ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: «هفت شهر عشق» مجموعه شعر زنان پارسی‌گو

۞ :: راه حل رفع کتاب‌نخوانی، برداشتن حمایت‌های دولتی از کتاب است

۞ :: دکتر علیرضا قزوه: امسال با حضور محمدکاظم کاظمی جشنواره شعر فجر موفق خواهد بود.

۞ :: اختصاصی : چاپ دوم مجموعه شعر «طعم خوش بوسه‌های باران»، سروده ناصر عرفانیان

۞ :: اختصاصی :  اشک های شاعران بر خرابه های پلاسکو

۞ :: «عصر شعر فتح‌نامه حلب» برگزار شد

۞ :: سومین جشنواره شعر دانشجویی انقلاب اسلامی فراخوان داد

۞ :: به انگیزه دومین سالگشت درگذشت استاد مشفق کاشانی

۞ :: برنده جایزه «تی‌.اس الیوت» معرفی شد

۞ :: محفل شعر «فتح نامه حلب» برگزار می‌شود

۞ :: سی‌ودومین «شب شاعر» برگزار شد

۞ :: سوگواره «شعر کبود» فراخوان داد

۞ :: شعرخوانی ۶۰ شاعر و تجلیل از پیشکسوتان شعر انقلاب

۞ :: مهلت ارسال آثار به دبیرخانه کنگره ملی شعر کتاب تمدید شد

۞ :: اختصاصی : جشنواره شعر و سرود کیش برگزار می شود.

۞ :: نشست خبری سومین دوره از #شب_های_شعر_انقلاب اسلامی، فردا دوشنبه

۞ :: یازدهمین جشنواره شعر فجر فراخوان داد

۞ :: سی و دومین «شب شاعر» از حمید شکارسری تجلیل می‌کند

۞ :: رحماندوست در دانشگاه ذاکر حسین دهلی‌نو

۞ :: مصطفی محدثی خراسانی:حمیدرضا شکارسری؛ مشعلدار رستگاری شعرجوان




تاریخ ارسال :1395/11/2 در ساعت : 14:0:40

بخش مورد نظر :نثر روز


سرعت شکستن زیاد بود٬ آن‌قدر زیاد که من نتوانستم خودم را نگه دارم.
سرم درد می‌کرد و از شدت دوری و بی‌وفایی تو دود می‌کرد.
کجا رفته بودی تو بی من؟
بعد کم‌کم نیامدنت دلم را به آتش کشید.
آتش زبانه کشید.
از زبان درآوردن آتش خنده‌ام گرفت٬ پاهای خسته‌ام سست شد فروریختم... خواستم بلند شوم دیدم دیگر نامم از صفحهٔ دلت پاک شده است.
همان‌جا در ذهنت به خواب رفتم
حالا یک بار دیگر در ذهن به‌خواب‌رفته‌ام مرورت می‌کنم:
من زنی پنجاه‌وشش ساله‌ام یعنی پخته و جذاب و کامل اما خسته...
سالها دویده‌ام در خود...
سالها رقصیده‌ام در خود...
سالها نشسته‌ام در خود...
سالها دیده‌ام و دم برنیاوردم...
ساعت هفت صبح دیگر از آمدنت ناامید شدم... کبریت زدم به هستی‌ام... سرم که میخانه بود و دلم که میگسار زدند به بی‌خیالی مرگ و گفتم تمام...
ازتوبهتران آسیمه به تیمار آسیبم رسیدند اما آتش خشم شعله‌ورم هم مرا سوخت هم رفیقان شفیق زمین را...
ازتوگذشتن که آسان نبود
اما وقت خاکسترشدن دستم که روی شانهٔ فرشته‌ها نشست عبور ممکن شد.
راستی کمی شبیه رفیقانت باش...
مث

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/10/9 در ساعت : 12:17:6

بخش مورد نظر :نثر روز


سالهاست که رفته ای و پشت سرت را هم نگاهی نکرده ای. البته آن اوایل چند بار به خوابم آمدی. با آن سربند سرخ همیشگی ات. چقدر شوق رسیدن داشتی! توی خواب هم دم از رفتن می زدی و اینکه یک جفت بال به تو داده اند. حتی برای این که حرفت را باور کنم، مثل کبوتری دور سرم چرخیدی.
تنها پناه لحظه های سزاوار سکوت و صبوری ام پدرت بود که او هم دوری ات را تحمل نکرد و به سمت تو راهی شد. به گمانم باید به او هم یک جفت بال داده باشند وگرنه با آن پشت خمیده و پاهای تاول زده اش دو قدم هم نمی توانست برود.
حالا ولی کسی نیست دلم را تا ایستگاه آمدنت همراهی کند. تنها من مانده ام و این چشم های بی سو و خیال «ریل» هایی که در مسیر آمدنت کاشته ام.
غصه ام این است که بعد از این همه سال، اگر با قطار امروز از راه برسی؛ با کدام چشم باید تو را در بین مسافران جستجو کنم؟

عبدالرحیم سعیدی راد

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/7/16 در ساعت : 19:18:44

بخش مورد نظر :نثر روز


برای فطرت های سربه دار که زادگاهشان کربلاست و زادروزشان عاشورا، همیشه عاشوراست. گذار از واقعیّت عاشورا برای رسیدن به حقیقت عاشوراست. هدفِ معمار عاشورا، حضرت حسین بن علی علیه السلام ، این است که انسان را با عبور دادن از واقعیّت عاشورا به حقیقت عاشورا برساند. عاشورا لفظ نیست؛ معناست! حقیقت عاشورا، معنا و معنویت عاشوراست. حقیقت را باید زیست، امّا واقعیت را تنها باید دانست. قبله حقیقتی زمین کربلاست و قابلیّت حقیقی زمان، عاشورا! هیچ نقطه ای در هویّت هستی نیست که از حرکت و شعر و شعور عاشورایی، خالی باشد. عاشورا روح زندگی است و زندگی در نبود تقدیر و تفکر عاشورایی جنازه ای بیش نیست.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/7/16 در ساعت : 19:18:44

بخش مورد نظر :نثر روز


برای فطرت های سربه دار که زادگاهشان کربلاست و زادروزشان عاشورا، همیشه عاشوراست. گذار از واقعیّت عاشورا برای رسیدن به حقیقت عاشوراست. هدفِ معمار عاشورا، حضرت حسین بن علی علیه السلام ، این است که انسان را با عبور دادن از واقعیّت عاشورا به حقیقت عاشورا برساند. عاشورا لفظ نیست؛ معناست! حقیقت عاشورا، معنا و معنویت عاشوراست. حقیقت را باید زیست، امّا واقعیت را تنها باید دانست. قبله حقیقتی زمین کربلاست و قابلیّت حقیقی زمان، عاشورا! هیچ نقطه ای در هویّت هستی نیست که از حرکت و شعر و شعور عاشورایی، خالی باشد. عاشورا روح زندگی است و زندگی در نبود تقدیر و تفکر عاشورایی جنازه ای بیش نیست.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/7/16 در ساعت : 19:18:40

بخش مورد نظر :نثر روز


برای فطرت های سربه دار که زادگاهشان کربلاست و زادروزشان عاشورا، همیشه عاشوراست. گذار از واقعیّت عاشورا برای رسیدن به حقیقت عاشوراست. هدفِ معمار عاشورا، حضرت حسین بن علی علیه السلام ، این است که انسان را با عبور دادن از واقعیّت عاشورا به حقیقت عاشورا برساند. عاشورا لفظ نیست؛ معناست! حقیقت عاشورا، معنا و معنویت عاشوراست. حقیقت را باید زیست، امّا واقعیت را تنها باید دانست. قبله حقیقتی زمین کربلاست و قابلیّت حقیقی زمان، عاشورا! هیچ نقطه ای در هویّت هستی نیست که از حرکت و شعر و شعور عاشورایی، خالی باشد. عاشورا روح زندگی است و زندگی در نبود تقدیر و تفکر عاشورایی جنازه ای بیش نیست.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/6/8 در ساعت : 22:3:17

