ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: «سلام ماه» مرداد به شاعران و نویسندگان

۞ :: جزییات «کنگره بزرگ شعر نو ایران» اعلام شد

۞ :: شب شعر مدافعان حرم به یاد شهید محسن حججی برگزار می‌شود

۞ :: در نشست بررسی سیر تحول اشعار حسنا محمدزاده مطرح شد

۞ :: خبرگزاری تسنیم: «بهار سرخ»؛ سروده اسماعیلی در باره شهید راست ‌قامت حرم «محسن حججی»

۞ :: چهارمین کنگره بین‌المللی شعر حوزه با دو موضوع ویژه فراخوان داد

۞ :: اختصاصی : بررسی کارنامه ادبی حسنا محمدزاده در فرهنگ سرای بهمن

۞ :: اختصاصی : سروده های شاعران تقدیم به شهید محسن حججی

۞ :: اختصاصی : فراخوان کنگره شعر (رباعی) به مناسبت شهادت شهید محسن حججی

۞ :: اختتامیه هفتمین جشنواره سراسری شعر بسیج / قم

۞ :: اختصاصی : همه شاعران باید این گفتگو را بخوانند.

۞ :: عصرانه ادبی خبرگزاری فارس به یاد شهید «جعفر نجاتی» برگزار می‌شود

۞ :: ششمین جشنواره بین‌المللی شعر «دوباره غدیر» فراخوان داد

۞ :: رونمایی از مجموعه شعر رضوی«از سمت سناباد» در کنگره ادبی شاهچراغ

۞ :: پیکر زنده یاد غلام رضا شکوهی در مشهد تشییع شد

۞ :: تصنیف‌های نایاب محمد قهرمان منتشر شد

۞ :: «مهدی تقی‌نژاد» به عصرانه ادبی خبرگزاری فارس می‌آید

۞ :: میراث عارف قزوینی بررسی می‌شود

۞ :: یادداشت رضا اسماعیلی در گرامیداشت مرحوم «غلامرضا شکوهی»

۞ :: یادداشت محمد مهدی عبدالهی: اشعار «غلامرضا شکوهی» مثل آیینه زلال و صاف بود




تاریخ ارسال :1396/4/5 در ساعت : 0:4:40

بخش مورد نظر :نثر روز



بخوان! به شکرانه توحید. بخوان! به شکرانه این عید!
بخوان، به پاس سرافرازی‏ات در بندگی و خاکساری حضرت حق (جلّ جلاله)، بخوان:

اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکِبرِیآءِ وَ الْعَظَمَةِ، وَ اَهْلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوتِ،...

الهی! ای عظمت بی‏‌پایان و ای دارنده هر دو جهان! ای ذات بی‏‌مثال سخاوت!
ای کمال بی‏زوال قدرت! ای بخشنده‏ترینی که معنای بخششی!
و ای آمرزنده‏‌ای که پدیدآورنده تقوایی!

أَسْئَلُکَ بِحَقِّ هذَا الْیَومِ الَّذی جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمینَ عیدا؛

از تو می‏‌خواهیم به حق این روز مبارک، که برای دل‏‌های مؤمن، عید قرار داده‌‏ای:
درود و سپاسمان را نثار پیامبر عشق و رحمت، حضرت ختمی مرتبت،
مُحمّد صلی‏‌الله‏‌ علیه ‏‌ و‏‌آله‏‌ وسلم و اهل بیت طاهرینش علیه‌السلام نمایی!

الهی! در این روز مبارک، از تو می‏‌خواهیم که ما را در سایه امنیت چتر نورانیّت
محمد و آل محمد صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم قرار دهی...!

الهی! از تو می‌‏خواهیم که به پاداش طاعتمان،
ما را از ترفندهای رنگارنگ اهریمن محفوظ بداری!

الهی! ما را عبادتی

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/4/2 در ساعت : 0:8:57

بخش مورد نظر :نثر روز


اگر چه سرگذشت تو، به زهر لحظه‏های تلخ آغشته است، ولی روزی بر زبان‏ها جاری می‏شود.
حماسه تو متن تمام کتاب‏ها می‏شود. سرگذشت تو به لب‏ها راه پیدا می‏کند؛ پس ناامیدانه به آینده فکر نکن؛ آینده را دستان تو می‏سازد.
با همین سنگ‏هایی که به شیطان می‏زنی، ناامیدی را نیز از خود دور کن.
روزی سنگ‏ها به سازمان ملل می‏رسد
روزی سنگ‏هایت به سازمان ملل می‏رسد و آه آتشین تو، دامن او را می‏گیرد.
روزی همه سنگ‏های زمین، به سمت سازمان ملل پرتاب می‏شود و تن زخمی کبوترها و درد همه پرستوها، التیام می‏یابد.
تنها سنگ‏های تو نیست که آن روز پرتاب می‏شود؛ همه سنگ‏ها به سمت سازمان ملل پرتاب می‏شود؛ سنگ‏هایی که قانون سازمان ملل را قبول ندارند و تبصره‏هایش را مردود می‏دانند. روزی سازمان ملل را زیر پا له می‏کنند.
روز فریاد کبوترها
آشیانه کبوترها، میان دو مثلث شوم؛ این، معنی وارونه دموکراسی و حقوق بشر است!
نگاه همه پنجره‏ها بارانی است. صدای ضجه کبوترها را کسی نمی‏شنود.
اینجا همیشه آسمان ابری است و دلش گرفته؛ ولی دنیا همه چیز را وارونه جلوه می‏دهد. هواشناسی، هوای اینجا را برای عده

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/3/14 در ساعت : 12:36:25

بخش مورد نظر :نثر روز


دست‌ها بالا می‌رود؛ بالاتر از تمام اندیشه‌های انسانى. گویی افق را می‌کاود تا سپیده روشن امید را از فراسوی تاریک یأس در پهنه آسمان دل بگسترد. هنوز «خورشید» باقی است، در حاشیه آسمان، کناره گرفته؛ چون کشتی نجات به ساحل افق لنگر انداخته. هنوز وقت آن نیست که از حرکت بازایستد و رها کند سرزمین‌های امیدوار را.
دست‌ها بالا می‌رود، لب‌ها لرزان، چشم‌ها گریان، دل‌ها سرگشته و حیران، چنگ بر دامان «امّن یجیب» می‌زنند تا شاید خدا رحمش بیاید و باران را از کویر دل‌های عطشناک نگیرد.
آن سوتر، دستی نیمه جان به آسمان بالا می‌رود؛ صدایی ضعیف و لرزان، سکوت آسمان را می‌درد. خورشید زرد و نیمه جان، رنگ پریده، از قاب دل‌تنگى،‌دلش خیره بر افق، قلبش با هر تپش، بی‌قرارتر؛ انگار دیگر، طاقت ماندن ندارد. عمری باغبان جوانه‌های یک دشت امید و آرزو بود و اکنون دل‌تنگ باغبان خویش، سرود رفتن زمزمه می‌کند تا داغ دلتنگی بر دل تک تک جوانه‌های آمده و نیامده دشت بگذارد.
دست‌ها بالا می‌رود؛ پایین می‌آید. پلک‌ها باز و بسته می‌شود. لب‌ها از هم می‌گریزد و به هم می‌رسد. نفس در سینه نمی‌ماند، بالا نمی‌آید و صدا انگار صدای ش

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/3/4 در ساعت : 1:39:47

بخش مورد نظر :نثر روز


نامه
سلام. به لطف حضور هماره ات، حال من و لحظه های پرتقالی ام خوب است.
از اینجا که نشسته ام، باد را می بینم که تسبیحی از گنجشک به دست دارد و در کوچه ها و خیابانها قدم می زند.
یادم باشد برایت بنویسم از روزی که نفسهایم بوی حضور اردیبهشتی ات را گرفته است بهاری متفاوت در جان شعرهایم دویده است.
راستی! ساعتهاست سفره خاطراتمان پهن است و از برکت این سفره همین بس که هوای سینه ام آفتابی ست پنجره اتاق کوچک قلبم به روی شعر و شکوفه های بی تاب دیدن تو؛ همیشه باز است.
کار سختی نیست جاری شدن در خواب یک بید مجنون؛ وقتی قرار است عاشقانه هایت را در گوش بادهای جنوب زمزمه کنی و بی اذن مرگ در گلوی کوچک یک رود خودت را نشان بدهی.
خودم هم می دانم وقتی دستم حتی به دامنه آسمان نمی رسد شعرهایم هم بوی شرجی و مرده می دهند.
اصلا چه فایده دارد دنیایی که در آن نمی شود یک لحظه با آرامش به تو فکر کرد، یا نام عزیز تو را از دل گذراند.
بگذار در آتش درونم گر بگیرم و دم نزنم.
با این حال هنوز با یاد تو آرامم و همین کافی ست از ماجرای عشقی که انتهایش به آرامش نگاه تو ختم می شود. همین.<

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1396/1/30 در ساعت : 9:43:51

بخش مورد نظر :نثر روز


به نام خدا ،به نام خون
به نام آیینه و خورشید
به نام لالایی و لبخند
به نام « بابا آب داد»
به نام او در باران آمد
به نام مدرسه های ویران و دختران قطعه قطعه شده ی خردسال ، به نام نماز ، به نام روزه های قضا
به نام مسجد سنگر است »
به نام گلدسته های سر نگون و چشم های از حدقه در آمده
به نام لب هایی که تا لحظه ای پیش می گفتند
« سَمِعَ الله لِمَن حَمِدَه »
به نام موریه های « میانه ، اشک های « ارومیه » بغض های « بروجرد » به نام آههای « اراک » ، کاسه ها ی کدر « کوهدشت » ، سماورهای ملتمس « تویسرکان » ، کاشی های ترک برداشته ی « اصفهان » شیر فروش های شهید « شیراز » کلیچه پزهای مدفون شده ی « کاشان » به نام عمامه های خونین « قم »
به نام دیده بان های نا بینا ،« آر. پی .جی » زن های بی دست « لودر » چیان تشنه
به نا م شیرخوارگانی که در لالایی آتش به خواب رفتند
به نام پدرانی که با سوغات جسد از سفرِ آوار برگشتند
به نام مادرانی که تنها یادگار کودکشان یک جفت دمپایی است
من این نامه را برای روزها ی آینده ی بشّریت می نویسم
من این نامه را برای

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/12/19 در ساعت : 10:35:59

بخش مورد نظر :نثر روز


چترهای آسمانی‌مان را باز كنیم، خدا می‌بارد بر كوه، ابرها بر‌ شانه‌های كوه سنگینی می‌‌كنند،
آنان را تا نزد آلاچیق های خود راه ‌دهیم.



دارد باران می‌بارد، اطراف چادر را با سرنیزه‌های آبائی‌مان گود ‌كنیم. امشب مروارید از آسمان

خواهد بارید، باید منتظر تگرگ باشیم، تگرگ زیبا، تگرگی كه گردنبند پاره فرشتگان است؛ تگرگی

كه ناودان ما را پر از دانه‌های الماس می‌كند.



باد می‌آید، گیسوان خویش را چون بید بر دشت بگسترانیم، آتش، آتش مقدس را روشن كنیم كه

هدیه الهه نور به آدمیان است.



بر گرد آتش گرد آییم و از روزگاران كهن سخن گوییم، خرگوشها در خواب خشیت‌اند، و خرسها

خرناسه‌های خود را برای فصل جاری شدن آبها ذخیره می‌كنند. فصل، فصل شكار شاپركهاست.

مهر ماه است. جشن مهرگان بگیریم. خوشه‌های انگور طلایی شده‌اند، خورشید تاك برافروزیم.



بگذاریم سنگ‌پشتها در میان سنگها آرام بگیرند، خلوت بركه‌ها را بیهوده بر هم نزنیم، نگذاریم

گزندی به مورچه برسد، نگذاریم كس از دیوار باغ، بالا رود. به هم

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/12/17 در ساعت : 11:41:59

بخش مورد نظر :نثر روز


سر كوچه ما بمباران شد و من از خواب غفلت بيدار شدم ، سر كوچه ما بمباران شد و جامعه عاشق ما به خيابان ريختند و مردم مهربان ما درهم لوليدند . هر روز گله اي آتش مي گرفت و كوهستاني فرو مي ريخت .
من در بمباران قصر شيرين كنار طاق فرهاد بودم . من در بمباران سرپل ، فرو ريختن وحشيانه كفتار ها و بالا رفتن اهريمني دودها را ديدم . من در سر پل ذهاب صد بار بمباران شدم .
اكنون قلب من مصنوعي و چشم هاي من شيشه ايست . زيرا من گل هاي جواني خود را در خونين شهر پر پر كردم . من در تهران ، در مهران بودم ، با شهيدان مهران غذا مي خوردم و با شهيدان مهران آواز مي خواندم ، من شب ها در ارتفاعات كله قندي چاي درست مي كردم ، من بارها در بازي دراز اسير شدم و در مرداب هاي هور شنا كردم ، من با بچه هاي گردان حمزه ، سريال تاريخي تمرين ظهور را بازي مي كردم ، من بارها در گردان قدس ثبت نام كردم و بارها در صف متقاضيان بوسني ايستادم .
شبي كه شهر ما محاصره شد ، شب ازدحام شغال ها و اشتعال بادبادك ها بود . وقتي قصر شيرين به دست دشمن افتاد من در آبادان اسير شده بودم ، اسير يك ترانه عاشورايي ، اسير عشق يك تصنيف حسيني .
....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/12/12 در ساعت : 11:39:36

بخش مورد نظر :نثر روز


گلایه می‏کنم از دیوارهای سرد و خاموش مدینه، از این کوچه ‏ها که آشنای دیرینه ‏اند با حضور روشن تو، از این خشت‏ها که لب فرو بسته ‏اند؛ حال آنکه بارها سلام و تحنیت پر مهر پیامبر، به تو و خاندانت را شنیده ‏اند. از این آسمان افسرده و محزون که شاهد بود حبیب خدا، کلام الهی را بر در خانه شما تلاوت می‏کرد: «انما یرید اللّه‏ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا».
گلایه دارم از چشمان سرخ این آفتاب که هنوز بعد تو، دیده به این کوچه‏ های تهی از عطر یاس می ‏دوزد.
شکوه می‏کنم از ملاقات سرخ در و دیوار خانه با سینه پاک تو که هنوز جای بوسه پیامبر بر آن تازه بود.
به ستاره ‏ها گفته ‏ام برایت آرام بگریند تا آزرده نشوی. به ماه سپرده ‏ام شیون چشم ‏هایش را پنهان کند تا نشان قبر تو، از دیدگان شب مخفی بماند. کودکانت، ناله یتیمی را در بغض گلوهاشان فرو می‏برند تا تو را مخفیانه غسل دهم و به دستان سپید پدرت بسپارم.
به زمین سفارش کرده ‏ام پیکر مجروح یاس را آرام در آغوش بگیرد.
فاطمه جان! «بعد تو اندوه من جاودانه و شب‏ هایم شب زنده ‏داری است، تا آن روز که خدا

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/11/2 در ساعت : 14:0:40

بخش مورد نظر :نثر روز


سرعت شکستن زیاد بود٬ آن‌قدر زیاد که من نتوانستم خودم را نگه دارم.
سرم درد می‌کرد و از شدت دوری و بی‌وفایی تو دود می‌کرد.
کجا رفته بودی تو بی من؟
بعد کم‌کم نیامدنت دلم را به آتش کشید.
آتش زبانه کشید.
از زبان درآوردن آتش خنده‌ام گرفت٬ پاهای خسته‌ام سست شد فروریختم... خواستم بلند شوم دیدم دیگر نامم از صفحهٔ دلت پاک شده است.
همان‌جا در ذهنت به خواب رفتم
حالا یک بار دیگر در ذهن به‌خواب‌رفته‌ام مرورت می‌کنم:
من زنی پنجاه‌وشش ساله‌ام یعنی پخته و جذاب و کامل اما خسته...
سالها دویده‌ام در خود...
سالها رقصیده‌ام در خود...
سالها نشسته‌ام در خود...
سالها دیده‌ام و دم برنیاوردم...
ساعت هفت صبح دیگر از آمدنت ناامید شدم... کبریت زدم به هستی‌ام... سرم که میخانه بود و دلم که میگسار زدند به بی‌خیالی مرگ و گفتم تمام...
ازتوبهتران آسیمه به تیمار آسیبم رسیدند اما آتش خشم شعله‌ورم هم مرا سوخت هم رفیقان شفیق زمین را...
ازتوگذشتن که آسان نبود
اما وقت خاکسترشدن دستم که روی شانهٔ فرشته‌ها نشست عبور ممکن شد.
راستی کمی شبیه رفیقانت باش...
مث

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/10/9 در ساعت : 12:17:6

بخش مورد نظر :نثر روز


سالهاست که رفته ای و پشت سرت را هم نگاهی نکرده ای. البته آن اوایل چند بار به خوابم آمدی. با آن سربند سرخ همیشگی ات. چقدر شوق رسیدن داشتی! توی خواب هم دم از رفتن می زدی و اینکه یک جفت بال به تو داده اند. حتی برای این که حرفت را باور کنم، مثل کبوتری دور سرم چرخیدی.
تنها پناه لحظه های سزاوار سکوت و صبوری ام پدرت بود که او هم دوری ات را تحمل نکرد و به سمت تو راهی شد. به گمانم باید به او هم یک جفت بال داده باشند وگرنه با آن پشت خمیده و پاهای تاول زده اش دو قدم هم نمی توانست برود.
حالا ولی کسی نیست دلم را تا ایستگاه آمدنت همراهی کند. تنها من مانده ام و این چشم های بی سو و خیال «ریل» هایی که در مسیر آمدنت کاشته ام.
غصه ام این است که بعد از این همه سال، اگر با قطار امروز از راه برسی؛ با کدام چشم باید تو را در بین مسافران جستجو کنم؟

عبدالرحیم سعیدی راد

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/7/16 در ساعت : 19:18:44

بخش مورد نظر :نثر روز


برای فطرت های سربه دار که زادگاهشان کربلاست و زادروزشان عاشورا، همیشه عاشوراست. گذار از واقعیّت عاشورا برای رسیدن به حقیقت عاشوراست. هدفِ معمار عاشورا، حضرت حسین بن علی علیه السلام ، این است که انسان را با عبور دادن از واقعیّت عاشورا به حقیقت عاشورا برساند. عاشورا لفظ نیست؛ معناست! حقیقت عاشورا، معنا و معنویت عاشوراست. حقیقت را باید زیست، امّا واقعیت را تنها باید دانست. قبله حقیقتی زمین کربلاست و قابلیّت حقیقی زمان، عاشورا! هیچ نقطه ای در هویّت هستی نیست که از حرکت و شعر و شعور عاشورایی، خالی باشد. عاشورا روح زندگی است و زندگی در نبود تقدیر و تفکر عاشورایی جنازه ای بیش نیست.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/7/16 در ساعت : 19:18:44

بخش مورد نظر :نثر روز


برای فطرت های سربه دار که زادگاهشان کربلاست و زادروزشان عاشورا، همیشه عاشوراست. گذار از واقعیّت عاشورا برای رسیدن به حقیقت عاشوراست. هدفِ معمار عاشورا، حضرت حسین بن علی علیه السلام ، این است که انسان را با عبور دادن از واقعیّت عاشورا به حقیقت عاشورا برساند. عاشورا لفظ نیست؛ معناست! حقیقت عاشورا، معنا و معنویت عاشوراست. حقیقت را باید زیست، امّا واقعیت را تنها باید دانست. قبله حقیقتی زمین کربلاست و قابلیّت حقیقی زمان، عاشورا! هیچ نقطه ای در هویّت هستی نیست که از حرکت و شعر و شعور عاشورایی، خالی باشد. عاشورا روح زندگی است و زندگی در نبود تقدیر و تفکر عاشورایی جنازه ای بیش نیست.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/7/16 در ساعت : 19:18:40

بخش مورد نظر :نثر روز


برای فطرت های سربه دار که زادگاهشان کربلاست و زادروزشان عاشورا، همیشه عاشوراست. گذار از واقعیّت عاشورا برای رسیدن به حقیقت عاشوراست. هدفِ معمار عاشورا، حضرت حسین بن علی علیه السلام ، این است که انسان را با عبور دادن از واقعیّت عاشورا به حقیقت عاشورا برساند. عاشورا لفظ نیست؛ معناست! حقیقت عاشورا، معنا و معنویت عاشوراست. حقیقت را باید زیست، امّا واقعیت را تنها باید دانست. قبله حقیقتی زمین کربلاست و قابلیّت حقیقی زمان، عاشورا! هیچ نقطه ای در هویّت هستی نیست که از حرکت و شعر و شعور عاشورایی، خالی باشد. عاشورا روح زندگی است و زندگی در نبود تقدیر و تفکر عاشورایی جنازه ای بیش نیست.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/6/8 در ساعت : 22:3:17

بخش مورد نظر :نثر روز


دیدی از دیدن رویت نکشیدیم خجالت
دیدی از قصۀ این درد نکردیم حکایت

چشم بستیم مبادا که کمک خواسته باشی
چشم بستیم بر این رنج، بر این بار امانت

دیدی از دیدن رویت نگرفتیم و نخواندیم
درس مردانگی و غیرت و ایثار و شهامت

جنگ ای جنگ کجایی که رفیقان همه رفتند
ما که ماندیم نشستیم به تقسیم غنیمت

بسکه خود را فقط از آینه کردیم تماشا
یادمان رفت که بودیم و چه بودیم به سیرت

کس نپرسید دلاور! تو که بودی تو چه کردی؟
چه شد آن صورت ماهت، چه شد آن چشم سیاهت

ماه در برکۀ موّاج که دیده است بگوید؟
ماه در برکۀ موّاج قشنگ است جماعت!

چه قشنگ است تلاطم، چه قشنگ است تکلم
چه قشنگ است تبسّم، چه قشنگ است شهادت

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/5/23 در ساعت : 11:59:9

بخش مورد نظر :نثر روز


اکنون رستاخیز عشق است. زمین، به مهمانی آسمان می رود. اهالی ملکوت، کجاوه هدایت را به دوش گرفته اند. دسته دسته ستاره، پشت در خانه موسی بن جعفر علیه السلام صف کشیده اند تا رضای الهی را در رضای تو بجویند.

دست هایت در دست های قرآن است و خورشید هدایت، از مشرق چشم هایت طلوع می کند. تو آبروی شیعه ای و آبروی اسلام. شیوایی ات، اهل کتاب را به تردید می اندازد. عقل، زیر سایه اندیشه زلالت می نشیند تا گَرد هر چه ناراستی را بزداید و لکه هرچه تردید را بپیراید. قدم که بر می داری، ترس از دو راهی ها محو می شود و گردنه های پیچا پیچ، بزرگراهی می شود مستقیم؛ بی هیچ بیمی از سقوط.

گنبد طلایی

به کبوتران حرم غبطه می خورم که شب و روز، مهمان تواند و اجازه دارند بر شاخه انگشت هایت بنشینند و زمزمه نام تو، غذای هر صبح و شامشان است.

به کبوتران حرم غبطه می خورم که حیاتشان عشق است و مرگشان عشق و لباس احرامشان، بال و پر سپیدشان است؛ تنها کافی است سبکبالانه برخیزند تا در طواف گنبد طلایی ات، برقصند.

محرم حریم

رستاخیز عشق است. عشق، یعنی کبوتر شدن و در امتداد رد پای تو دو

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/4/7 در ساعت : 16:14:35

بخش مورد نظر :نثر روز




آفتاب که از کوچه می گذشت، درها و دردها دامنش را گرفتند که نرو
و عشق راه را گرچه بر روی او بست اما آغوش گشود که بیا...
گریه هایی که مرا زیستند و اشک هایی که تو را در نخلستان های غریب، حکایت قرن ها دلتنگی روزگار قحطی زده ای است
که جوانه های مردانگی را در خویش سوختند.
امشب تمام زمین کوفه است و غبارآلود و کاسه های واژگون، کهکشان شیری را از مرگ ستاره پر کرده اند،
از شهادت مردی که آسمان را خوب تر می دانست تا زمین.
امشب راز پنهانی برملا خواهد شد که دیوارهای شکسته و زنان بی پناه، در بهت سکوت خویش آن را به نیش کشیده بودند.
امشب بغض تمام چاه ها هم اگر سرریز کند، باز هم زمین، زهرآلود زخم های ناشناخته است.
همانروز که بین در و دیوار قامت لاله ی سرخی خم شد و صورت محراب خونین، آدم دیگر نتوانست کمر راست کند؛
وقتی که راهبر کلاغ شد و بغض، شمشیر... نه! کوه را هم توان سرزنش این همه کژی و ناراستی نیست.
کجا دیده اید که عشق را سر ببرند، کجا دیده اید که نخل را از ریشه برکنند به جرم خرماهای رسیده و انبوهی شیرین.
امشب شام غریبان غریبانه ای دارند مردانی که دو

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/10/12 در ساعت : 11:16:22

بخش مورد نظر :نثر روز


کافی بود جلوی آینه بنشانند ، آشفته و پرهیجان ، با فرچه ای شکسته و بلند ، خضابی سیاه بزنند لابلای ریش های پر پشتم .
کافی بود دهان را ، با پنج دندان نیش و بیش ، باز بگذارند ، با پرده های کوتاه شده ی سبیل ها .
کافی بود ، دست هایم را روی کلاه بلند روی سرم ، سرم را سمت دست های بلند ، کافی بود کلاه رنگ دست ها ، گونه ها ، کفایت ها .
حالا ردایی بلند می خواستم ، با آستینی کوتاه ، با قطاری از سم گلوله ها و دو جفت سر گوزن ماده .
کافی ست شب باشد . با خورشیدی نارنجی . روز باشد با اختتامی سرخ . کافی ست از ماه روی زنی کرد بگذرم ، از صحاری عربی ، با جوازی از ایزدی خاموش ، خشمگین .
آنوقت هاست که با شلیک اولین توپ ، کودکی در سوت جمعیت پاشیده شود ، باقی مانده ی کودکی در سیم خاردار ها جامانده به دوربین ها برسد ، و هر مرزی ، بخیه ای باشد بر زخم باز دنیا ...
دنیا ... راستی قرار بود ، این سال نو ، از آفتاب مسیح پایین بیایم و بسته های انفجاری دنیا کمتر شوند ...

کافی ست ... پاپانویلی باشی ، که در زمانی بعید ، به وقت سالی اشتباهی ، در خاور میانه ای اشتباهی فرود آمده باشی و د

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/10/7 در ساعت : 12:44:21

بخش مورد نظر :نثر روز


شب بود. سال‏های سال از شب می‏گذشت. مردمانی همه محکوم به ناموزونی روزگار خویش، با دست‏های سیاهشان زندگی را زنده به گور می‏کردند. صدایی حتی اگر از آسمان می‏آمد، در طنین نعره‏های مست و واژه‏های جاهل گم بود. سرزمین بود و قحط سالی آدمی... و خدا ناگفته مانده بود در سنگ سنگ آن دل‏های پشت به آفتاب.
کسی اما آن سوی بیداد شب، همه لحظه‏ها را می‏شنید. در دل خلوت‏های تا آسمان خویش، بر فراز کوهساری که به سمت خدا رهسپار بود، هر شبانگاه به پروازی ابدی می‏رفت و بازمی‏گشت. هر شبانگاه، نیایش نامرئی او، امان خداوندی را بر فراز شهر می‏پراکند... هر شبانگاه، لب‏های مردی بود و خدای همیشه نزدیکی که صدایش می‏کرد و جدا از آن همه مردمان بی‏فردا، دست دعا بود و معراج بی‏پروا.
تنها صدا بود... و واژگان قدسی بی‏مانندی که بر شانه‏های رسالت «او» وحی می‏شدند.
صدا پیچید. نزدیک و بی‏وقفه: بخوان محمد! بخوان به نام پروردگاری که آفرید؛ بی‏هیچ شبهه‏ای، بی‏هیچ خستگی و رنجی و محمد این، دردانه آسمان ناگزیر از زمین، خورشید ناگهانی که خدا استوارش کرد بر روی این خاک زمین‏گیر، از نو آغاز شد.
آغاز مبارکی است؛ وقتی که ما

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/8/17 در ساعت : 13:45:2

بخش مورد نظر :نثر روز


‌از زن فاصله می‌گیرم که مردانه بنویسم این راز را.
رنجی هزاران ساله که جز عمق سکوت حجمی ندارم برای پنهانی‌اش.
زن ماجرای غریب دلی است به تاراج رفته زیر سرمهٔ چشم‌ها و جیرینگ جیرینگ خلخال‌هایی که از در و دیوار روحش آویختند تا مترسک مزرعهٔ طلب‌ها و خاستگاه عیش و نوش‌های مست و متعفن شبانه‌ شود.
زن گلوبند زیرخاکی و عتیقه ای بود که با خودش عشق را کشید تا تشنگی
تا هرولهٔ میان سراب‌های تنهایی
تا رود نیل که سرمهٔ چشم کاخی بزرگ بود در دست مردی خداواره.
زن درخت خرما بود پر از رطب و شهد که تهمتش او را شیرین‌‌تر و بارورتر کرده بود.
زن جادوی دو چشم دروغ بود که کافرانه به محراب رفت تا شهادت سجاده را به انحراف ‌کشد.
زن سورهٔ به آتش‌کشیدهٔ کوثر بود با میخی در روح که آسیب فراهم و جاودان تمام مادران زمین شود.
زن عاشورا بود٬ خود گودال٬ وقتی سُم ناگزیر ستوران٬ تن عشق را شخم می‌زد تا زمینی پربارتر ببار آورد.
زن عشق بود٬ خود عشق که از سرانگشتانش خون انار می‌چکید وسط دار قالی که دار زده بود پیش‌تر تمام تمناهای عاشقانه‌اش را و خون سرفه می‌کرد وقتی تازیانهٔ باد را می‌کشی

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/8/3 در ساعت : 16:8:48

بخش مورد نظر :نثر روز




نخل های علقمه گواهند که تو از خود گذشتی! این تنها فرات نیست که به شکوه جاری شدنت رشک می برد.

تمام رودها سرود جاودانی ات را می ستایند؛ آن گاه که می فرمودی: «حاشا که آیینه ی غیرت، بنوشد آب، پنهانی».

ای کهکشانِ خلاصه شده در تبسّم ماه! تکثیر دست های آب آورت را در زلال فرات می ستایم؛ که ستایش دست هایت و یادآوری شهادتت، نشانه ی عشق به آل اللّه است.

نخل های علقمه گواهند که تو با تمام صداقت، شتاب می کردی تا ساحل خیمه ها را در آغوش بکشی؛ خیمه هایی که هر لحظه، در هرم انتظار می گداخت تا دوباره محو نگاهت شود. تا وقتی که تو بودی، کسی عطش را بهانه نمی کرد و کسی فراتر از نگاهت قدم بر نمی داشت. آزادگی در قامت تو خلاصه می شد و عشق و معرفت، برازنده ی نامت بود. در قاموس فضایلت: شجاعت برابر است با تمرین نفس، سخاوت برابر است با سر ریز ایمان، شهادت یعنی صداقت عشق و غیرت یعنی آیینه ی شهادت.

اینک، فرات با نجوایی مه آلود، سرود یادت را زمزمه می کند:

چرا دلتنگی امشب ماه محزون؟ نگاهت می کنم با چشم پرخون
نگاهت می کنم لبریز احساس به یاد عصر عاشورای عباس علی

....

ادامه مطلب

22




کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی