ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: اختصاصی : فراخوان چهارمین سوگواره عاشورایی خط سوم

۞ :: اختصاصی : فراخوان جشنواره «ایران من» منتشر شد.

۞ :: شب شعر مشترک ایران و کره در نیاوران

۞ :: سومین نشست سوگواره «با کاروان نیزه» برگزار می شود

۞ :: اسماعیل امینی در گفتگو با مهر؛ شعر مثل یک اختراع و اکتشاف است

۞ :: ده‌بزرگی: شعرا تنها به ظاهر حرکت عظیم مردم در اربعین توجه نکنند

۞ :: شب شعر «رندان تشنه لب» برگزار می‌شود

۞ :: نامزدهای نهایی جایزه «الیوت» معرفی شدند

۞ :: بررسی «شعر ترکیه بعد از سال ۲۰۰۰»

۞ :: بزرگداشت حافظ در سارایوو

۞ :: تمدید فرصت ارسال اثر به کنگره شعر و ادبیات عاشورایی افغانستان

۞ :: همسرایی شاعران تقدیم به همسران صبور جانبازان

۞ :: ترجمه «۱۰۰ سال شعر معاصر ایران» جایزه کتاب سال ارمنستان را از آن خود کرد

۞ :: تصنیف «همواره آبی» تقدیم به خیلج فارس شد

۞ :: عليرضا قزوه: نمایشگاه خلیج فارس در راستای واکنش سریع هنرمندان است

۞ :: فراخوان مسابقه‌ طنزنویسی با موضوع «خلیج فارس»

۞ :: کتاب محسن مؤمنی شریف به زبان اردو ترجمه شد

۞ :: محمد سرور رجایی از انتشار فراخوان نهمین جشنواره ادبی «قند پارسی» خبر داد

۞ :: خبرگزاری مهر: مصائب امام سجاد(ع) در شعرآئینی

۞ :: اختصاصی : سهیل سوزنی درگذشت.




تاریخ ارسال :1391/10/30 در ساعت : 13:58:47

بخش مورد نظر :امروز با بیدل



ای‌ که در دیر و حرم ، مست‌ کرم می ‌آیی
دل چه دارد که درپن غمکده کم می‌آیی ؟

جوهر ناز چه مقدار تری می‌چیند
که به حسرتکدهٔ دیدهٔ نم می‌آیی

اینقدر سلسلهٔ نازکه دیده‌ست رسا ؟
عمرها شد که به هر سو نگرم می آیی

صمدی لیک دربن انجمن عجز نگاه
به چمن سازی آثار صنم می آ‌یی

چقدر لطف تو فریاد رس‌ بی‌ بصری ست
که به چشم همه کس دیر و حرم می آیی

عقل و حس غیر تحیر چه طرازد اینجا ؟
کز حدوث آینه پرداز قدم می‌ آیی

عرض تنزیه به تشبیه نمی‌آید راست
سحر کاری ست که معنی به رقم می آ‌یی

فقر نازدکه به تجرید نظر دوخته‌ای
جاه بالد که به سامان حشم می‌آیی

ای نفس آمد و رفت هوست داغم‌ کرد
می‌رو‌ی سوی عدم ، باز عدم می آیی

چشم تا بسته‌ای‌، آفاق سواد مژه است
صد شق خامه ز یک نقطه به هم می آیی

چینت از دامن آرام به هر جا گل ‌کرد
ذره تا مهر به آرایش هم می آیی

انتظار تو به هر رهگذرم دارد فرش
هر کجا پای نهی ، پا به سرم می آ‌یی

کم آرایش تسلیم نگیری زنهار
ابروی نازی اگر

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/10/10 در ساعت : 11:56:47

بخش مورد نظر :امروز با بیدل




ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
صد نغمه سرودیم و نشد باز لب ما

چون مردمک‌، آیینهٔ جمعیت نوریم
در دایرهٔ صبح نشسته‌ست شب ما

بیتابی دل آتش سودای‌ که دارد ؟
تبخال به خورشید رسانده‌ست تب ما

هستی چو عدم زین من و ما هیچ ندارد
بی ‌نشئه بلند است دماغ طرب ما

ابرام تک و تاز غباریم درین دشت
جانی‌که نداریم چه آید به لب ما ؟

چون ذره پراکندگی انشای ظهوریم
جز ما نُقطی‌ کو که بُود منتخب ما ؟

تا معنی اسرار پری فاش توان خواند
مکتوب به‌ کهسار برید ازحلب ما

گمگشتهٔ تحقیق،خود آوارهٔ وهم است
ما را بگذارید به درد طلب ما

نی قابل عجزیم ، نه مقبول تعین
از ننگ به آدم ‌که رساند نسب ما ؟

پیداست ‌که جز صورت عنقا چه نماید
آیینه ندارد دل بیدل لقب ما


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/9/28 در ساعت : 13:58:14

بخش مورد نظر :امروز با بیدل





به سودای ‌گل رویی


بهار آن دل ‌که خون ‌گردد ، به سودای ‌گل رویی
ختن فکری‌ که بندد آشیان در حلقهٔ مویی

سحر آهی‌ که جوشد با هوای سیر گلزاری
گهر اشکی‌که غلتد در غبار حسرت‌ کویی

ز پای مور تا بال مگس صد بار سنجیدم
نشد بی اعتباری های من سنگ ترازویی

چو گل امشب به آن رنگ آبرو برخوبش می‌بالم
که پنداری به خاک پای او مالیده‌ام رویی

به صد الفت فریبم داد ، اما داغ‌ کرد آخر
گل اندام سمن بویی‌، چمن رنگ شرر خویی

سر سوداپرست‌، آوارگی تا کی کشد یارب؟
گرفتم بالشی دیگر ندارم‌، کنج زانویی

تلاش دست از ترک تعلق می‌شود ظاهر
ز دنیا نیست دل برداشتن بی‌زور بازویی

ز درد مطلب نایاب بر خود می‌تپد هرکس
جهان‌گردی‌ست توفان بردهٔ جولان آهویی

وداع فرصت دیدار بی‌ماتم نمی‌باشد
ز مژگان چشم قربانی پریشان‌کرده‌ گیسویی

قد خم‌گشته‌ای در رهن صد عقبا امل دارم
....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/9/18 در ساعت : 12:48:53

بخش مورد نظر :امروز با بیدل





سر راه بهاری گیریم ...


خیز کز درس دویی سر خط عاری گیریم
جای شرم‌ست ز آیینه‌ کناری‌ گیریم

دست و پاهای حنا بسته مکرر کردید
بعد ازین دامن بی‌رنگ نگاری‌ گیریم

نیستی صیقل آیینهٔ رحمت دارد
خاک‌گردیم و سر راه بهاری‌ گیریم

تا توان سینه به بوی‌ گل و ریحان مالید
حیف پایی‌ که درین دشت به خاری‌ گیریم

عمرها شد نفس سوخته محمل‌کش ماست
برویم از قدم ناقه شماری‌ گیریم

زندگی ‌آب شد از کشمکش حرص و هوا
چند تازبم پی سگ که شکاری‌ گیریم ؟!

بنشینیم زمانی پس زانوی ادب
انتقام از تک و دو آبله واری‌ گیریم

ملک آفاق گرفتیم و گدایی باقیست
پادشاهیم اگر کنج مزاری گیریم

دامن دشت عدم منتظر وحشت ماست
کاش از تنگی این کوچه فشاری گیریم

دل سنگین ره صد قافله طاقت زده است
پرگرانیم بیا تا کم باری گیریم

رحم بر بی کسی خویش ضرور است ،ضرور
مژه پوشی

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/9/10 در ساعت : 21:16:50

بخش مورد نظر :امروز با بیدل





یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ
سرکوب پرفشانی چندین سحر برآ

با نشئهٔ حلاوت درد آشنا نه‌ای
چون نی به ناله پیچ و سراپا شکر برآ

ای مدعی‌! حریفی ما جوهر تو نیست
با تیغ تا طرف نشوی بی‌ جگر برآ

غیریت از نتایج طبع درشت توست
اجزای آب شو ، ز دل یکدگر برآ

افسردگی‌، تلافی جولان چه همت است
ای قطره ! از محیط‌ گذشتی ، گهر برآ

پرواز بی‌ نشانی از این دشت مفت نیست
سعی غبار شو همه تن بال و پر برآ

جسم فسرده نیست حریف رسایی‌ات
بشکسته طرف دامن سنگ ای شرر برآ

تا جان بری ز آفت بنیاد زندگی
زین خانه یک دو دم ز نفس پیشتر برآ

ناصافی دلت غم اسباب می‌کشد
آیینه صندلی کن و از دردسر برآ

کثرت‌، جنون معاملگی های وحدت است
آیینه بشکن ازغم عیب و هنر برآ

کم نیستی ز شمع در تن عبرت انجمن
یک دانه‌ کم شو از خود و چندین ثمر برآ

بیدل ! تمیزت اینقدر اف

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/8/30 در ساعت : 10:54:50

بخش مورد نظر :امروز با بیدل






برای خاطرم غم آفریدند
طفیل چشم من یم آفریدند

چو صبح آنجا که من پرواز دارم
قفس با بال توأم آفریدند

عرق‌گل کرده‌ام از شرم هستی
مرا از چشم شبنم آفریدند

گهر موج آورد ، آیینه جوهر
دل بی ‌آرزو کم آفریدند

جهان خونریز بنیاد است هشدار
سر سال از محرم آفریدند

وداع غنچه را گل نام‌ کردند
طرب را ماتم غم آفریدند

علاجی نیست داغ بندگی را
اگر بیشم ، وگر کم آفریدند

کف خاکی که بر بادش توان داد
به خون‌ گل‌کرده آدم آفریدند

طلسم زندگی الفت بنا نیست
نفس را یک قلم رم آفریدند

اگر عالم برای خویش پیداست
برای من مرا هم آفریدند

چه سان تابم سر از فرمان تسلیم ؟
که چون ابرویم از خم آفریدند

دلم بیدل ندارد چاره از داغ
نگین را بهر خاتم آفریدند



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/8/25 در ساعت : 9:50:4

بخش مورد نظر :امروز با بیدل




چون شبنم ...


تا دربن‌ گلزار چون شبنم‌ گذر داریم ما
باده‌ای در جام عیش از چشم تر داریم ما

سهل نبود در محیط دهر پاس اعتبار
آبرویی چون‌ گهر همراه سر داریم ما

چون صدا هر چند در دام‌قفس وا مانده‌ایم
از شکست خاطر خود بال و پر داریم ما

کی به سیل‌گفتگو بنیاد ما گیرد خلل
کوه تمکین خانه‌ای از گوش‌ کر داریم ما

کس به‌ تیغ سرکشی با ما نمی‌گردد طرف
اززمینگیری چو نقش پا سپر داریم ما

شعلهٔ ما فال خاکستر زد و آسوده شد
ای هوس بگذر ، سری در زیر پر داریم ‌ما

رنگ‌ ما از خاکساری بر نمی‌دارد شکست
چون علم‌ ،‌گردی ز میدان ظفر داریم ما

از دل گرمی توان درکاینات آتش زدن
ساز چندین‌ گلخنیم و یک شرر داریم ما

ناله ‌را ای دل ! به‌ باد غم مده ‌این رشته‌ای‌ست
کز پی شیرازهٔ لخت جگر داریم ما

فتنه‌ها از دستگاه زندگی ‌گل کردنی‌ست
از نفس ‌، صبح قیامت در نظ

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/8/19 در ساعت : 6:28:0

بخش مورد نظر :امروز با بیدل




فیض سحر

به اوج‌ کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
سر مویی‌گر اینجا خم‌شوی ، بشکن‌کلاه آنجا

ادبگاه محبت ناز شوخی بر نمی‌دارد
چو شبنم سر به مهر اشک می‌بالد نگاه آنجا

به یاد محمل نازش ، سحرخیزست اجزایم
تبسم تا کجاها چیده باشد دستگاه آنجا

مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان‌ کن
به هم می‌آورد چشم تو مژگان‌ گیاه آنجا

خیال جلوه‌زار نیستی هم عالمی دارد
ز نقش پا سری بایدکشیدن‌ گاه‌ گاه آنجا

خوشا بزم وفا کز خجلت اظهار نومیدی
شرر در سنگ دارد پرفشانی های آه آنجا

به‌ سعی غیر مشکل بود ز آشوب دویی رستن
سری در جیب خود دزدیدم و بردم پناه آنجا

دل ازکم ظرفی طاقت نبست احرام آزادی
به‌ سنگ آید مگر این جام و گردد عذرخواه آنجا

به ‌کنعان هوس گردی ندارد یوسف مطلب
مگر در خود فرو رفتن‌کند ایجاد چاه آنجا

ز بس فیض سحر می‌جوشد ازگرد سواد دل
همه ‌گر شب شوی

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/8/14 در ساعت : 19:6:22

بخش مورد نظر :امروز با بیدل




جلوه‌گاه حسن معنی


پرتو آهی ز جیبت‌ گل نکرد ای دل چرا ؟
همچو شمع‌ کشته‌ بی‌نوری درین‌ محفل چرا ؟

مشت‌ خون خود چو گل باید به ‌روی خویش ریخت
بی‌ادب آلوده‌سازی دامن قاتل چرا ؟

خاک صد صحرا زدی آب از عرق های تلاش
راه جولان هوس‌کامی نکردی‌ گل چرا ؟

منزلت عرض حضور است و مقامت اوج قرب
نور خورشیدی ، به خاک تیرهٔ ای مایل چرا ؟

سعی آرامت قفس فرسودة ابرام ‌کرد
سر نمی‌دزدی زمانی در پر بسمل چرا ؟

چون سلیمان هم ‌گره بر باد نتوانست زد
ای حباب ! این سرکشی بر عمر مستعجل چرا ؟

نیست از جیب تو بیرون‌ گوهر مقصود تو
بی‌خبر سر می‌زنی چون موج بر ساحل چرا ؟

جلوه‌گاه حسن معنی خلوت لفظ است و بس
طالب لیلی نشیند غافل از محمل چرا ؟

تا به‌ کی بی‌مدعا چون شمع باید رفتنت ؟!
جادهٔ خود را نسازی محو در منزل چرا ؟

بر دو عالم هر مژه بر هم زدن خط می‌کشی
....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/8/14 در ساعت : 19:0:30

بخش مورد نظر :امروز با بیدل




جلوه‌گاه حسن معنی


پرتو آهی ز جیبت‌ گل نکرد ای دل چرا ؟
همچو شمع‌ کشته‌ بی‌نوری درین‌ محفل چرا ؟

مشت‌ خون خود چو گل باید به ‌روی خویش ریخت
بی‌ادب آلوده‌سازی دامن قاتل چرا ؟

خاک صد صحرا زدی آب از عرق های تلاش
راه جولان هوس‌کامی نکردی‌ گل چرا ؟

منزلت عرض حضور است و مقامت اوج قرب
نور خورشیدی ، به خاک تیرهٔ ای مایل چرا ؟

سعی آرامت قفس فرسودة ابرام ‌کرد
سر نمی‌دزدی زمانی در پر بسمل چرا ؟

چون سلیمان هم ‌گره بر باد نتوانست زد
ای حباب ! این سرکشی بر عمر مستعجل چرا ؟

نیست از جیب تو بیرون‌ گوهر مقصود تو
بی‌خبر سر می‌زنی چون موج بر ساحل چرا ؟

جلوه‌گاه حسن معنی خلوت لفظ است و بس
طالب لیلی نشیند غافل از محمل چرا ؟

تا به‌ کی بی‌مدعا چون شمع باید رفتنت ؟!
جادهٔ خود را نسازی محو در منزل چرا ؟

بر دو عالم هر مژه بر هم زدن خط می‌کشی

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/8/11 در ساعت : 17:19:12

بخش مورد نظر :امروز با بیدل


با هيچ كس حديث نگفتن نگفته ام
در گوش خويش گفته ام و من نگفته ام

زان نوِر بي زوال كه در پرده ي دل است
با آفتابِ آن همه روشن نگفته ام

اين دشت و در به ذوق چه خميازه مي كشد ؟
رمز جهان جيب ، به دامن نگفته ام

گل ها به خنده هرزه گريبان دريده اند
من حرفي از لب تو به گلشن نگفته ام

موسي اگر شنيد هم از خود شنيده است
انّي انا اللهي كه به ايمن نگفته ام

آن نفخه اي كز او دَم عيسي گشوده بال،
بوي كنايه داشت ،مبرهن نگفته ام

پوشيده دار آنچه به فهمت رسيده است
عريان مشو كه جامه دريدن نگفته ام

ظرفِ غروِر نخل ندارد نياز بيد
با هر كسي همين خم گردن نگفته ام

در پرده ي خيال تعيّن ترانه هاست
شيخ آنچه بشنود، به برهمن نگفته ام

هر جاست بندگي و خداوندي آشكار
جز شبهه ي خيال معيّن نگفته ام

افشاي بي نيازي مطلب چه ممكن است
پُر گفته ام ،ولي به شنيدن نگفته ام


اين انجمن هنوز ز آيينه غافل است
حرف زبان شمعم و روشن نگفته ام

افسانه ي رموز محبّت جنون نواست

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/8/7 در ساعت : 23:6:0

بخش مورد نظر :امروز با بیدل








خم قامت نبرد ابرام طبع سخت كوش من
گران شد زندگي ،امّا نمي افتد ز دوش من


تسلي گشته ام چون موج گوهر ، ليك زين غافل
كه خاك است اين كه مي نوشد زبان بحر نوش من



غم عمر تلف گرديده تا كي بايدم خوردن ؟
ز هر امروز ، شامي دارد استقبال دوش من


چنين ديوانه ي ياد بناگوش كه مي باشم ؟
كه گوش صبح محشر ،پنبه دارد از خروش من


گريبان بايدم چون گل دريد از لب گشودن ها
ز وضع غنچه حرف عافيت نشنيد گوش من


چه مي كردم اگر بي پرده مي كردم تماشايت؟
تو را در خانه ي آيينه ديدم، رفت هوش من


نشاندن نيست آسان همچو موج گوهر از پايم
محيط از سر گذشت ، آسوده تا يك قطره جوش من


به رنگي بي زبانم در ادبگاه نگاه او
كه گرد سرمه فريادي ست از وضع خموش من


قيامت بود اگر خود را چنين آلوده مي ديدم
مرا از چشم خود پوشيد فضل

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/8/5 در ساعت : 11:13:39

بخش مورد نظر :امروز با بیدل





خم قامت نبرد ابرام طبع سخت كوش من
گران شد زندگي ،امّا نمي افتد ز دوش من


تسلي گشته ام چون موج گوهر ، ليك زين غافل
كه خاك است اين كه مي نوشد زبان بحر نوش من



غم عمر تلف گرديده تا كي بايدم خوردن ؟
ز هر امروز ، شامي دارد استقبال دوش من


چنين ديوانه ي ياد بناگوش كه مي باشم ؟
كه گوش صبح محشر ،پنبه دارد از خروش من


گريبان بايدم چون گل دريد از لب گشودن ها
ز وضع غنچه حرف عافيت نشنيد گوش من


چه مي كردم اگر بي پرده مي كردم تماشايت؟
تو را در خانه ي آيينه ديدم، رفت هوش من


نشاندن نيست آسان همچو موج گوهر از پايم
محيط از سر گذشت ، آسوده تا يك قطره جوش من


به رنگي بي زبانم در ادبگاه نگاه او
كه گرد سرمه فريادي ست از وضع خموش من


قيامت بود اگر خود را چنين آلوده مي ديدم
مرا از چشم خود پوشيد فضل عيب پوش من



نمي دانم شكفتن تا كجا خرمن كنم بيدل
سحر در جيب مي آيد تبسم گلفروش من


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/8/5 در ساعت : 0:45:44

بخش مورد نظر :امروز با بیدل


صبح شو،اي شب! كه خورشيد من اكنون مي رسد
عيد مردم گو برو ،عيد من اكنون مي رسد

بعد از اينم بي دماغ يأس نتوان زيستن
دستگاه عيش جاويد من اكنون مي رسد

مي روم در سايه اش بنشينم و ساغر كشم
نونهال باغ امّيد من اكنون مي رسد

آرزو خواهد كلاه ناز بر گردون فكند
جام مي در دست ،جمشيد من اكنون مي رسد

رفع خواهد گشت بيدل شبهه ي وهم دويي
صاحب اسرار توحيد من اكنون مي رسد


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/7/19 در ساعت : 12:40:24

بخش مورد نظر :امروز با بیدل






محو بودم ، هر چه دیدم ،دوش دانستم تویی
گر همه مژگان ‌گشود آغوش ، دانستم تویی

حرف غیرت راه می‌زد از هجوم ما و من
بر در دل تا نهادم ‌گوش ، دانستم تویی

مشت خاک و این همه سامان ناز ،اعجاز کیست؟
بیش ازین از من غلط مفروش ، دانستم تویی

نیست ساز هستی‌ام تنها دلیل جلوه‌ات
با عدم هم ‌گر شدم همدوش ، دانستم تویی

محرم راز حیا آیینه دار دیگر است
هر چه شد از دیده‌ها روپوش ، دانستم تویی

غفلت روز وداعم از خجالت آب‌ کرد
اشک می‌رفت و من بیهوش دانستم تویی

بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم
شعله‌ای را یافتم خاموش ، دانستم تویی



ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/7/9 در ساعت : 10:23:45

بخش مورد نظر :امروز با بیدل


زندگی عالم آسایش نیست
_____________________

اشک یک لحظه به مژگان بار است
فرصت عمر همین مقدار است
زندگی عالم آسایش نیست
نفس آیینهٔ این اسرار است
بس که‌ گرم است هوای گلشن
غنچه اینجا سر بی‌دستار است
شیشه‌ساز نم اشکی نشوی
عالم از سنگدلان‌، کهسار است
خشت داغی‌ست عمارتگر دل
خانهٔ آینه یک دیوار است
می کشی سرمهٔ عرفان نشود
بینش از چشم قدح دشوار است
همچو آیینه اگر صاف شوی
همه جا انجمن دیدار است
گوش‌کو تا شود آیینهٔ راز ؟
نالهٔ ما نفس بیمار است
درد گل ‌کرد ز کفر و دین شد
سبحه اشک مژه‌، زنار است
نیست گرداب ‌صفت آرامم
سرنوشتم به خط پرگار است
از نزاکت سخنم نیست بلند
از صدا ساغر گل را عار است
غافل از عجز نگه نتوان بود
آسمان ها گره این تار است
نکشد شعله سر از خاکستر
نفس سوختگان هموار است
بیدل از زخم بُود رونق دل
خندهٔ‌ گل نمک گلزار است


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/7/3 در ساعت : 11:19:16

بخش مورد نظر :امروز با بیدل





توفان قیامت

باز دل مست نوایی‌ست که من می‌دانم
این نوا نیز ز جایی‌ست‌که من می‌دانم

محمل و قافله و ناقه درین وحشتگاه
گردی از بانگ درایی‌ست‌که من می‌دانم

خونم آخر به‌ کف پای‌ کسی خواهد ریخت
این همان رنگ حنایی‌ست‌که من می‌دانم

چشم واکردم و توفان قیامت دیدم
زندگی روز جزایی‌ ست ‌که من می‌دانم

آب‌گردیدن و موجی ز تمنا نزدن
پاس ناموس حیایی‌ست که من می‌دانم

نیست راهی که به ‌کاهل‌قدمی‌ طی نشود
پای خوابیده ، عصایی‌ست که من می‌دانم

در مقامی که به جایی نرسد کوشش ها
ناله ، اقبال رسایی‌ست که من می‌دانم

ساز تحقیق ندارد چه نگاه و چه نفس
سر این ‌رشته به جایی‌ست که من می‌دانم

طلبت یأس تپیدن هوس عشق وفاست
کار دل نام بلایی‌ست که من می‌دانم

ای غنا شیفته ! با ‌این دل راحت محتاج
فخر مفروش ، گدایی‌ست که من می‌دانم

عشق زد شمع‌ ، که ای

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/6/25 در ساعت : 12:39:29

بخش مورد نظر :امروز با بیدل





از لب او دم زدند
آیات قرآن ریختند
_____________


آن که از بوی بهارش رنگ امکان ریختند
گرد راهش جوش زد آثار اعیان ریختند

شاهد بزم خیالش تا درد طرف نقاب
آرزوها شش جهت یک‌چشم حیران ریختند

تا دم‌ کیفیت مجنون او آمد به یاد
سینه‌چاکان ازل صبح از گریبان ریختند

آسمان زان چشم شهلا چشمکی اندیشه کرد
از کواکب در کنارش نرگسستان ریختند

حیرتی زد جوش از آن نقش قدم در طبع خاک
تا نظر واکرد بر فرقش گلستان ریختند

از هوای سایهٔ دست کرم دربار او
ابرها در جلوه آوردند و باران ریختند

طرفی از دامانش افشاندند هستی زد نفس
وز خرامش یاد کردند آب حیوان ریختند

از حضور معنی‌اش بی‌پرده شد اسرار ذات
وز ظهور جسم او آیینهٔ جان ریختند

نام او بردند اسمای قدم آمد به عرض
از لب او دم زدند آیات قرآن ریختند

از جمالش صورت علم ازل بستند نقش
وز کمالش م

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/6/13 در ساعت : 11:53:17

بخش مورد نظر :امروز با بیدل




شکستن رنگ

دلم چو غنچه در آغوش ‌‌عافیت تنگ است
ز خواب ناز سرم چون‌گهر ته سنگ است

نمی‌توان طرف خوب و زشت عالم بود
خوشا طبیعت آیینه‌ای که در زنگ است

به هستی از اثر نیستی مشو غافل
بهار حادثه یکسر شکستن رنگ است

اگر تو پای به دامن‌کشیده‌ای خوش باش
که غنچه را نفس آرمیده در چنگ است

به این دو روزه‌، نمودی‌که در جهان داربم
نشان ما عرق شرم و نام من ننگ است

ز غنچه خسبی اوراق گل توان دانست
که جای‌خواب فراغت درین چمن تنگ است

بهار کرد خطت مفت جلوه‌، شوخی ناز
طراوت رگ‌ گل دام عشرت رنگ است

به وادیی که تحیر دلیل مقصد ماست
ز اشک تا به چکیدن هزار فرسنگ است

نزاکت خط شوخ تو در نظر داربم
به ‌چشم ما رگ ‌گل‌ یک قلم رگ سنگ است

چو گفتگو به میان آمد آشتی برخاست
میان کام و زبان نیز در سخن جنگ است

غبار الفت اسباب دام غفلت ماست
تصور مژه بر صاف

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1391/6/11 در ساعت : 12:46:41

بخش مورد نظر :امروز با بیدل







تماشای جهان

تا چند به هر عیب و هنر طعنه‌زنی ها ؟
سلاخ نه‌ای‌ ، شرمی ازبن پوست‌کنی ها !

چون‌ سبحه درین معبد عبرت چه‌ جنون است ؟
ذکر حق و بر هم زدن و سرشکنی ها !

چندان‌ که دمد نخل‌، سر ریشه به ‌خاک است
ذلت نبرد جاه ز تخمیر دنی ها

ما را به تماشای جهان دگر افکند
پرواز بلندی به قفس پرفکنی ها

الفت قفس زندگی پا به هواییم
باید چو نفس ساخت به غربت وطنی ها

صیت نگهت یاد خم زلف ند‌ارد
ترکان خطایی چه کم‌اند از ختنی ها ؟

جان‌ کند عقیق از هوس لعل تو ، لیکن
دور است بدخشان ز تلاش یمنی ها

بی‌ پردگی جوهر راز است تبسم
ای غنچه مدر پیرهن‌گل بدنی ها

از شمع مگویید و ز پروانه مپرسید
داغ است دل از غیرت این سوختنی ها

جز خرده چه‌ گیرد به لب بستهٔ بیدل
نامحرم خاصیت شیرین سخنی ها



ادامه مطلب

9




کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی