ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : سیدرضاموسوی راضی
درود. - بعنوان مثال عرض کردم بانوجان. - قطعا ذوق سرشار و قریحهء شما راه بهتری برای حذف آن ضم   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : سیدرضاموسوی راضی
💖💖💖👏👏👏 - با درود خدمت شما بانوی فرهیخته و تبریک بابت سرودن این غزل شیوا بنظرم مصرع اول بیت ش   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما وقت بخیر - در مصرع - در کوچه باغ زندگی ماندم به انتظار - وزن شکسته - و باز هم د   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع - شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع - (حافظ شيرازى) -    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : مهران ساغری
حالا چرا اساتید بزرگوار سایت شاعران پارسی زبان به این مورد اشاره نکردند الله اعلم .. ایضا در عجبم چ   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : مهران ساغری
درود بر شما . همه ما ایرانی هستیم ... - و اما بعد ... - بسیاری از قوافی انتخابی تان در شعر فوق   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : طارق خراسانی
سلام و درود - در پاسخ به عزیزانی که به این اثر با شکوه ایراد می گیرند باید گفت اولا حضرت استاد ابر   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : ابراهیم حاج محمدی
درود و سپاس - اولا برای کسی که در سرودن حتی یک مصرع در این وزن درمانده و ناتوان است چنین احساسی د   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



اپیزود10 نومرثیت حسنک
" ... و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند بر مرکبی که هرگز ننشسته بود و جلادش استوار ببست و رسن ها فرود آورد و آواز دادند که سنگ دهید .هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند خاصه نشابوریان.پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده.این ست حسنک و روزگارش..."

تاریخ بیهقی/ ذکر بر دار کردن حسنک وزیر






- پیش؛ تماشاییانِ سنگ به دستند -خشک فرومانده پایِ دار به چشمم-
وز پسم؛ انبوهِ اندهان که نشانده ست بر جگرم زهرِ صبر و خار به چشمم
از سرم این خودِ آهنین که درآرند  قاریکان ختمِ خوانده را که سرآرند
پیکِ خریطه ی خلیفه را به بَر آرند- قامتش آلوده غبار به چشمم-

-خواجه؟ خداوندگارخورده امیری ست
طاقتم؟ از زانوان گسسته به تیری ست
کاین حسنک بسته تر برهنه وزیری ست - زخمِ  رها مانده  با ازار- به چشمم
کیست کزین روحِ یکّه گرد برانگیخت؟ او که سراپا شکفت و با تنم آمیخت
وین سَرَکم را به شانه رسن آویخت؟
-"درد"
-[بگو؛ دردِ بی شمار]؛
به چشمم "بخت" نهان کرد روی و قصّه دگر شد ،"خرقه" بی اندام تر نمود و به در شد
"روز"؛ به سویی رمید و راهسِپَر شد کاین "شبِ تار" آمد آشکار به چشمم
گرچه کمین درگشاد و تاخت به سویم، "مرگ"
-[ شنیدی؟ من از معاینه گویم]
آه که بازش به سنگ و آینه جویم؛ "مرگ"- بهین یارغمگسار به چشمم-
شانه ضحّاکی ام نبود و به بندم  گرچه دل از مغز و نغزِ مُلک بکندم
وز خورشِ خون به خویش خوان نفگندم کاینهمه سربَرکند چو مار به چشمم
بر طبقی سرخ دیده ام که دمیده ست  وآن طبق از چوبِ سرخگونِ درختی
وز سرِ شاخِ درخت ؛سخت؛ بلندست سرخ سری  چون گلِ انار به چشمم
- نوبتم از روزگارِ سفله رسیده ست؟
ای همگان! کس ز خواجه  بازرهیده ست؟
کز همه سو هر که هرکجاست رمیده ست چون رمه از بیمِ گرگ هار به چشمم...

#

- چند سخن کرده ام به پند؟
- گمانم، خلق ز پیرامنِ تو سرد  پراگند-
عهدی اگر کس نبشت با تو درین بند، گرم، نیامد تو را به کار، به چشمم
- ای که به دندانِ پیل  می بَرَدت مرگ! تا پس ازین ازچه راه بِسپَرَدت مرگ؟
- یا تنی آویزِ دار مانده ز پایم   یا سرِ بر سفره ای سوار به چشمم-

 - زآنچه قلم راند و خواجه خواند  گذشتم   نامه به پایان رسید و در نَنَوَشتم
کرده و ناکرده مبتلایِ به دستم   دیده و نادیده ای  دچار به چشمم

#

پیش؛ تماشاییانِ دست به دستند   تیغ فرو برده در مفاصلِ خونشان...
 
 
 
 
 

موضوعات :  اجتماعی ،

   تاریخ ارسال  :   1400/12/12 در ساعت : 14:20:39   |  تعداد مشاهده این شعر :  301


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

خدابخش صفادل
1400/12/13 در ساعت : 13:11:42
درود
- پیش؛ تماشاییانِ سنگ به دستند
-خشک فرومانده پایِ دار به چشمم-
وز پسم؛ انبوهِ اندهان که نشانده ست
بر جگرم زهرِ صبر و خار به چشمم

از سرم این خودِ آهنین که درآرند
قاریکان ختمِ خوانده را که سرآرند
پیکِ خریطه ی خلیفه را به بَر آرند
- قامتش آلوده ی غبار به چشمم-

-خواجه؟ خداوندگار خرده امیری ست
طاقتم؟ از زانوان گسسته به تیری ست
کاین حسنک بسته تر برهنه وزیری ست
- زخمِ رها مانده با ازار- به چشمم

کیست کزین روحِ یکّه گرد برانگیخت؟
او که سراپا شکفت و با تنم آمیخت
وین سَرَکم را به شانه ی آویخت؟
-"درد"
-[بگو؛ دردِ بی شمار]؛ به چشمم

"بخت" نهان کرد روی و قصّه دگر شد
"خرقه" بی اندام تر نمود و به در شد
"روز"؛ به سویی رمید و راهسِپَر شد
کاین "شبِ تار" آمد آشکار به چشمم

گرچه کمین درگشاد و تاخت به سویم،
"مرگ"
-[ شنیدی؟ من از معاینه گویم]
آه که بازش به سنگ و آینه جویم؛
"مرگ"- بهین یارغمگسار به چشمم-

شانه ی ضحّاکی ام نبود و به بندم
گرچه دل از مغز و نغزِ مُلک بکندم
وز خورشِ خون به خویش خوان نفگندم
کاین همه سربَرکند چو مار به چشمم

بر طبقی سرخ دیده ام که دمیده ست
وآن طبق از چوبِ سرخگونِ درختی
وز سرِ شاخِ درخت ؛سخت؛ بلندست
سرخ سری چون گلِ انار به چشمم

- نوبتم از روزگارِ سفله رسیده ست؟
ای همگان! کس ز خواجه بازرهیده ست؟
کز همه سو هر که هرکجاست رمیده ست
چون رمه از بیمِ گرگ هار به چشمم...

- چند سخن کرده ام به پند؟
- گمانم،
خلق ز پیرامنِ تو سرد پراگند-
عهدی اگر کس نبشت با تو درین بند،
گرم، نیامد تو را به کار، به چشمم

- ای که به دندانِ پیل می بَرَدت مرگ!
تا پس ازین ازچه راه بِسپَرَدت مرگ؟
- یا تنی آویزِ دار مانده ز پایم
یا سرِ بر سفره ای سوار به چشمم-

- زآنچه قلم راند و خواجه خواند گذشتم
نامه به پایان رسید و در نَنَوَشتم
کرده و ناکرده مبتلایِ به دستم
دیده و نادیده ای دچار به چشمم

پیش؛ تماشاییانِ دست به دستند
تیغ فرو برده در مفاصلِ خونشان...

#علیرضا_رجبعلی_زاده
علی‌رضا رجب‌علی‌زاده‌ی کاشانی
1400/12/13 در ساعت : 14:4:24
درود بیکران
بازدید امروز : 11,799 | بازدید دیروز : 19,873 | بازدید کل : 143,790,901
logo-samandehi