ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : صادق ایزدی گنابادی
چه بیدارست و بی خوابست و بی تابست شب ها را - کسی که تر کند با جام لبهای تو ، لب ها را - الا یا   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
سلام آقای صالحی گرامی - پاسخ من گویای همه چیز است به جز آزرده شدن و من نیز پاسخم دقیقا همانست که ن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
سرکار خانم بهرامچی ارجمند - ابتدا از اینکه درگیر بیماری هستید بسیار ناراحت شدم و برایتان صمیمانه   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : عباس خوش عمل کاشانی
با سلام و عرض تبریک و تهنیت پیشاپیش به مناسبت سیزدهم ماه رجب المرجّب سالروز ولادت فرخنده ی امیرالمؤم   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
سلام - - از اینکه نتوانستم نقد شما را بخوانم باز هم عذرخواهی میکنم . در شرایط سلامتی خوبی نیست   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
سلام . از سرکار خانم بهرامچی شعرهایی به مراتب بهتر از این خوانده ام و فکر می کنم این غزل را بدون تام   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : صادق ایزدی گنابادی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : صادق ایزدی گنابادی
سلام - - بحث صامت اضافی "چراغانی است" نیست ؛ چرا که وزن دوری به شاعر چنین امکانی را می دهد که   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : هادی ارغوان
سلام - دیدگاه مسئول ستون نقد: - گلدانهای خالی از گل ....استخرهای خالی از آب....چشمهای خالی از اش   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



«یک کاروان اندوه»
«یک کاروان اندوه»
«یک کاروان اندوه»
 
درکربلا،دیدم تورا،آسیمه سر بودی 
همرنگ باخورشید،در خود شعله ور بودی
 
آورده بودی با خودت فرزندهایت را 
انگار از آینده ی خود با خبر بودی
 
آن روز را هرگز نخواهم برد از خاطر
وقتی که می رفتی از این جا، بی پسر بودی!
 
یک کوه در هم می شکست از آن همه اندوه
هی داغ پشت داغ،آری،خون جکر بودی
 
شرمنده ام بانو،تورا نشناختم اول
درچشم من از هر زمانی پیر تر بودی
 
یک کاروان اندوه را باخویش می بردی
از هرکسی در آن میان مظلوم تر بودی
 
حال تورا هرگز نفهمیدند آن مردم،
وقتی میان کوفه در حال گذر بودی
 
تاکودکان،در آن هیاهو،در امان باشند
شلاق هارا، با تمام خود سپر بودی
 
یک نیزه،خورشید ازنگاهت دورتر می رفت
از کربلا تا شام با او همسفر بودی
 
تغییر دادی سرنوشت شهر را آن روز                    
هرچند از آن روشنگری ها در خطر بودی
              
از هم فرو پاشید، کاخی،با سخن هایت
وقت سخن گفتن،چو شمشیر پدر بودی!...
 
حالا سلیم اردبیلی نوحه می خواند،
دراوج زینب زینبِ او جلوه گر هستی!
کلمات کلیدی این مطلب :  کربلا ، زینب ، فرزند ، کاروان ، کودک ، شلاق ، سلیم اردبیلی ،

موضوعات :  عاشورایی ، آیینی و مذهبی ،

   تاریخ ارسال  :   1397/6/23 در ساعت : 7:39:23   |  تعداد مشاهده این شعر :  650


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 1,231 | بازدید دیروز : 33,074 | بازدید کل : 128,892,011
logo-samandehi