بخش مورد نظر :نثر روز


دیدی از دیدن رویت نکشیدیم خجالت
دیدی از قصۀ این درد نکردیم حکایت

چشم بستیم مبادا که کمک خواسته باشی
چشم بستیم بر این رنج، بر این بار امانت

دیدی از دیدن رویت نگرفتیم و نخواندیم
درس مردانگی و غیرت و ایثار و شهامت

جنگ ای جنگ کجایی که رفیقان همه رفتند
ما که ماندیم نشستیم به تقسیم غنیمت

بسکه خود را فقط از آینه کردیم تماشا
یادمان رفت که بودیم و چه بودیم به سیرت

کس نپرسید دلاور! تو که بودی تو چه کردی؟
چه شد آن صورت ماهت، چه شد آن چشم سیاهت

ماه در برکۀ موّاج که دیده است بگوید؟
ماه در برکۀ موّاج قشنگ است جماعت!

چه قشنگ است تلاطم، چه قشنگ است تکلم
چه قشنگ است تبسّم، چه قشنگ است شهادت

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/5/23 در ساعت : 11:59:9

بخش مورد نظر :نثر روز


اکنون رستاخیز عشق است. زمین، به مهمانی آسمان می رود. اهالی ملکوت، کجاوه هدایت را به دوش گرفته اند. دسته دسته ستاره، پشت در خانه موسی بن جعفر علیه السلام صف کشیده اند تا رضای الهی را در رضای تو بجویند.

دست هایت در دست های قرآن است و خورشید هدایت، از مشرق چشم هایت طلوع می کند. تو آبروی شیعه ای و آبروی اسلام. شیوایی ات، اهل کتاب را به تردید می اندازد. عقل، زیر سایه اندیشه زلالت می نشیند تا گَرد هر چه ناراستی را بزداید و لکه هرچه تردید را بپیراید. قدم که بر می داری، ترس از دو راهی ها محو می شود و گردنه های پیچا پیچ، بزرگراهی می شود مستقیم؛ بی هیچ بیمی از سقوط.

گنبد طلایی

به کبوتران حرم غبطه می خورم که شب و روز، مهمان تواند و اجازه دارند بر شاخه انگشت هایت بنشینند و زمزمه نام تو، غذای هر صبح و شامشان است.

به کبوتران حرم غبطه می خورم که حیاتشان عشق است و مرگشان عشق و لباس احرامشان، بال و پر سپیدشان است؛ تنها کافی است سبکبالانه برخیزند تا در طواف گنبد طلایی ات، برقصند.

محرم حریم

رستاخیز عشق است. عشق، یعنی کبوتر شدن و در امتداد رد پای تو دو

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1395/4/7 در ساعت : 16:14:35

بخش مورد نظر :نثر روز




آفتاب که از کوچه می گذشت، درها و دردها دامنش را گرفتند که نرو
و عشق راه را گرچه بر روی او بست اما آغوش گشود که بیا...
گریه هایی که مرا زیستند و اشک هایی که تو را در نخلستان های غریب، حکایت قرن ها دلتنگی روزگار قحطی زده ای است
که جوانه های مردانگی را در خویش سوختند.
امشب تمام زمین کوفه است و غبارآلود و کاسه های واژگون، کهکشان شیری را از مرگ ستاره پر کرده اند،
از شهادت مردی که آسمان را خوب تر می دانست تا زمین.
امشب راز پنهانی برملا خواهد شد که دیوارهای شکسته و زنان بی پناه، در بهت سکوت خویش آن را به نیش کشیده بودند.
امشب بغض تمام چاه ها هم اگر سرریز کند، باز هم زمین، زهرآلود زخم های ناشناخته است.
همانروز که بین در و دیوار قامت لاله ی سرخی خم شد و صورت محراب خونین، آدم دیگر نتوانست کمر راست کند؛
وقتی که راهبر کلاغ شد و بغض، شمشیر... نه! کوه را هم توان سرزنش این همه کژی و ناراستی نیست.
کجا دیده اید که عشق را سر ببرند، کجا دیده اید که نخل را از ریشه برکنند به جرم خرماهای رسیده و انبوهی شیرین.
امشب شام غریبان غریبانه ای دارند مردانی که دو

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/10/12 در ساعت : 11:16:22

بخش مورد نظر :نثر روز


کافی بود جلوی آینه بنشانند ، آشفته و پرهیجان ، با فرچه ای شکسته و بلند ، خضابی سیاه بزنند لابلای ریش های پر پشتم .
کافی بود دهان را ، با پنج دندان نیش و بیش ، باز بگذارند ، با پرده های کوتاه شده ی سبیل ها .
کافی بود ، دست هایم را روی کلاه بلند روی سرم ، سرم را سمت دست های بلند ، کافی بود کلاه رنگ دست ها ، گونه ها ، کفایت ها .
حالا ردایی بلند می خواستم ، با آستینی کوتاه ، با قطاری از سم گلوله ها و دو جفت سر گوزن ماده .
کافی ست شب باشد . با خورشیدی نارنجی . روز باشد با اختتامی سرخ . کافی ست از ماه روی زنی کرد بگذرم ، از صحاری عربی ، با جوازی از ایزدی خاموش ، خشمگین .
آنوقت هاست که با شلیک اولین توپ ، کودکی در سوت جمعیت پاشیده شود ، باقی مانده ی کودکی در سیم خاردار ها جامانده به دوربین ها برسد ، و هر مرزی ، بخیه ای باشد بر زخم باز دنیا ...
دنیا ... راستی قرار بود ، این سال نو ، از آفتاب مسیح پایین بیایم و بسته های انفجاری دنیا کمتر شوند ...

کافی ست ... پاپانویلی باشی ، که در زمانی بعید ، به وقت سالی اشتباهی ، در خاور میانه ای اشتباهی فرود آمده باشی و د

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/10/7 در ساعت : 12:44:21

بخش مورد نظر :نثر روز


شب بود. سال‏های سال از شب می‏گذشت. مردمانی همه محکوم به ناموزونی روزگار خویش، با دست‏های سیاهشان زندگی را زنده به گور می‏کردند. صدایی حتی اگر از آسمان می‏آمد، در طنین نعره‏های مست و واژه‏های جاهل گم بود. سرزمین بود و قحط سالی آدمی... و خدا ناگفته مانده بود در سنگ سنگ آن دل‏های پشت به آفتاب.
کسی اما آن سوی بیداد شب، همه لحظه‏ها را می‏شنید. در دل خلوت‏های تا آسمان خویش، بر فراز کوهساری که به سمت خدا رهسپار بود، هر شبانگاه به پروازی ابدی می‏رفت و بازمی‏گشت. هر شبانگاه، نیایش نامرئی او، امان خداوندی را بر فراز شهر می‏پراکند... هر شبانگاه، لب‏های مردی بود و خدای همیشه نزدیکی که صدایش می‏کرد و جدا از آن همه مردمان بی‏فردا، دست دعا بود و معراج بی‏پروا.
تنها صدا بود... و واژگان قدسی بی‏مانندی که بر شانه‏های رسالت «او» وحی می‏شدند.
صدا پیچید. نزدیک و بی‏وقفه: بخوان محمد! بخوان به نام پروردگاری که آفرید؛ بی‏هیچ شبهه‏ای، بی‏هیچ خستگی و رنجی و محمد این، دردانه آسمان ناگزیر از زمین، خورشید ناگهانی که خدا استوارش کرد بر روی این خاک زمین‏گیر، از نو آغاز شد.
آغاز مبارکی است؛ وقتی که ما

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/8/17 در ساعت : 13:45:2

بخش مورد نظر :نثر روز


‌از زن فاصله می‌گیرم که مردانه بنویسم این راز را.
رنجی هزاران ساله که جز عمق سکوت حجمی ندارم برای پنهانی‌اش.
زن ماجرای غریب دلی است به تاراج رفته زیر سرمهٔ چشم‌ها و جیرینگ جیرینگ خلخال‌هایی که از در و دیوار روحش آویختند تا مترسک مزرعهٔ طلب‌ها و خاستگاه عیش و نوش‌های مست و متعفن شبانه‌ شود.
زن گلوبند زیرخاکی و عتیقه ای بود که با خودش عشق را کشید تا تشنگی
تا هرولهٔ میان سراب‌های تنهایی
تا رود نیل که سرمهٔ چشم کاخی بزرگ بود در دست مردی خداواره.
زن درخت خرما بود پر از رطب و شهد که تهمتش او را شیرین‌‌تر و بارورتر کرده بود.
زن جادوی دو چشم دروغ بود که کافرانه به محراب رفت تا شهادت سجاده را به انحراف ‌کشد.
زن سورهٔ به آتش‌کشیدهٔ کوثر بود با میخی در روح که آسیب فراهم و جاودان تمام مادران زمین شود.
زن عاشورا بود٬ خود گودال٬ وقتی سُم ناگزیر ستوران٬ تن عشق را شخم می‌زد تا زمینی پربارتر ببار آورد.
زن عشق بود٬ خود عشق که از سرانگشتانش خون انار می‌چکید وسط دار قالی که دار زده بود پیش‌تر تمام تمناهای عاشقانه‌اش را و خون سرفه می‌کرد وقتی تازیانهٔ باد را می‌کشی

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/8/3 در ساعت : 16:8:48

بخش مورد نظر :نثر روز




نخل های علقمه گواهند که تو از خود گذشتی! این تنها فرات نیست که به شکوه جاری شدنت رشک می برد.

تمام رودها سرود جاودانی ات را می ستایند؛ آن گاه که می فرمودی: «حاشا که آیینه ی غیرت، بنوشد آب، پنهانی».

ای کهکشانِ خلاصه شده در تبسّم ماه! تکثیر دست های آب آورت را در زلال فرات می ستایم؛ که ستایش دست هایت و یادآوری شهادتت، نشانه ی عشق به آل اللّه است.

نخل های علقمه گواهند که تو با تمام صداقت، شتاب می کردی تا ساحل خیمه ها را در آغوش بکشی؛ خیمه هایی که هر لحظه، در هرم انتظار می گداخت تا دوباره محو نگاهت شود. تا وقتی که تو بودی، کسی عطش را بهانه نمی کرد و کسی فراتر از نگاهت قدم بر نمی داشت. آزادگی در قامت تو خلاصه می شد و عشق و معرفت، برازنده ی نامت بود. در قاموس فضایلت: شجاعت برابر است با تمرین نفس، سخاوت برابر است با سر ریز ایمان، شهادت یعنی صداقت عشق و غیرت یعنی آیینه ی شهادت.

اینک، فرات با نجوایی مه آلود، سرود یادت را زمزمه می کند:

چرا دلتنگی امشب ماه محزون؟ نگاهت می کنم با چشم پرخون
نگاهت می کنم لبریز احساس به یاد عصر عاشورای عباس علی

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/6/2 در ساعت : 11:19:41

بخش مورد نظر :نثر روز


چرخ مي خورم و سرگرداني ام را يله مي كنم روي گنبد و گلدسته ها.
چرخ مي خورم و بي قراري ام از ايوان مي گذرد و بند مي شود به پنجره فولاد.
چرخ مي خورم و تشنگي ام در حوالي سقاخانه پرسه مي زند.
چرخ مي خورم مدام و كبوتر آرزوهايم بال‌بال مي زند.
من همان آهويم كه همزاد خطر بود و ترس خود را از دامان امن تو آويخت. همان آهويم كه غريبانه نگاهش را به دستان اجابت تو دوخت، همان آهويم كه هنوز هم ضمانت بي دريغ تو را فخر مي كند. نشاني ساده تو از خاطر هيچ‌كس نمي رود؛‌وقتي خورشيد، خانه زاد شماست و باران، پاداش دست بر آسمان بردنتان؛ وقتي ابرها سايه‌سار شمايند و شما سايه بان خاك تا افلاك. و من هنوز آه مي كشم و هنوز چرخ مي‌خورم و هنوز چشمم به گنبد و گلدسته هاست و هنوز تو ضامن تمام آهوان غريبي.

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/5/25 در ساعت : 11:28:53

بخش مورد نظر :نثر روز



سلام بر تو ای خواهر خورشید خراسان!
امروز روز معصومیت و مهربانی ست. روز بندگی و بزرگی ست. این را صبح از زبان نسیمی شنیدم که با شادی وصف ناپذیرش بادکنک های رنگی اش را در آسمان خوشرنگ صبحگاهی رها کرده بود.
تو آن بهار شورانگیزی که عطر بهشتی ات از هر خیابانی که رد می شود طراوت و تازگی را نصیب دهای مهربان می کند.


تو در مدينه ی پیامبر(ص) چشم به دنیا گشودي اما شهر واقعی تو قم است. و قم بي تو شهر نيست.گاهی از خودم می پرسم اگر آن روز پایت به «ری» نمی رسید این پهنه آسمانی چیزی کم داشت.



تو قلب قم هستی و حضور بی مانند تو نبض زندگی در شریانهای مردم نجیب این سرزمین است.



در حرم مطهرتو مي شود بزرگ شد و به آسمان نقب زد. مي شود پنجره اي به سمت عرش گشود. مي شود پرواز بر ابرهاي آرامش را تجربه كرد.حرمت شفاخانه اي است كه هر روز ستاره هاي نيازمند دلهای کوچکشان را به آن مي بندند.


ای دختر مهربان هفتمین آفتاب!
حالا در روز میلاد عزیزت که روز میلاد همه دختران زمین لقب گرفته است به آستان نورانی ات دخیل بسته ایم. دلهایمان را به م

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/5/18 در ساعت : 14:4:43

بخش مورد نظر :نثر روز


با رایحه ی یادت زندگی می کنم
و آن نام های نیکو که زیبنده ی برترین بندگان خداست
با آن نام ها ی بلند که گره خورده دراصالت انسان
و آن ساحت قدسی که مجرای فیض الهی است.
ای معنای کامل انسان...ای انسان کامل!
ای جامع روح " انی جاعل فی الارض خلیفه"(بقره/2،30(

ای تجلی اعظمی که خداوند خود را آن گونه که هست در تو می بیند
قلبم را برای فرود فضایل نیکویت خانه تکانی کرده ام.
برای بارش باران صفات روشنت
و آن نام های طهور که زیور دانش و بینش اند
و آن نام ها ی معطر که مظهر تام اسمای الهی است...
و چه زیبا فرمود: ما همه چيز را در امام مبين احصا كرده‌ايم: «و كُلَّ شَىء اَحصَينـهُ فى اِمام مُبين» (يس/36،12)
با رایحه ی نامت نفس می کشم ...
آن نام ها که اسمای الهی را در خویش به فعلیت رسانده اند
آن گونه که فرمود:پاک و منزه است خداوند از نام هایی که بدان توصیف می شود مگر آن نام ها و صفاتی که انسان کامل، خدا را بدان یاد کرده و ستوده اند(صافاتآیات 159/160)
ای سُلاله ی صداقت و صبر
نامت ، نور است...
مگر نه این که گل سرسبد آفرینش چنین توصیفتان ن

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/3/29 در ساعت : 0:43:28

بخش مورد نظر :نثر روز


اینکه روزها به شب برسند و شب‌ها فراموش شوند و مرگ خودش را بیندازد وسط صبح یک‌ریز بی‌خبری، وسط نفس‌کشیدن بی درو پیکر حیاط زندگی، تو بگو سهم من از آدم تا خاتم تو چیست؟
بگو سهم من از کتاب‌های بی‌پیامبر و پیامبران سکوت درونم چیست؟
مرا به آتش باران، مرا به شعله‌های خنده‌ات بکشان که دیرسالی‌ست زخمی تنهایی بی‌طغیان خویشم و طوفانی قلندری‌های زمان.
تنم عادت کرده است به سستی خواب‌های تب و ترانه و نسیم‌های تاریک صبح و چشمم به گریز از نور.
ببین چه بی‌تو مست می‌کند این شتر که جلوی خانه‌ی روحم خوابیده است و نوید عروسی‌ام با شیطان را می دهد.
ببین که دریای متلاطم روحم به خشکی‌خشکی مسافران دروغ افتاده است و باور کرده‌ام که تو ساحلم نیستی.
نخواه، بیا و نخواه که زبان‌گنجشک تشنگی‌هایم را بیهوده به سحرهای چرب‌آخور ببرم.
نخواه که سهم من از ماهِ رسیده تا زمینت نشخوار دعاهای کسالت‌آور و برآورده نشده‌ی هر شبه‌ام باشد.
ببین چگونه می‌خزم روی آب و دست و پا می زنم در سکوت مرداب زمین و پارو می‌کنم پاهای سفر نکرده‌ام تا تو را که غرق جذبه‌های تو شوم.
ببین چگونه شک موریانه‌ی تمام پ

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/3/26 در ساعت : 8:59:26

بخش مورد نظر :نثر روز



مثل همین ماهی عید
که دیده نمی شود جز به وقت احسن الحال
مثل همین ماهی عید
فراموش شده در تنگ رنگی اش بعد از تیر و توپ تحویل
مثل همین ماهی عید ...
و فراموشی مان که به رودخانه اش بسپاریم بعد سیزده ای نحس
مثل ناگهانی تنگی که ناگاه می لغزد می شکند و تو جان می دهی
مثل همه ی نارنجی ها ، قرمز ها ، ... خال خال های توی حراج شب عید
منتظر مضطرب بی سرانجام
مثل ...
مثل اینها نبودی ... باور نمی کنم !
دست هایی که چندین سال بسته بماند مشت هایی
رودخانه در تو دلتا بزند تو با رود ها بیامیزی ...
( و بر لب کدام سقا تشنه تر ... ؟ )
چندین سال از چشمه های بی پسر جوشیده ای
چشم ها خشکیده اند و تو می رودی ...
بگذار از رودخانه بگویم :
چند سال آزگار
صد و هفتاد و پنج بار بغض کند و فرو ببرد ؟
نه قنات خونی مرز ها خشکیده نه رگه های طلایی صحرا ها
فقط ...
دلتنگم نباش
با سگرمه هامان که گره از تاریخ خورده است
گره به گره
قصه ی بافه هاتان را می بافیم ...
ایران
هنوز اندکی زیباست
فقط
دلش شکسته است
کجای باغچه

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/3/15 در ساعت : 19:27:19

بخش مورد نظر :نثر روز


دست‌ها بالا می‌رود؛ بالاتر از تمام اندیشه‌های انسانى. گویی افق را می‌کاود تا سپیده روشن امید را از فراسوی تاریک یأس در پهنه آسمان دل بگسترد. هنوز «خورشید» باقی است، در حاشیه آسمان، کناره گرفته؛ چون کشتی نجات به ساحل افق لنگر انداخته. هنوز وقت آن نیست که از حرکت بازایستد و رها کند سرزمین‌های امیدوار را.
دست‌ها بالا می‌رود، لب‌ها لرزان، چشم‌ها گریان، دل‌ها سرگشته و حیران، چنگ بر دامان «امّن یجیب» می‌زنند تا شاید خدا رحمش بیاید و باران را از کویر دل‌های عطشناک نگیرد.
آن سوتر، دستی نیمه جان به آسمان بالا می‌رود؛ صدایی ضعیف و لرزان، سکوت آسمان را می‌درد. خورشید زرد و نیمه جان، رنگ پریده، از قاب دل‌تنگى،‌دلش خیره بر افق، قلبش با هر تپش، بی‌قرارتر؛ انگار دیگر، طاقت ماندن ندارد. عمری باغبان جوانه‌های یک دشت امید و آرزو بود و اکنون دل‌تنگ باغبان خویش، سرود رفتن زمزمه می‌کند تا داغ دلتنگی بر دل تک تک جوانه‌های آمده و نیامده دشت بگذارد.
دست‌ها بالا می‌رود؛ پایین می‌آید. پلک‌ها باز و بسته می‌شود. لب‌ها از هم می‌گریزد و به هم می‌رسد. نفس در سینه نمی‌ماند، بالا نمی‌آید و صدا انگار صدای ش

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/3/12 در ساعت : 14:57:21

بخش مورد نظر :نثر روز


میان پیچش پیچک ها نورا می جویم، که تنها نام تو میتواند عشق را در رویشی دوباره زنده نگه دارد و آب حیاتش باشد. به ثانیه های انتظاربلبلی سرخوش نواز مستی میدهد، پرستوهای مهاجر درآسمان نیلگون و آبی پوش به پرواز در می آیند.

بهار، با سپیدار زیبا به روشنی آفتاب، با آغوشی ازمحبت به دل های سرد و سنگی بازمیگردد. شوق وصال مرگ دلها را پایان می بخشد و امیدی دو باره میدهد. رویشی سبز، برزمین خاک یخ زده بذر عشق نی افشاند وعشق در دلهای مرده جوانه میزند، رشدمیکند و شکوفا میشود.

جوانه ها در بهاربودن ها شکوفه میزنند و با خاک زمین هم نوا میشوند و آواز با هم بودن، درکنارهم بودن را سیر میدهتد. آن زمان دلها با بی رحمی روزگارنمی شکند. غم غربت ازچهره های خسته و دلهای شکسته گرفته میشود.

او می آید، دربهاری سراسر سبز چلچله ها آواز شادی سر میدهند، شکوفه های بهاری اگرچه زمستان باشد، بر درختان خشک زنده میشوند تانهایت عشق را با دیده خود بنگرند.

روزها از رفتن باز می ایستند، آن لحظه دریا را انتها و بی نهایت نمی بینند، می ایستد تا خود دریا شوند و می مانند تا به اوج برسند، قد بلند کنند و

....

ادامه مطلب

تاریخ ارسال :1394/3/6 در ساعت : 13:55:20

بخش مورد نظر :نثر روز


هميشه از خودم مي‌پرسم: چند سوت قطار تا آمدنت، چند ماه تا به خواب ديدنت و چند گلدان تا بهار مهرباني‌ات باقي مانده است؟
نه! ... بيهوده به آن دوردست‌ها خيره نشده‌ام. مي‌دانم كه آمدني در كار است و من به اميد همين آمدن، همه ديوارها را به شكل پنجره نقاشي كرده‌ام.
ديروز به دنبال تو به همه جا سر زدم. هم از نسيم سراغت را گرفتم، هم از گل سرخي كه در باغچه «جمكران» روييده بود. حتي از پرنده‌هايي كه در شعرهايم بال مي‌زدند نشاني‌ات را پرسيدم. همه جا نشاني از تو بود، اما خودت را پيدا نكردم.
امروز ولي گنجشك‌هاي‌ ايوان دلم، خبر آمدنت را جشن گرفتند. كاش بودي و لذت شنيدن ‌اين خبر را از چشم‌هاي منتظرم مي‌خواندي. كاش بودي و شكوفه‌هاي سيب را كه از شدت شوق بر گونه‌هايم بوسه مي‌زدند و تبريك مي‌گفتند مي‌د‌يدي ...
به دست‌هايم نگاه كن!... تمام روز را به يادت گل نرگس كاشته‌‌ام. تمام باغ‌هاي شعر را به دنبال گل‌واژه‌هايي كه بوي مهرباني تو را بدهند، زير پا گذاشته ام ... حاصل‌ اين تلاش، دسته‌گلي است كه با پاره‌هاي دلم تزئين شده است. مي‌دانم ‌اين هديه كوچكي است از من كه دريا دريا به پايت باريده‌ام؛ اما

....

ادامه مطلب

21




کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی