ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: اختصاصی : انصاری نژاد به «شب خوانی شب بوها»می رود

۞ :: شعر آئینی و انقلاب، هم ریشه اند و نباید از هم تفکیک شوند

۞ :: گزیده شعر معاصر ایران در هندوستان منتشر شد

۞ :: سوگواره شعر فاطمی برگزار می‌شود

۞ :: اختصاصی :  نقد و بررسی «جشن یگانگی» مصطفی محدثی خراسانی

۞ :: یادداشت/ رضا اسماعیلی: از مقام معظم رهبری بیاموزیم

۞ :: مراسم اختتامیه جشنواره شعر و سرود کیش برگزار می شود.

۞ :: دیدار جمعی از شاعران مذهبی با رهبر معظم انقلاب اسلامی

۞ :: خبرگزاری مهر: شب شعر «همه برای فلسطین»

۞ :: برگزاری هشتمین محفل شعرخوانی جشنواره شعر فجر در خوزستان

۞ :: فریادهای یک شاعر بر سر «حکام لامروت نامهربان» عرب

۞ :: شب شعر «همه برای فلسطین» برگزار شد

۞ :: جشنواره شعر فجر نباید به برگزاری چند محفل و انتخاب کتاب شعر خلاصه شود

۞ :: کنگره سراسری شعر فاطمی در همدان برگزار شد/ رونمایی از کتاب «محجوب همدانی»

۞ :: تلاش برای گردآوری اشعار مفقود شده غلامرضا سازگار

۞ :: شعر انقلاب؛ در جاده فضای مجازی/ فرصت‌ها و تهدیدهای یک حضور

۞ :: برگزیدگان یازدهمین سوگوارۀ نواها و اشعار آئینی اعلام شد

۞ :: آخرین فرصت مهاجران افغانستان برای شرکت در جشنواره شعر فجر

۞ :: شب شعر فلسطین در حوزه هنری برگزار می‌شود

۞ :: محفل شعر فاطمی جشنواره بین المللی شعر فجر برگزار شد.




تاریخ ارسال :1395/12/5 در ساعت : 23:10:31

بخش مورد نظر :خاطرات



266
سخن آشنا
محمدرضا شفیعی کدکنی

من یک طلبه 15، 16 ساله بودم و بسیار حریص به یادگیری و مطالعه؛ جز ساعاتی که سر درس بودم، بقیه را در کتابخانه آستان قدس یا مسجد گوهرشاد می‌گذراندم.
در سال 1334 مجله‌ای در کتابخانه آستان قدس دیدم به اسم مجله "در راه هنر" که توجه من را به خود جلب کرد. این روزنامه‌ای بود که امتیازی رسمی نداشت و شاملو، اخوان، عماد خراسانی و عده‌ای از شاعران پیش‌رو آن سال‌ها این مجله را با امتیاز روزنامه‌ای دیگر چاپ می‌کردند.
شش شماره از این مجله بیش‌تر چاپ نشد و این شماره‌ها در کتابخانه شخصی من موجود است. مقاله اخوان ثالث با نام "نوعی وزن در شعر فارسی" توجه مرا به خود جلب کرد؛ این مقاله به زبان فنی بود. در آن مجله یک غزل تربتی از سروده‌های قهرمان چاپ شده بود و آشنایی من با شعر و نام قهرمان از آن سال بود. در آن زمان مرحوم قهرمان هنوز کارمند بانک بود و به کتابخانه دانشکده ادبیات نیامده بود. روزی قهرمان برای دیدن ما به دفتر

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/12/5 در ساعت : 23:7:37

بخش مورد نظر :خاطرات




266
سخن آشنا
محمدرضا شفیعی کدکنی

من یک طلبه 15، 16 ساله بودم و بسیار حریص به یادگیری و مطالعه؛ جز ساعاتی که سر درس بودم، بقیه را در کتابخانه آستان قدس یا مسجد گوهرشاد می‌گذراندم.
در سال 1334 مجله‌ای در کتابخانه آستان قدس دیدم به اسم مجله "در راه هنر" که توجه من را به خود جلب کرد. این روزنامه‌ای بود که امتیازی رسمی نداشت و شاملو، اخوان، عماد خراسانی و عده‌ای از شاعران پیش‌رو آن سال‌ها این مجله را با امتیاز روزنامه‌ای دیگر چاپ می‌کردند.
شش شماره از این مجله بیش‌تر چاپ نشد و این شماره‌ها در کتابخانه شخصی من موجود است. مقاله اخوان ثالث با نام "نوعی وزن در شعر فارسی" توجه مرا به خود جلب کرد؛ این مقاله به زبان فنی بود. در آن مجله یک غزل تربتی از سروده‌های قهرمان چاپ شده بود و آشنایی من با شعر و نام قهرمان از آن سال بود. در آن زمان مرحوم قهرمان هنوز کارمند بانک بود و به کتابخانه دانشکده ادبیات نیامده بود. روزی قهرمان برای دیدن ما به

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/11/15 در ساعت : 22:18:13

بخش مورد نظر :خاطرات



265
سخن کز دل برآید ...
مقام معظم رهبری

من یک وقتی یک شعری گفته بودم در باره امام زمان (سلام الله علیه). رفتم جمکران و خب؛ تضرّع و توجه و نماز و همین اعمال که هست. دیدم آرام نمی‌گیرم؛ راحت نمی‌شوم. بلند شدم و ایستادم. دفترم هم در جیبم بود؛ دفتر شعر را در آوردم، گفتم آقاجان! این شعر را برای شما گفته‌ام، می‌خوانم برایتان. شروع کردم شعر را خواندن؛ آهسته البته. هیچ کس هم متوجه نبود. یک غزلی بود، از ابتدا تا آخر غزل را خطاب به حضرت خواندم.

گمان می‌کنم تأثیری که آن غزل در حال من کرد، آن نماز مخصوص و آن چیزها نکرد. آدم با دلش که حرف بزند این طوری است.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/11/4 در ساعت : 20:16:46

بخش مورد نظر :خاطرات



264
منظومه «درفش کاویان»
حمید مصدق

در مورد منظومه ی درفش کاویان که سروده ام باید بگویم در سال 1339 من دانشجویی بودم که در دانشکده حقوق دانشگاه تهران درس می خواندم. در آن دوران بسیاری از دانشجویان پنهان و آشکار مبارزاتی علیه رژیم انجام می دادند و این خوشایند مسئولان دانشگاه نبود. یک روز یکی از استادان در کلاس درس با نارضایتی به دانشجویان گفت: برخی از دانشجویان شکایت می کنند که در جامعه برای جوان کار پیدا نمی شود این فقط یک بهانه است از شما دانشجویان. برای هر یک که داوطلب هستید، حاضرم فوراً کار پیدا کنم. اما فکر نمی کنم شما اهل کار و تلاش باشید، حالا چه کسی می خواهد کار کند؟ فوراً از جایم بر خاستم و گفتم: من استاد حاضرم کار کنم. من در حقیقت نیاز به کار کردن نداشتم، اما برای این که حرف دوستان دانشجویم را به کرسی بنشانم، داوطلب کار شدم. استاد فکری کرد و گفت: فردا صبح به دیدنم بیا تا تو را سر کار بفرستم. روز بعد به دیدنش رفتم. استاد نشانی یکی از

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/10/25 در ساعت : 23:52:28

بخش مورد نظر :خاطرات



263
قرآن می خوانم
جواد محقق

در آن سال‌ها - پیش از انقلاب - سردبیر مجله جوانان از شاعران خواسته بود که به چهار سئوال در صفحه شعر پاسخ دهند که یکی از آنها این بود که در اوقات فراغت خود چه می‌کنید؟
عباس باقری بر خلاف رسم مالوف در پاسخ به آن سئوال نوشته بود که من قرآن می‌خوانم. این بیان شاید امروز چندان شجاعانه نباشد، اما در آن سال‌ها چنین پاسخی بسیار شجاعانه به شمار می‌رفت.



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/10/7 در ساعت : 13:37:9

بخش مورد نظر :خاطرات



262
خلاقیت!
نیما یوشیج

اخیرا خبرنگار جوانی پیش من آمده بود. این جوان می خواست مطالب بکری را راجع به من با هم جور کند که دیگران نکرده اند. تبارک الله احسن الخالقین! باید به این جور جوانان که قدرت خلاقیت دارند کمک کرد. به من گفت: «چطور است در شرح حال شما، اسم شما را با اسم دیگر عوض کنم؟» من به او گفتم: «ابتکار شما کامل تر می شود اگر چنانچه اشعار مرا هم با اشعار دیگران عوض کنید. به علاوه عکس مرد ناشناسی را هم به جای عکس من چاپ بزنید!»
( نامه های نیما، شراگیم یوشیج، ص 534 .)



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/9/21 در ساعت : 18:50:6

بخش مورد نظر :خاطرات



261
خاطره ای از «نجمه زارع»
محدثه رضایی

روی تخته ای داده بود خوشنویسی کنند: «نجمه جون! دوستت داریم!» و نصب کرده بود توی دفتر انجمن شعر و ادب قم . این هدیه ای بود از طرف خودش به خودش. نه این که به محبت دیگران نیازی داشته باشد... وقتی کسی قدرت دوست داشتن و شناخت خودش را داشته باشد می تواند این را به دیگران هدیه کند!

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...
جوی و دو جفت چکمه و گل بود و ما دو تا...

وقتی نگاه من به تو افتاد سرنوشت
تصدیق گفته های "هگل" بود و ما دو تا...

روز قرار اول و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا...

افتاد روی میز ورق های سرنوشت
فنجان و فال و بی بی و دل بود و ما دو تا...

کم کم زمانه داشت به هم می رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کل بود و ما دو تا...


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/9/1 در ساعت : 23:33:29

بخش مورد نظر :خاطرات



260
خاطره ای از حسین منزوی
حسین جوادان

تابستان سال ۱۳۸۲ شهر هشتگرد مهمان ویژه ای داشت. حسین منزوی شاعر نامدار معاصر، علیرغم بیماری شدیدی که داشت، دعوت ما را پذیرفت و به انجمن ادبی هشتگرد آمد. شور و حال خاصی در بین شاعران منطقه به وجود آمده بود. چون منزوی زیاد در انجمن ها حضور پیدا نمی کرد. به هر حال منزوی با آن هیبت باشکوه شاعرانه اش آمد و انصافا سنگ تمام گذاشت. بهترین و زیباترین شعرهایش را گلچین کرد و برای ما خواند.
همه ما سراپا چشم بودیم برای تماشا و گوش بودیم برای شنفتن. شاعران خوب منطقه هم آمدند و شعرخوانی کردند. به جرات می توان گفت هشتگرد تا به حال میزبان شاعری در این ابعاد نبود. بعد از مراسم منزوی را تا زادگاهش زنجان مشایعت کردیم.
در طول راه درد دل می کرد و این شعر را زمزمه می کرد:
شاعر تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت…
می گفت با من نامهربانی کرده اند. کسی سراغی از من نمی گیرد. من هم دنبال جاه طلبی نیستم. در خلوت خودم

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/8/8 در ساعت : 9:46:2

بخش مورد نظر :خاطرات



259
مبادا روی لاله پا گذاریم
بازنویسی: سیدحبیب حبیب‌پور

محمدحسین قانعی خاطره‌ای از شعر معروف قیصر امین‌پور دارد که سیدحبیب حبیب‌پور آن را بازنویسی کرده است.
محمدحسین قانعی می‌گوید: «در یکی از روزهای آغازین جنگ تحمیلی در جمع تعدادی از هنرمندان از جمله شادروان دکتر قیصر امین‌پور، شاعر و نویسنده متعهد و انقلابی، در امور تربیتی شهرستان دزفول نشسته بودیم و بوی رنگ و گواش و پارچه‌های خطاطی در اتاق پراکنده بود.
یکی از هنرمندان مشغول کشیدن طرحی بود که در آن بال سیمرغی با رنگ آبی و در کنار آن لاله‌ای به زیبایی تمام با رنگ قرمز نقاشی می‌شد. او پس از تکمیل نقاشی‌اش رو به قیصر کرد و گفت: آیا می‌شود برای این تصویر شعری بسرایید؟ آخر این طرح یکی از آن دو بیتی‌های زیبای شما را می‌طلبد. قیصر با همان تواضع و ادب همیشگی و با اندکی شوخی گفت: شعر و مطلب شیر آب نیست که هر موقع دلت خواست، باز کنی و روان شود. باید جرقه‌ای در ذهن زده شود و اصولأ راز ماندگ

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/7/21 در ساعت : 11:47:0

بخش مورد نظر :خاطرات



258
یار عباس (ع)
محمد تقی قشقایی

نزدیک حرم حضرت عباس بودیم، سینای چهار ساله گفت: تشنمه ! خیلی تشنمه !
مادرش از کیفش یک بطری آب در آورد و به سینا داد، سینا در بطری را بازکرد و یک دفعه آب بطری را خالی کرد!
مادرش نگاه به سینا و بعد به من و من نگاه غضب آلود به سینا که چرا این کار را کردی؟!
بدون این که جمله ای بگوییم گفت:
-مگه شما نگفته بودی عباس تشنه ش بود ولی آب نخورد! منم تشنه م بود و آب نخوردم!

آنجا این رباعی متولد شد:

می خواست که داغدار عباس شود
می خواست همیشه یار عباس شود
آنجا پسرم که ظرف آبش را ریخت
می خواست شبیه کار عباس شود!




ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/7/11 در ساعت : 18:20:30

بخش مورد نظر :خاطرات



257
گستاخی میرزاده ی عشقی!
عباس خوش عمل

* اشاره : خلاصه ی این مطلب به طور ناقص در پاورقی های جلد اول «خلوت انس» اثر استاد فقید مشفق کاشانی آمده است ؛ اما به طور مفصلش را که ذیلآ می آید شفاهآ از استاد مشفق شنیده ام.هرچه هست خیلی جالب است .
*****
استاد فقید حبیب یغمایی (شاعر - ادیب و روزنامه نگار بزرگ معاصر) می گفت:یک وقت در محفلی که چند تن از شاعران از جمله ملک الشعرای بهار حضور داشتند،مرحوم میرزاده ی عشقی غزلی خواند که مطلعش چنین بود:
یاران ز چیست این همه خون در دلم کنید؟
دیوانـــه ام مـــن عقـــل نـــدارم ولم کنید....
مرحوم ملک الشعراء رو به میرزاده گفت:
حیف از ذوق و طبع شماست که غزلتان به دلیل وجود حرف «ع» در مصراع دوم و کلمه ی «عقل» که زحاف است حسن مطلع نداشته باشد.بهتر است بگویید:
دیوانه ام که عقل ندارم ولم کنید...
مرحوم میرزاده با وجود احترامی که نسبت به ملک الشعرای بهار قائل بود ، خون سیدی اش جوش آمدو

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/6/17 در ساعت : 0:36:9

بخش مورد نظر :خاطرات



256
امانت
سیمیندخت وحیدی

من در گذشته نقاشی‌های خوبی می‌کشیدم. روزی در اوج مبارزات علیه شاه یکی از بستگان از من خواست چهره حضرت امام(ره) را به تصویر بکشم و برایش ارسال کنم.
من هم تصویری از امام را نقاشی کردم و اتفاقا خیلی هم کار خوبی شده بود و آن را بسته ‌بندی کردم و دورش را با کاغذ پوشاندم و به اداره پست رفتم.
یادم هست که راهپیمایی‌ها هم به اوج رسیده بود و اوضاع شاه و رژیم هم خیلی خراب بود و به اصطلاح بگیر و ببند‌های زیادی توسط ساواک ایجاد شده بود.
وقتی به اداره پست رسیدم با خودم فکر می‌کردم که اگر این بسته را باز کنند چه کنم و اضطراب زیادی هم داشتم.
به هر حال بسته را پست کردم . چند روزی گذشت . یک روز زنگ خانه را زدند. در را که باز کردم دیدم مردی روحانی است و یک بسته هم در دستش است . آن روحانی گفت: خانم این بسته برای شماست و پیش من امانت مانده بود و برایتان آورده‌ام.
بسته را گرفتم و باز کردم و دیدم همان تصویری است که ا

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/6/9 در ساعت : 0:25:19

بخش مورد نظر :خاطرات



255
این قند فارسی ...
رضا اسماعیلی

چند سال پیش به دعوت دوست شاعرم دکتر علیرضا قزوه و به قصد شرکت در یک همایش ادبی ، به همراه تعدادی از دوستان شاعر سفری به هند داشتم . در این سفر خاطره انگیز با دانشی مرد نازنینی آشنا شدم که بدون هیچ اغراقی فارسی را از زبان مادری اش هم بهتر صحبت می کرد! این مرد کسی نبود جز «دکتر یونس جعفری»، استاد زبان و ادبیات فارسی و صائب پژوه برجسته هندی که امروز با کمال تاسف خبر درگذشت او را شنیدم.
در همان اولین دیداری که با استاد جعفری داشتم، حُسن خلق، شوخ طبعی و تسلط و احاطه ی شگفتی که به زبان و ادبیات فارسی داشت، مرا به ایشان علاقه مند کرد. این استاد برجسته که ارادت فراوانی به شاعران فارسی زبان – بخصوص صائب داشت - در بین صحبت های خود با چنان مهارتی از ضرب المثل های شیرین فارسی استفاده می کرد که آدم فکر می کرد با یک فارسی زبان اصیل هم صحبت شده است. با دیدن دکتر جعفری بی اختیار یاد این بیت معروف از حضرت لسان الغیب

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/5/24 در ساعت : 6:32:9

بخش مورد نظر :خاطرات



254
فروتنی «قزوینی» و ماجرایی که پیش آمد...
محمد رضا شفیعی کدکنی

وقتی که علامه محمد قزوینی (1294 ـ 1368ق) بعد از عمری تحصیلات حوزوی در ایران و سال ها پژوهش در اروپا و حشر و نشر با بزرگ ترین خاورشناسان جهان و نشر آن همه آثار تاریخی و ادبی فارسی و عربی و فراهم آوردن آن همه یادداشت ها به ایران بازگشت، ارادتمندان او، امثال سید حسن تقی زاده و بدیع الزمان فروزانفر، خواستند برای او ممرّ معیشتی فراهم سازند که او پیرانه سر از گرسنگی نمیرد.

مصلحت در آن دیدند که ایشان را به استادی دانشگاه تهران دعوت کنند. مجلسی برای همین امر در دانشگاه تهران تشکیل شد که در آن تقی زاده و فروزانفر و همه بزرگان عصر در آن جمع بودند. از علامه قزوینی نیز خواهش کرده بودند که به آن مجلس درآید. سرانجام مسأله استادی ایشان را مطرح کردند و قرار شد که شورای دانشگاه این موضوع را تصویب کند. هر یک از بزرگان دقایقی چند در فضایل علمی ایشان و جایگاه جهانی ایشان در حوزه پژوهش های

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/5/7 در ساعت : 18:6:53

بخش مورد نظر :خاطرات



253
شاعر از دیدگاه دو فیلسوف!
عباس خوش عمل

استاد «احمدعزیزی» -که خداوند او را شفای عاجل دهاد-در دهه ی 60 از دوستان «لحمک لحمی» و رفیق گرمابه و گلستان من به حساب می آمد و همو بود که در آن سالها با اصرار و ابرام پای مرا به حلقه ی درس فلسفه ی «دکتر سید احمد فردید» و سپس «علامه محمدتقی جعفری» باز کرد.کمین در حلقه ی درس فلسفه ی «دکتر فردید» با اکراه ؛ اما در حلقه ی درس فلسفه ی «علامه جعفری» با رغبت تام و به دلخواه شرکت می کردم.
یک روز «استاد عزیزی» از «دکتر فردید» خواست که نظر خود را به طور اختصار درباره ی شاعران بیان کند.«دکتر فردید» بی کمترین تأمل و مکثی گفت:«از دیدگاه من شاعران مجانین بالذّات و مستحیلین فی اللذّات هستند!» و توضیح بیشتری نداد.

چند روز بعد که در محضر با صفای «علامه جعفری» بودیم «استاد عزیزی» دیدگاه آن بزرگوار را در باره ی شاعران خواست.«علامه جعفری» فرمود:«شعر را بمنزله ی یک درخت گیلاس بدانید که شاعران میوه های این

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/4/22 در ساعت : 12:13:6

بخش مورد نظر :خاطرات



252
چشم درد جلال آل احمد
محمد جواد محبت

در سالی که آقای جلال آل احمد به قصر شیرین آمد من هم در معیت ایشان بودم. آقای علی اکبر ساعدی برادر دکتر غلامحسین ساعدی که جزء انسان های شریف روزگار بود، آن زمان در قصر شیرین یک مطب داشت. ایشان با دکتر غلامحسین ساعدی از نظر رفتاری کاملاً مغایرت داشت و یادم می آید که آن روزگار که در قصر شیرین بود با هزینه شخصی خودش یک دستگاه عکس برداری خرید تا به مردم خدمت کند.
آل احمد فردی بسیار تیزبین بود و اعتقادی هم به طب امروزی نداشت. یادم می آید روزی دردی را در ناحیه چشمش احساس کرد که علتش را نمی دانست . اما علت آن چربی بود که پس از خوردن یک نیمروی بسیار پر چرب در همان منطقه، وارد بدن او شده بود. او برای این چشم درد، چای بسیار غلیظی خورد و خوب همه ما هم می دانیم که بسیار سیگار هم می کشید و به هر حال هم علاج شد.


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/4/10 در ساعت : 11:30:33

بخش مورد نظر :خاطرات



251
اولین شعری که برای فلسطین سروده شد
محمد علی سپانلو

محمد علی سپانلو سال 1389 در گفت‌وگویی با ایسنا به شعر «چریک‌های عرب» می‌رسد و می‌گوید که او اولین شعر فلسطین را گفته و به این موضوع افتخار می‌کند. او در این‌باره می‌گوید :
شعر «چریک‌های عرب» را که در ‌مرداد ماه سال 1347 بعد از شکست اعراب از اسراییل در جنگ شش ‌روزه سروده، در «کیهان روزانه» چاپ کرده و بعد آن را در دهه‌ 50 در مجموعه‌ شعر «هجوم» که چند سال در محاق بوده، منتشر می‌کند. تأکید هم می‌کند که شعر را همان زمان در روزنامه چاپ کرده تا تاریخ سرایشش مشخص باشد.
کتاب «هجوم» را از او می‌گیریم تا از روی برگ‌های زرد و کاهی‌اش، شعر«چریک‌های عرب» را زمزمه کنیم:

چریک‌های عرب
چریک‌های عرب شعله‌ بلند به شب می‌برند
چریک‌های عرب از شط سیاه، به مهتاب و ماه می‌نگرند
و زیر بدر تمام، در ماه عام
وقتی سحر کناره گرفته است
و رستخیز صلا می‌دهد ز پهنه‌ بحرالمیت
به کهر

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/3/22 در ساعت : 11:20:49

بخش مورد نظر :خاطرات



250
تنها مصحح شعرهای من....
عباس خوش عمل

در سال 1365 شمسی هنگامی که تصمیم گرفتم مجموعه شعرهای آیینی و انقلابی ام را چاپ و منتشر کنم و ناشری را نمی شناختم بر آن شدم تا در مرکز حزب جمهوری اسلامی واقع در سرچشمه به آقای «حسین شمسایی» که همدیگر را می شناختیم مراجعه کنم.آن روزها من عضو فعال حزب جمهوری اسلامی بودم و فعالیت هایی شبانه روزی داشتم.آقای «شمسایی» در محل کارش از من استقبال شایانی کرد و قول داد برای چاپ مجموعه شعرم هر کاری از دستش بر می آید انجام دهد.او همچنین پیشنهاد کرد ابتدا مجموعه شعرم را در اختیار شاعری پیشکسوت و استاد بگذارم تا بررسی و احیانا اصلاح کند. از من پرسید: چنین کسی را می شناسی؟ وقتی اسم چند استاد را بردم و مورد موافقت وی قرار نگرفت ، گفت: من مجموعه شعرت را به استاد حمید سبزواری می دهم تا بررسی کند. موافقتم را اعلام کردم و مجموعه را به او سپردم و به خانه بازگشتم.
یک ماه بعد آقای «شمسایی» تماس گرفت و گفت اگر می توانی ب

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/3/14 در ساعت : 12:3:39

بخش مورد نظر :خاطرات



249
صله ای که از امام (ره) گرفتم
سید عبدالله حسینی

«بعد از کشتار مکه مسابقه شعری به نام حرم امن الهی برگزار شد. من در این مسابقه امتیازی کسب کردم. در مراسمی که جوایز را به شاعران می دادند مسئولین رده بالای مملکتی بودند اتفاقا آقای توسلی مسئول دفتر امام هم در این جلسه حضور داشتند. ایشان از من پرسیدند: شما امام را دیده اید؟ من حس کردم تنها جایی که دروغ واجب است اینجاست. درحالی که من سال پنجاه و نه امام را یک بار از دور دیده بودم. ایشان گفتند فردا هفت صبح شما می توانید به جماران بروید. من در واقع تا صبح از شوق دیدن امام نخوابیدم. گویی می خواستم خودم خورشید را به طلوع نزدیک کنم. آقای توسلی یک دسته اسکناس دویست تومانی به من هدیه دادند. با اینکه در آن زمان این پول مبلغ کمی هم نبود؛ من گفتم امام اگر می خواهند به من هدیه بدهند من کادوی معنوی می خواهم و دوست دارم چیزی از لوازم شخصی ایشان به یادگار داشته باشم. در همین بین آیت الله رفسنجانی نیز از را

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/2/26 در ساعت : 23:17:34

بخش مورد نظر :خاطرات



248
شاعران بی ادعا
زکریا اخلاقی

به مدت 2 ماه در کسوت روحانیت در جبهه حضور داشتم که مربوط به سال های 61 و 67 است.
در آن سال ها به عنوان شاعر چندین دفعه در استان های مرزی کشور مثل خوزستان و کرمانشاه، که حال و هوای جنگ در آنجا لمس می شد، حضور داشتم و در شب های شعری که در این مناطق ترتیب داده می شد به شعر خوانی می پرداختم.
شب های شعری که در این مناطق بر پا می شد حس و حال عجیب و خاصی داشت. سالن پر از جمعیت می شد و مردم با شور و حس خاصی در این برنامه شرکت می کردند. گاهی رزمنده ها را از جبهه به شهر می آوردند تا در این جلسات شرکت داشته باشند و حتی رزمنده هایی که خود دست به قلم بودند و شعر می سرودند به اجرای برنامه می پرداختند. که به نظر من نقش مهمی را هم برای روحیه دادن به رزمنده ها و هم برای خانواده هایی که در شهرهای مرزی به نوعی با جنگ دست و پنجه نرم می کردند ،ایفا می کرد .
حضور در این شعر خوانی ها ، زیباترین خاطرات را برای ما

....

ادامه مطلب

14




کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی