ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  

Share

يا رب شب دوشين چه مبارک سحري بود
کو را به سر کشته هجران گذري بود

آن دوست که ما را به ارادت نظري هست
با او مگر او را به عنايت نظري بود

من بعد حکايت نکنم تلخي هجران
کان ميوه که از صبر برآمد شکري بود

رويي نتوان گفت که حسنش به چه ماند
گويي که در آن نيم شب از روز دري بود

گويم قمري بود کس از من نپسندد
باغي که به هر شاخ درختش قمري بود

آن دم که خبر بودم از او تا تو نگويي
کز خويشتن و هر که جهانم خبري بود

در عالم وصفش به جهاني برسيدم
کاندر نظرم هر دو جهان مختصري بود

من بودم و او ني قلم اندر سر من کش
با او نتوان گفت وجود دگري بود

با غمزه خوبان که چو شمشير کشيدست
در صبر بديدم که نه محکم سپري بود

سعدي نتواني که دگر ديده بدوزي
کان دل بربودند که صبرش قدري بود



بازدید امروز : 10,324 | بازدید دیروز : 19,742 | بازدید کل : 112,642,842
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی