ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : جابر ترمک
درود جناب محمد صالحی عزیز - استاد سخن نیز چنین شگردی را بکار بردند - پسران وزیر ناقص عقل لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
درود بر شما - چون /ه/ در گواه ملفوظ است گواه با خدا و عزا قافیه نمیشه ِِ - ضمن آنکه پیغمبر هم جز   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : هادی ارغوان
با سلام و عرض ادب. - - نیست مخصوص به خورشید, به خون غلتیدن - عشق بسیار ازین طایر بسمل دارد...   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
سلام - در رباعی اول واژه ی « بقیع» هیچ نقشی در جمله ها ندارد، ببینیم : - زهرا غزل ناب الهی ست   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : جابر ترمک
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : جابر ترمک
درود بانو بهرامچی گرامی - - هر دو پیام شما را خواندم . به نظرم هر دو یک نظر ساده و غیر فنی است   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
سلام استاد گرامی - چرا در مورد بیت مطلع که مصرع هایش کاملا بی ربط هستند چیزی نکفتید ؟و حتی بیت س   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : هادی ارغوان
سلام به شاعر محترم و منتقدان عزیز - بنده هنوز نمی دانم صفت زیبایی, زمانی که در مورد یک اثر هنری به   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
تا اساس دل به روی آجری بی فایده ست - عشق یک عمراست با ما دم خوری بی فایده ست - سلام آقای نرمک گ   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : ابراهیم حاج محمدی
درود - مصرع آخر را اگر می گفتید: - {{تازه می فهمم که دل هم عنصری بی فایده است}} - از حشو مورد   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



برای " بهار" ادب پارسی و دماوندیه دوم او
 

 
ای خفته به خاکجای " دربند"
ای گنج گران! بهار دلبند!
حاشا که سپهر خفته در خاک
کلّا که عقاب بسته  در  بند
انوار ادب تو راست؛ خورشید
 گویا صفت تو می پراکند
بادا به درود؛ هر پگاهت
 سر بر کند از پسِ "دماوند"
ای بسته به سحر شعر ؛ محکم
زین دیو سپید ؛ پای ؛ در  بند
 با مُشت درشت روزگاران
 ای خوانده ز داغ سینه یکچند
 بی شبهه شکوه شِکوه پیداست
 زین چامه نغز بی همانند
 با روح ترانه بسته پیمان
 با شور حماسه خورده پیوند
کوهی تو که در برابر کوه
 خورده ست به جان خویش سوگند
با اینهمه کوه نیز چون تو
از شِکوه خویش نیست خرسند
 وز گردش قرنهاست انگار
چون مُشت برابرت  پس افکند
از برف به سر نهاده معجر
 وز سنگ دهان وُرا دهان بند
 پیرانه سریت خوانده مادر
 چون بختِ جوان ندیده فرزند
 از ری به ستوه ؛ کوه با کوه
 اینگونه حدیث نفس کردند
 پس پای برون نهاده از ری
 تا سر بنهد به دوش الوند
وآنگاه نشسته با نشابور
رانده ست ز ناله با نهاوند
 کوه ست و شگفت ؛ گشته بی تاب
 زین مردم نحس دیومانند
سر در دل ابر کرده پنهان
 زین زشت سرشت قوم پُرفند
سر در دل ابر و سخت بی صبر
 از سنگ و سعیر و گاز و از گند
آنجا که دو کوه بی قرارند
پیداست صبوری خداوند
 دادار بزرگ! این وطن را
 در دود و دروغ و درد مپسند
شبکور جماعتی - تو مگذار-
 کز شانه خلق باشد آوند
چون دود مباد تا برآید
 آه ِ دل مردم خردمند
سر بر نکند مباد خورشید
از کوه؛ دریغ کرده لبخند
#
 تا هست بهار انوشه باشی
ای گنبد گیتی ای دماوند...
 
 

موضوعات :  اجتماعی ،

   تاریخ ارسال  :   1395/5/29 در ساعت : 21:51:25   |  تعداد مشاهده این شعر :  1178


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 30,626 | بازدید دیروز : 32,615 | بازدید کل : 127,227,611
logo-samandehi