاگرد طبقه ی دوم خانه ای واقع در خیابان ۱۴ امیرآباد.
دکتر بود، خسرو بود و من بودم، شب های بیداری تا آن سوی نیمه شب، تا یکی دو گام مانده به سپیده دمان و شاید تا خود سپیده دمان.
حدود سه ماه کار مستمر ، هفته ای دو یا سه نوبت ، شب زنده داری ....«مهربانی» باید متولد می شد. مرهمی بر زخم سال های جنگ و پس از جنگ. فکر اولیه از دکتر بود. دکتر دارینوش ، که ( هر کجا هست ، خدایا به سلامت دارش ) انتخاب هم کرده بود، هم مرا ، هم خسرو را و متقاعد کرده بود هردو را.
شعرها را وسط گذاشته بودم، هرچه داشتم. دو هفته ای طول کشید. دکتر انتخاب کرده بود، همه ی انتخاب ها پسند من هم بود، جز یک شعر، که سال ها پیش سروده بودم و اینک به سبب مجموعه شرایط اجتماعی ، از هوایش فاصله گرفته بودم ، شعری که در آن سوی غبار ایام ، می رفت که برای همیشه فرامو

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/3/14 در ساعت : 22:49:35

بخش مورد نظر :خاطرات



288
خاطره ای از«مهرداد اوستا»
حسام‌الدین سراج

در جلسه انجمن شعر، ايشان گاهي به من لطف داشتند و مي‌ خواستند كه چند بيتي برايشان بخوانم. يك بار پس از كمي اصرار و خواندن چند بيت، مهرداد اوستا آيه «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّث» را خواند و گفت: آنچه را خدا به عنوان نعمت به تو داده، قدر بدان و آن را شكر بگوي. نحوه شكر كردن آن است كه از نعمت به شكل درستي استفاده كنيم. اين سخن اوستا همواره در ذهن من باقي ماند و در زندگي‌ام از آن استفاده كردم.



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/2/27 در ساعت : 2:12:13

بخش مورد نظر :خاطرات



287
*آخرین دیدار با گل آقا....
عباس خوش عمل

روانشاد کیومرث صابری (گل آقا) که به حق «پدر طنز نوین ایران» نامیده می شود در دو زمینه ی طنز منثور و طنز منظوم صاحب قلمی موشکاف بود؛ هرچند قلم او در طنز منظوم هرگز به پای قلمش در طنز منثور نمی رسد.
آخرین دیدار من و گل آقا در زمستان 82 اتفاق افتاد. در آن ملاقات من شروع به گلایه از روزگار و مشکلاتی که وجود داشت کردم. برای لحظه‌ای از پرحرفی من جوش آورد و با کمی تغیّر گفت : شاطر! من بیماری مهلکی دارم.؛اینقدر اذیتم نکن...در آن لحظه من با دلواپسی و نگرانی چنان او را نگاه کردم که حرفش را قطع کرد و برای این که به بیماری مهلکش پی نبرم با خنده گفت: چه بیماری از این مهلک‌تر که گرفتار آدم زبان‌نفهمی مثل تو شده ام؟بعد هم برای آن که از این عنوان برداشت بدی نکنم، ادامه داد تو زبان درد مرا نمی‌فهمی برای همین من می گویم گیر زبان نفهمی چون تو افتاده‌ام. این اتفاق در حالی بود که او از سرطان خون رنج می‌برد و به هیچ

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/2/8 در ساعت : 19:45:7

بخش مورد نظر :خاطرات



286
خانم کتابدار
سیمین دانشور

در دانشکده ادبیات، پشت میز کتابداری می‌دیدمش. چشم‌های درشتش کمی تاب داشت و روسری سر می‌کرد. بیشترِ دانشجویان «خانم کتابدار» صدایش می‌کردند و من «خانم». مرحوم فروزانفر، مرا «دوشیزۀ مشکین شیرازی» می‌نامید تا اشارتی باشد به پوست آفتاب‌خوردۀ جنوبی‌ام. اما او یک روز گفت: «دانشور! کلیّاتِ او.هِنری را به امانت برده‌ای و پس نیاورده‌ای. جریمه می‌شوی».

به گزارش مهرخانه، آن روزگار، ویرِ او.هِنری داشتم و از پایان غافلگیرکنندۀ داستان‌های کوتاهش خوشم می‌آمد.
گفتم: «تمامش نکرده‌ام.»
گفت: «تو بیاور، دوباره امانت بگیر!»

دانشجوی پسری که بعدها شناختمش، دکتر معین – معینِ فرهنگ و ادبیات ایران – در کنارم، به انتظارِ گرفتنِ کتاب، بی‌تاب می‌نمود.
گفت: «خانم پروین اعتصامی گزارش نمی‌دهد. هوای دخترها را دارد.»

خودِ خودش بود. غافلگیر شدم. وقتی آدم جوان است، انتظار دارد که هر آن اتفاقِ خوشی برایش بی

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/12/24 در ساعت : 13:48:55

بخش مورد نظر :خاطرات



285
آنچه خدا خواست همان می‌شود
علامه محمدحسین طباطبایی

در ایام تحصیل که در نجف بودم، مدتی ارتباط با ایران به سختی برقرار بود که موجب فقد زمینه مالی و کمبود وسایل اولیه رفاه می‌شد. علاوه، گرمی هوا در نیمی از سال، برای ما مشکلات بیش تر فراهم می‌کرد. به همین جهت روزی خدمت آیت‌الله قاضی رسیدم و قصه دل با او گفتم، ایشان نصایحی فرمودند. آن‌گاه که از خدمت استاد مراجعت کردم، گویی آن‌چنان سبکبارم که در زندگی هیچ‌ گونه ملالی ندارم و مضمون پند ایشان را به صورت شعری درآوردم.

دوش که غم پرده ما می‌درید
خار غم اندر دل ما می‌خلید

در بَرِ استاد خرد پیشه‌ام
طرح نمودم غم و اندیشه‌ام

کاو به کف آیینه تدبیر داشت
بخت جوان و خرد پیر داشت

پیر خرد پیشه و نورانی‌ام
برد ز دل زنگ پریشانی‌ام

گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!
هان! گذران است جهان شاد باش!

رو به خودت نسبت هستی مده!
دل به چنین مستی و پس

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/12/9 در ساعت : 17:53:1

بخش مورد نظر :خاطرات



284
خاطره ای از شاعر سینما
اصغر فرهادی

بعد از نمايش يك فيلم ایرانی، با دوستان خارجی نشسته بوديم به گفتگو. يكي شان پرسيد: آن پسرک سر چهار راه چه می فروخت؟ مواد مخدر بود يا ....
من پاسخ دادم فال می فروخت.
پرسيد فال چيه؟
گفتم شعر. شعرهای شاعر بزرگمان حافظ...
با هيجان گفت: يعنی شما از كشوری می آييد كه در خيابان هايش شعر می فروشند و مردم عادی پول می دهند و شعر می خرند؟!
می رفت سر ميزهای مختلف و با شگفتی اين را به همه می گفت!
و اين يعنی زاويه ی ديد؛
يكی سياهی می بيند و یکی زیبایی.


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/11/22 در ساعت : 17:4:36

بخش مورد نظر :خاطرات



283
دارا انار دارد
افشین علاء

آن سال ها مخاطب پر و پاقرص کیهان بچه ها بودم شعرهایم را هم از «نور» می فرستادم و آنها هم چاپ می کردند. ولی این شعر را – دارا انار دارد - خیلی پسندیدند. تا این که سرود شد و همراه انیمیشن ازبرنامه کودک تلویزیون بارها پخش شد. من نوجوان بودم و کلی ذوق می کردم تا این که آقای بیوک ملکی شاعر و استاد عزیزم زنگ زدند و گفتند:
نمی خواهی بیایی حق و حقوقت را بگیری؟ !
تعجب کردم و گفتم: چه حقی؟
گفتند: سازمان صداوسیما نباید بدون اجازه شاعر شعرش را سرود کند و باید حق الزحمه اش را هم بدهد و…
خلاصه ما با پدرمان راه افتادیم تهران و رفتیم بخش مربوطه که آن زمان در میدان ارک بود. پرسیدند:
-چه می خواهید؟
گفتم: بابت حق الزحمه شعرم آمده ام .
گفتند: کدام شعر؟
گفتم: دارا انار دارد.
آقای مسؤل نگاهی به قد و قواره ام کرد و با تمسخر گفت: تو شاعرش هستی؟
گفتم: بله اینم سندش! و کیهان بچه ها را نشانش دادم

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/10/23 در ساعت : 19:36:10

بخش مورد نظر :خاطرات



282
جشنواره زدگی شعر
محمد رضا عبدالملکیان

چند وقت پیش من یک فراخوان برای کنگره شعر نو ایران دادم و گفتم که شعرهایتان را بفرستید؛ چراکه می‌خواستم با استفاده از این شعرها، کتابی چاپ کنم. یعنی می ‌خواستم یک منبع قابل ملاحظه از شعر نو امروز ایران داشته باشم. اولین سوالی که از من می‌ پرسیدند درباره داوران و میزان جایزه بود. انگار چیزی به نام قانون در ذهن شاعران نقش بسته که هر جایی که قرار است شعر به آنها تحویل بدهند، باید جایزه یا جشنواره‌ای باشد! ذهن جامعه طوری منحرف شده است که همه سفت و سخت ایستاده اند تا جایزه بگیرند.




ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/10/9 در ساعت : 10:57:28

بخش مورد نظر :خاطرات



281
پند شهریار
محمد علی بهمنی

صدای شهریار همیشه در گوش من حاوی پندی است. او تهران که می‌آمد در کرج و در منزل یکی از شاعران چند روز سکونت می‌ کرد. آن موقع هم ما در کرج بودیم. آقای اولیایی چندین شاعر را دعوت می‌کرد و بارها افتخار نصیبم شد که در یکی از این جلسات حضور داشته باشم. یکی از افراد نظرم را در باره استاد پرسید که من ارادتم را ابراز کردم. پرسید این حرف نهایی شماست؟ من هم گفتم دوست دارم تا هنگامی که سایه‌ شان بالای سر ماست اجازه دهد گزیده ‌ای از کارهایش منتشر شود، در کنار آن فردی هم باشد که برخی ابیات که غریبگی می‌کند از غزل بردارد. در همین لحظه بود که ما به ناهار دعوت شدیم. سر سفره این فرد به استاد حرف مرا مطرح کرد. شهریار گفت: غلط کرده است.
هیچ وقت یادم نمی ‌رود. این پند همواره در ذهن من خواهد ماند، چون او مدافع و دوستدار ابیات خودش بوده است.




ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/9/21 در ساعت : 12:6:1

بخش مورد نظر :خاطرات



280
خاطره ای از نصرالله مردانی
خلیل عمرانی

آنچه اکنون بر این قلم می‌آید، بغض فروخورده بیش از ده سال تبعیت از استادم زنده ‌یاد نصرالله مردانی است؛ مردی که مدت بیست سال زندگی ‌ام را در حال و هوای او، نوعی ممتاز از شاعر مسلمان بودن را آموختم.
کسانی که سال 1362 یعنی سال آشنایی من با مردانی را از زاویه فضای ادبی به خاطر داشته باشند و حوادث سال های بعد در تاریخ ادبیات ایران، حافظه تاریخی و وجدان ادبی آنها را مختل نکرده باشد، می‌ دانند که ما تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی دو دسته شعر انقلابی داشتیم؛ یک دسته شعرهایی که توسط شاعران انقلابی مسلمان سروده می‌شد؛ از قلم شخصیت هایی همچون استاد حمید سبزواری، حجت الاسلام محمدحسین بهجتی(شفق)، سید علی موسوی گرمارودی و طاهره صفارزاده و...، دسته ‌ای دیگر، مسلمان ‌زادگان متمایل به تفکرات و مکتب گونه ‌های بشر ساخته که به حرمت سهمی که در شعر و ادب فارسی دارند از ذکر نام آنان اجتناب می‌کنم.
به اعتقاد ب

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/9/9 در ساعت : 20:15:39

بخش مورد نظر :خاطرات



279
فقط یک «بیت»!
عباس خوش عمل

شاعر اهل بیت استاد غلامرضا سازگار همراه با گروهی از شاعران و مداحان اهل بیت ع برای شعرخوانی به بیت رهبری دعوت شده بودند . او این خاطره را نقل کرده است:

همه ی شاعران ، شعرهای کوتاه و بلندشان را خواندند ومورد تشویق جمع و مقام معظم رهبری قرار گرفتند. مسلمآ هر کس شعرش بهتر بود به به و چه چه بیشتری می شنید.
نوبت به یکی از شعرای گمنام رسید ؛ او رو کرد به حضار و گفت: من برای امشب ،فقط یک بیت آورده ام. حضار زدند زیر خنده؛ جمعیت که ساکت شد ،شاعر مذکور گفت:
تازه یک مصراع از این بیت را هم از حافظ عاریه گرفته ام‼️
این بار علاوه بر مردم ، خود رهبری هم خنده بر لب آوردند.
وقتی فضای جلسه آرام شد شاعر چنین خواند:
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد ....

همه منتظر مصراع بعدی بودند که شاعر خواند:
تمام هستی زهرا نصیب نرجس شد!

برای یکی دو دقیقه صدای تکبیر و صلوات حضّار به گوش می رسید .

....

ادامه مطلب

16




کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی