ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: اختصاصی : سوگواره عاشورایی« شب آخر، چراغ ها خاموش »

۞ :: قلمرو شعر آئینی، ملی و دینی است/ مداح و هیئت خنثی، مبارز نمی‌سازد

۞ :: باید به رسالت شعر و شاعر ایمان آورد

۞ :: شعرخوانی «رندان تشنه لب» در رثای عاشورا

۞ :: اختصاصی : شانزدهمین جشنواره شعر و داستان جوان «سوره»

۞ :: یادداشتی از رضا اسماعیلی خوانش شاعرانه «زیبایی های عاشورا»

۞ :: اسماعیل امینی: شعر را باید با منطق و قاعده همان شعر نقد و بررسی کرد

۞ :: مهلت ارسال اثر به ششمین کنگره بین المللی شعر بانوان عاشورایی تمدید شد

۞ :: محیط برای پرورش شعر آیینیِ کم‌خاصیت و خنثی مساعدتر است

۞ :: دکتر قزوه: ادبیات انقلاب، بزرگترین افتخار امروز عرصه فرهنگ است

۞ :: نشست «ماه و نگاه» ؛ رونمایی و نقد و بررسی «عاشقانه های معصوم» مجموعه شعر «استاد رحمان نوازنی»...

۞ :: اختصاصی : دکتر «احسان یار شاطر» درگذشت

۞ :: اختصاصی : ضرورت جذب نیروهای نخبه فرهنگی در بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس

۞ :: اختصاصی : نگاھی به رمان «برادر انگلستان» اثر دکتر علیرضا قزوه

۞ :: «کاوه ی سلطانی» شاعر جوان هایکوسرا درگذشت

۞ :: نیل سایمون در ۹۱ سالگی به مرگ تلخند زد

۞ :: سی‌وسومین برنامه «اتفاق ترانه» برگزار شد

۞ :: به همت حوزه هنری استان زنجان؛ «شهادت‌نامه عاشقان» رونمایی شد

۞ :: اختصاصی : فراخوان ششمین کنگره شعر بانوان عاشورایی

۞ :: با حضور سیدعلی موسوی گرمارودی، علیرضا قزوه و...




تاریخ ارسال :1397/7/1 در ساعت : 16:49:37

بخش مورد نظر :بشنو از نی


⚫️ احمد علوی.

آمــــاده باش مقصد مـا در سفــر یکی ست
سرهایمان جداست ولی بال و پر یکی ست

این ها بــــرای کشتن مـــا صف کشیده اند
از هر کجای دشت بپرسی خبــر یکی ست

دار و نـدارمـــان همــه در بین خیمه هاست
آتش که شعله وربشودخشک وتر یکی ست

حتی بــــه روی اکبـــــر من تیغ می کشند
با این که با پیــــامبـــر از هر نظر یکی ست

تنها به این گنــــاه که فـــــرزنـــد حیـــدریم
تنها به این دلیــــل که مـــا را پدر یکی ست

آیا کسی نمــــانــــده که یــــــاری کند مرا
اینجا میان این همه لشکـر اگـــر یکی ست

عبّــاس من ، بـــــرادر من ، نور چشم من
طرز مصـــــاف کردن تو با پـــــدر یکی ست

تنها رجـــــز بخــوان و بگو یــــاعلــــی مدد
در چشم شیر،یک نفر و صدنفر یکی ست

چشــــم انتظار آمـــدنــــت از شـریعه اند
حالا دعــــای اهل حـرم بیشتر یکی ست

شمشیـــرهــا به دور تنت حلقه می زنند
چون جمع تیغها همگی ضربدر یکی ست

بعد از مــن و تـــو زینب اگـــر نشنود بدان
خونین بدن

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/6/28 در ساعت : 21:2:59

بخش مورد نظر :بشنو از نی


⚫️🔴⚫️🔴

*رضا اسماعیلی.


خوش باد بر تو این هیجان رهایی ات
این سر بزیر، زمزمه ی نینوایی ات

این ایستاده با سپر واژگون تویی؟!
چکمه به دوش کرده چه شوری هوایی ات؟!

سردار لشکری تو و بی لشکر آمدی
با خویش می برد عطش نا کجایی ات

حر شهید گشتی از آن دم که ناگهان
افتاد با نگاه حسین آشنایی ات

"هل من معین"شنیده و لبیک گفته ای
لبخند می زند به تو و همصدایی ات

انگار از نخست، یزیدی نبوده ای
از بس خوش ست رایحه ی کربلایی ات

یعنی که چون عقاب رهای رها شدی
با اولین ستاره خوشا پرگشایی ات!

آری به یک اشاره ز پشت غبارها
گشت آشکار،جوهره ی کیمیایی ات

تاریک نیست پیش تو آفاق بعد از ین
شد باز باز پنجره بر روشنایی ات

اینجاست عین زمزم و بطحا ازین سبب
تازه ست شور" مشعر" و شوق "منایی" ات

صبح آمده ست سرخ،مجال درنگ نیست
وقت ست از صفوف سیاهی رهایی ات

هر چند راه قافله ی نور بسته ای
با خود کشید شعشعه ای ما سوایی ات

مثل پرندگان سبکبال،بازگرد
سمت زل

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/6/24 در ساعت : 22:42:20

بخش مورد نظر :بشنو از نی



*قادر طهماسبی (فرید اصفهانی)

سرّ نی در نینـــوا مــی مـــانــد اگر زینب نبود
کربلا در کربلا مــی مـــانــد اگـــر زینــب نبود

چهره ی ســرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ
پشت ابـــری از ریـــا می ماند اگر زینب نبود

چشمــه ی فــریــاد مظلومیت لب تشنگان
در کــویــر تفتــه جـا می ماند اگر زینب نبود

زخمه ی زخمی ترین فریاد در چنگ سکوت
از طــراز نغمـه وا مـی مــانـد اگرزینب نبود

در طلوع داغ اصغــر استخوان اشک سرخ
در گلـوی چشمهـا می ماند اگر زینب نبود

ذوالجناح دادخواهی بی سـوار و بی لگام
در بیــابــان هـا رها می ماند اگر زینب نبود

در عبـــور بستـــر تــاریــخ، سیــل انقلاب
پشت کوه فتنه جا می ماند اگر زینب نبود.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/6/19 در ساعت : 19:34:14

بخش مورد نظر :بشنو از نی


🌺🌿🌺🌿 مبین اردستانی.

زیرِ گوش دلم هـــزاران بــار، خواندم از عشق بر حذر باشد
خیره‎سر یکنفس مـــرا نشنید، حــال بگـذار خون‌جگر باشد

این لجوج این صمیمی این ساده، خون نمیشد اگر، نمیفهمید
زود جــا باز می‌کند در دل، عشــق هـــر قدر مختصر باشد

من و دل هر چه نابلد بودیم، عشــق در کارِ خویش وارد بود
من و دل را نخوانده از بر داشت، تا نگاهش به دور و بر باشد

آمد و بــــا خـــودش دلـــم را برد، در دل کوچه‌های حیرانی
مانده‌ام با خودم: چرا آمــد او که می‌خواست ره‌گذر باشد؟

با بهــــار آمدی به دیــــدارم، با بهـــــار از کنـــارِ مــن رفتی
گل مــن! فرصت تمــاشایت کاش می‌شد که بیش‌تر باشد

قــــول دادی که ســــال آینده با بهـــاری دوبــاره، برگردی
ســــال آینده مــا اگـــر باشیم، ســـــال آینده‌ای اگر باشد

سفرت خوش گل همیشه بهار! باتو بودن معاصرِمن نیست
این خزانی سرشتش اینگونه‎ست: عمرها بی تو درسفر باشد

شُکر اوکه همیشه درهمه حال جای شکرعنایتش باقی‌ست
عین شُکرست این‌که ابر بهار چشم‌هایش همیشه تر ب

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/6/15 در ساعت : 21:40:45

بخش مورد نظر :بشنو از نی




*عبدالجبّار کاکایی.

پرسیدی و شــرحـی به جز حال خرابم نیست
بیـــدارم و خـامـوش غیـر از ایـن جوابم نیست

زهــری بـه غـایـت تلخ در رگ جای خون دارم
در خویش می پیچم گریزاز پیچ و تابم نیست

فانوس سرگردان این شهـرم ولـی افسوس
جــــانـــم بــرآمـد از دهـــان و آفتابم نیست

تا شب هراسانم غرورم هست و شورم نه
تا صبح بیدارم خیالم هست و خوابم نیست

در پای خود می ریزم و خاموش می سوزم
پــروای ایـن انــدوه بیرون از حسابم نیست

آنقدر نـــومیــدم کـــه وقـت تشنگی حتی
ذوق تــوّهـــم بیـــن دریــا و سرابم نیست

پنـــداشتــی دریـــای آرامـم ولـی از تـرس
روحم ترک برداشت و دیـدی حبابم نیست.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/6/11 در ساعت : 14:1:21

بخش مورد نظر :بشنو از نی


*اعظم سعادتمند.

عمــــری بــه فکـــر گریه های کودکان بودم
مـــادر نبـــودم هـــرگـــز امّـــا مهربان بودم

پاکیزه تر از هــر زنـــی در روستـای خویش
یک روز کــوکــب خـــانــم این داستان بودم

عاشق شدم، دیوانگی کردم، زمین خوردم
من هــم شبیه دیگـــران وقتی جوان بودم

نشناختم انـــــدازه ی مــوسـی خدایم را
امّـــا پر از ســـاده دلـی های شبان بودم

یـــادت می آید ای هـــوای آخـــــر پاییز؟
در غــــربـت گنجشک هایت آشیان بودم

وقتی خیابان زیــر پای برف جان می داد
سقفی برای عـــابـــر بی خانمان بودم

یادت نمی آید مــــرا ای کاج همسایه؟
هنگام توفان شانه ای امن و امان بودم

جـای گلایل، کاشی فیـــروزه ای بگذار
من عاشق باران و خاک و آسمان بودم.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/6/6 در ساعت : 22:42:52

بخش مورد نظر :بشنو از نی


*محمّد سلمانی.

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنـگ نیست
بــــاور کنید پـــاســــخ آیینــه سنـگ نیست

ســـوگنــــد مـی خـورم بـه مـــرام پرندگان
در عــــرف مــا سـزای پریدن تفنگ نیست

بــــا بــــرگ گل نوشته به دیـــــوار بــاغ ما
وقتی بیا که حــوصله ی غنچه تنگ نیست

در کـــارگـــــاه رنگــــــرزان دیـــــــار مـــــا
رنگی بــــرای پوشش آتــــار ننــگ نیست

از بــــردگــــی مقـــام بلالـــی گـرفته اند
در مکتبی که عـزّت انسان به رنگ نیست

دارد بهــــار می گذرد بــا شتــــاب عمــر
فکری کنید... فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی کـه عـــاشقــانــه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی بــه قلّه ی تـــاریــــخ می رسد
هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/6/2 در ساعت : 9:57:7

بخش مورد نظر :بشنو از نی


*محمدرضا ترکی.

خـــانـــه بـه دوش ِ فنــا در شـب طوفانی ام
داغ کـــدامیـــن خطا خــورده بـه پیشانی ام

همسفـــر بـــادهــا، رفتـــه ام از یـــــادهــــا
فـاصلــه ای نیست تا لحظـــه ی ویرانی ام

خوب، نه آن گونه خوب، تا بـه بهشتم بری
بــد، نه بدانگونه بـــد، تــا کــه بسوزانی ام

سایه اهریمن است یا شبحی از من است
این که نفــس می کشد در مــن پنهانی ام

کـــولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه کـــه تعبیـــر شــد خــــواب پریشانی ام

در شـــب غـــربــت مپـرس حال خراب مرا
یکســــره توفانی ام، یکســـره بارانی ام.


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/5/31 در ساعت : 5:40:4

بخش مورد نظر :بشنو از نی



*نصرالله مردانی.

مهربان آمدي ـ‌ اي عشق! به مهماني من
پر شد از بــوي خوشت خلوت روحاني من

خوش برآورده سـر از بـــاغِ تماشاي وجود
ســـر‌و نــاز تو به سر فصل زمستاني من

هيچكس غيرِ تو اي خرّمي ديده! نخواند
حـرف ناخوانده ی دل از خط پيشاني من

مي‌كنم گــريـــه منِ سوخته تا خنده زند
گل روي تــــو در آيينــــه ی بــارانـي من

بي‌قرار آمـــدي و رفت قــرارم از دست
بنشيــن تـــــا بنشينـــد دل توفاني من

آفتابي شـــدي و يكســـره آبـم كردي
شد حـريــر نگهت جامه ی عريانی من

بشكن ای بغض و فرو ريزكه درخانۀ دل
مي‌زند شعلـه به جان آتش پنهانی من

هر چه گفتند و بگويند به پــايــان نرسد
قصه ی زلف تو و شــرح پريشانی من.


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/5/27 در ساعت : 16:0:50

بخش مورد نظر :بشنو از نی


*محمدعلی بهمنی.

بگذارید- اگـــر هم نـــه بهـــاری - باشم
شاعر سوخته گل های صحـــاری باشم

می توانم که خودم را بسرایم – هرچند
نتوانم که همــــاننـــــد قنـــــاری باشم

معنی پیر شدن، ماندنِ مردابی نیست
پیــــرم - اما بگذارید کــه جـــاری باشم

کاری از پیش نبردم همه ی عمر ، ولی
شاید این لحظـه ی نایافته ،کاری باشم

همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست
نپسندید که در لحظه شمـــاری باشم

همۀ درد من این است که می پندارم
دیگرای دوستِ من ! دوست نداری باشم

مرگ هم عرصۀ بایسته ای از زندگی است
کاش ! شایسته ی این خاکسپاری باشم.


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/5/23 در ساعت : 8:38:6

بخش مورد نظر :بشنو از نی


*علی هوشمند.

از من چه مي خواهي از اين تکرار در تکرار
ايــن ساعــــت نفريني مصلــــوب بر ديوار

از من،ازاين تلخي که درمه گم شد و دردود
از من که از شب پر شــدم ، از لذتي بيمار

چشمم نـــه شکل روشني از صبح آينده
بغضم نــــه طرح خـــاطـــري از پار يا پيرار

ابري سياه و خسته و مکروه و بي برکت
باغي تهي از برگ و بار و«ازتهی سرشار»

درمن نميخواند کسي جزسايه اي موهوم
اين شوم،اين نفرين شده،اين تلخ ناهشيار

سقف شبــــم کـــوتـاه مثل لايه هاي دود
صبحم شبيه شب ،شبيه سايه هاي غار

دستم نه دررويش نه درپويش نه درکوشش
چشمم نه در کاوش نه در ديدن نه در ديدار

ازمن چه ميخواهي از اين من نيستم اينجا
از من چه ميجويي از اين من نيستم بيدار.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/5/19 در ساعت : 0:37:11

بخش مورد نظر :بشنو از نی


*زکریّا اخلاقی.

بیابان در بیابان طـــرح اقیـــانــــوس در دست است
و يك صحرا پر از گلهاي نامحسوس در دست است

صداي پاي نسلي در طلــــوع صبــح پيچيده‌ ست
كه او را آخـــريــــن آيينه‌ي مأنوس در دست است

چه نزديك است جنگلهاي لاهـــوتـی، نمي‌بيني؟
تجليهاي دور از دسـت آن طاووس در دست است

من از اين سمت مي‌بينم سـواري را و اسبي را
افقها سبز در سبزند و او فانوس در دست است

دو دستت را بر آور رو بـه بــــارانهـــا كه مي‌دانم
تو را انگشتري از جنس اقيانوس در دست است

شبي در خواب ديدم مي‌رسد مـــردي به بالينم
كه مي‌گويند اورا دست جالينوس در دست است

سحـــر از گريــه‌هـاي روشـن همسايه فهميدم
كه كاري تازه درمضمون "يا قدّوس" در دست است

در این اسـرار آن سویی خیال انگیز و کشف آمیز
نخستین شرح ما برمشرب مأنوس در دست است .

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/5/16 در ساعت : 9:56:40

بخش مورد نظر :بشنو از نی







*روانشاد دکتر اصغر فردی.

طلسم سرخ شفق را زمان اسیر شده‌ ست
‎ستاره‌ هم دگر از جان خویش سیر شده‌ ست

ز بس که دیـــده ز نــــامردمـــــان جفا ، دیده
به دور گردش چشم تو گوشه گیر شده ست

به بـــــام مــــأذنــــه بی اذن یــــار می گرید
تـــذرو معتقد از رنــــج پار پیــــر شده‌ ست

کجائی ای یلــــه ی بیشـه ی سلحشـوری
بیــــا که روبهکی در شکار شیــر شده‌ ست

بنــــال بلبــل بی‌دل کــه بعـــــد رفتـــن تــو
کلاغ فتنه به بـــاغ زمـــان امیــر شده‌ ست

از آن دمـــی کـــه نمی‌تابی‌ام ز روزن بـــام ‏
قلمــرو دلـــم اقلیـــم سردسیر شده‌ ست

کنــون که نیستی ای شــوخ در بـرم بشنو
صدای تندری ام را که زار و زیــر شده ست

چه آفتی ست که گنجینه دار فضــل ‌و هنــر
به چشم تنگ سیه کاسگان حقیرشده ست

چه جـــای صحبت «فـردی» و نی سوارانش
مگـــر ز شعبده ی چـــرخ ، ناگزیر شده ست

ردای کـــوچ به دوشـم فکن مشاطه ی مرگ
ســر قــرار شتابان روم کــه دیـــر شده‌ ست.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/5/14 در ساعت : 8:6:3

بخش مورد نظر :بشنو از نی


*روانشاد استاد غلامرضا شکوهی.

گــدازه ایــــــم و چنــــان قلب کــوه سـرد شدیم
در ایــــن یخـــــاب نفسگیـــــر اهـــل درد شدیم

به دست های زمخت زمــــانــــه همچـون مــوم
به شکل هـــر چــه کـه گیتـــی اراده کرد شدیم

چـــه زخم ها که ز نامردمان به سینه ی ماست
بـــــه جـــــرم این کــه در این روزگار مرد شدیم

دوبـــــاره مثــــل کبــــوتــــر به خانه برگشتیم
هــــزار مرتبـــــه از بــــام اگر چــه طرد شدیم

چــه فصل ها کــه نشستیم روی شانه ی باغ
بــــــه یــــک تلنگـــر پائیــــــز ، زرد زرد شدیم

شکست شیوه ی ما نیست گرچه مثل درخت
همیشــه بــــــا تبـــــر و داس همنبرد شدیم.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/5/8 در ساعت : 16:39:58

بخش مورد نظر :بشنو از نی



*علیرضا رجبعلی زاده ی کاشانی.

بعد از تو بي بهــار شدم بي بها شدم
قــربـــانـي سياه ترين فصل ها شدم

بعد از تو نارواست ولي از دهان خلق
آمــاده ی شنيدن هـــر نـــا روا شدم

در خانه ام به تلخي مــــرگ جذاميان
ســرد و سيــاه همنفس انزوا شدم

خانه بدوش خسته خزان ديده و خراب
از خويش كوليانه بــريـدم جدا شدم

شب بود و آه مثل يكي طفل بي پناه
دركوچه هاي ترس و تباهي رها شدم

قد راست كرده بودم و در بادهاي سخت
مثل درخت هاي تبـــرخـورده تـا شدم

بعد از تو كنج عافيت از من گرفته شد
بعداز تو زخم خورده ی هر ماجرا شدم

چشمم به "هرچه" واشد و پايم به "هركجا"
رويم سيــــاه بي تو ولي مبتلا شدم

در چشم زندگي به حقارت نشستم و
در گوش مرگ زمزمه اي بي صدا شدم

يكجا به زخم دشنه و دشنام جان به لب
يكجا به پاس صبر و سكوتم فدا شدم

يكجا كنــــــار آمــد و ر فت ِ پيـــاده رو
همكاسه ی مرارت مشتي گدا شدم

حتي دهــان گشود به بلعيدنم زمين
كابوس وار طعمه ی اين اژدهـا شدم


....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/5/3 در ساعت : 18:15:25

بخش مورد نظر :بشنو از نی


*محسن حسن زاده ی لیله کوهی.

دوباره در تب و تاب خودم شدن هستم
مرا ببخش که در حال کم شدن هستم

به نسبتی که نداریم ای وجود شگرف!
که سخت در هیجان عدم شدن هستم

درست مثل ترازوی زرگری حساس
اسیر وسوسه ­ی بیش و کم شدن هستم

ننوش مثل همان شربت همیشگی ­ام
گـَسم نه تلخ که در حال سم شدن هستم

دلم گرفته از این خنده ­های تکراری
چقدر مثل تو مشتاق غم شدن هستم

شبیه پای خطا پیشگان دفتر عشق
مناسب خطرات قلم شدن هستم

نفس گرفته و آب از سرش گذشته غزل
هنوز منتظر بازدم شدن هستم

نماز شعر مرا در حریر سرخ بخوان
کبوترا ! که شهید حرم شدن هستم.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/4/30 در ساعت : 10:24:45

بخش مورد نظر :بشنو از نی


*خلیل ذکاوت.

برهوت است بیابانِ چنینی که منم
هیچ شیرین نشود شوره‌زمینی که منم

مانده‌ام تا پس از این باز چه خواهید ربود
تو و دنیای تو از بی‌دل‌و‌دینی که منم

دست بردار گل تازه بهارم!، تا کی
- پای این کهنه‌خزانی بنشینی که منم؟

گاهی آهی بزند راه ِ سفر را؛ هشدار!
گوش مسْپار به آوای حزینی که منم

آخرین شعله‌ی شمع سحر است این، یعنی
-دل بکن از نفس بازپسینی که منم

می‌شوی گیج و گم و گنگ، مبادا بزنی
لب به آمیخته‌ی شکّ و یقینی که منم

بشود سربه‌سرِ خاک اگر باغِ بهشت
بانو آن میوه‌ی ممنوع نچینی، که منم!

شأنِ انگشت تو بالاتر از این‌هاست؛ بشوی
دست از حلقه‌‌ی بی‌نقش‌و‌نگینی که منم

ته ِ این درّه پلنگی ست؛ اگر یک ذرّه
آفتابی شوی ای ماه!، ببینی که منم

بس که بالا و بلایی، به شکارِ دلِ تو
کارگر نیست کمانیّ و کمینی که منم

فتحِ این قلّه نفس می‌طلبد؛ خالی کن
-سینه از خاطره‌ی خاک‌نشینی که منم

عشق پرسید: چه کس کوسه‌ی دریای بلاست؟
نعره‌ای زد دل من، با چه طنینی

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/4/29 در ساعت : 19:26:20

بخش مورد نظر :بشنو از نی


*خلیل ذکاوت.
شوره زاری ست درندشت، زمینی که منم
مـــزن اردو بـــه بیــابـــان ِ چنینــی که منم

مانده ام تــا پس از این بـاز چه خواهید ربود
تـو و دنیــــای تـو از بی دل و دینی که منم

نه همانی تو که بی شکوه بمانی یک عمر
و بســـوزی و بســازی به همینی که منم

سفــرت سبـــز، گل تـــازه بهـارم!، تا کی
پــای این کهنه خـزانـی بنشینی که منم؟

خــاک اگــر باغ بهشتی شـده باشد، بانو
بـاز از آن میـوه ی ممنوع نچینی که منم!

گاهی آهی بزند راه ِ سفـــر را؛ هشدار!
گـــوش مسپــار به آوای حزینی که منم

می شوی گیج و گم و گنگ، مبادا بزنی
لب بـه آمیخته ی شکّ و یقینی که منم

شأن انگشت تو بالاترازاینهاست؛بشوی
دست ازانگشتر ِبی نقش ونگینی که منم

فتـح این قلّه نفس می طلبد؛ خالی کن
سینه از خاطره ی خاک نشینی که منم

ته ِ ایـــن درّه پلنگـــی ست؛ اگر یک ذرّه
آفتابی شـــوی ای ماه!، ببینی که منم

بس که بـالا و بلایــی، بــــه شکارِ دل تو
کارگر نیست کمــانــی و کمینی که منم

شمع

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/4/27 در ساعت : 20:34:47

بخش مورد نظر :بشنو از نی


*ناصر حامدی.

من پیر شدم ، دیر رسیدی، خبری نیست
مانند مــن آسیــمه سر و دربـدری نیست

بسیار بـرای تــــو نـوشتم غـــم خـــود را
بسیار مــرا نامه ،ولـــی نامه بری نیست

یک عمـــر قفس بست مسیــر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

حالا کــــــــه مقــــدّر شــــده آرام بگیرم
سیلاب مــــرا بـرده و از مـن اثری نیست

بگذار کــه درهــــا همگی بسته بـمانـنـد
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

بگذار تبــــر بــــــر کمــــــر شـاخـه بکوبد
وقتی که بهــــار آمـد و او را ثمری نیست

تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متـاع دگری نیست.


ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1397/4/21 در ساعت : 23:57:51

بخش مورد نظر :بشنو از نی



*یوسفعلی میرشکّاک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تـــا اسیـــر گــردش خویشم، بر نمى گرداندم گـرداب
سایه ى سنگینى کوهم، بر نمى خیزد سرم از خواب

جــاده ام ، پیچیده در منــزل ، گردبادم عقده ها در دل
مــوج دور افتـــاده ازساحل، رود پنهان مانده در مرداب

پا به پاى سایه سردرپیش، بانسیمى میروم ازخویش
مى دهد آیینـه ام تشویش، مى برد آشفته تا مهتاب

در شبى اینگونه وهــم آور، یافتن، همرنگ گم کردن
باختن، بارى گــران بر دل، بردنم، نقشــى زدن بر آب

کاش امروزى نمى آمد ، تا که فــردایــى نمى دیدم
هر شبم فـردا شبى دارد، اى شب آخِر مــرا دریاب!

باز در من سایه اى پنهان ـ رو به رو با مرگ ـ میگوید:
بهترین فــرجــام تو میــدان! آخرین پُـل! اولین پایاب!

گرچه تاریکم، رهایم کن! نیستم نــومیــد ازین بودن
خـاطـرم را مىکند روشن، جستجوى مقصدى نایاب

پوستم را مى درد بر تن،جان به شوق دیدن موعود
دل به سوى لحظۀ میعاد،مىشود از سینه ام پرتاب

مى برد هر جا که مى خواهد، دستهاى ناتوانم را
گــردش گــرداب

....

ادامه مطلب

19




کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی