ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : علی نظری سرمازه
سلام برشاعر گرامی - جناب بحرانی بزرگوار - زیبا و دلنشین... - فقط یک سوال - آوردن همیشه وزن ر   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : صادق ایزدی گنابادی
سلام - بله درست است - فقط هجای دوم و هجای دهم اگر به صورت - /سَی/ سکون ی ثبت شود بهترخوا   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : هادی ارغوان
سلام بر دوستان - تقطیع، همان تلفظی است که در هنگام خواندن شعر اتفاق می افتد : - حس/ سس/ سِ / تی    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : صادق ایزدی گنابادی
سلام بر جناب حاج محمدی - بله حقیر بعد از ویرایش شعر مطلب را نوشتم که نمی باید می نوشتم - الب   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : سید مهدی نژاد هاشمی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : سید مهدی نژاد هاشمی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : سید مهدی نژاد هاشمی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : ابراهیم حاج محمدی
درود حضرت دوست جناب نژاد هاشمی عزیز و ارجمند - در این مصرع:[[گُل ِ زیبای بادام های کوهی داشت چشمان   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : ابراهیم حاج محمدی
عمو صادق عزیز و ارجمند سلام - همانگونه که ملاحظه می فرمائید شاعر محترم جناب صالحی عزیز وجود اشکال    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : صادق ایزدی گنابادی
سلام بر استاد حاج محمدی - مواردی که فرمودید حقیر اشکال وزنی نمی بینم - وزن شعر هست - مفع   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



عاشقانه
سال هاست سر همان چهار راه ایستاده ام
با دوربینی که هیچ وقت روی دوشم نبود
و سنگ فرش های پیاده رو هنوز با نامت سینه چاک می دهند
چراغ های سرگشته راهنما
مدام نامت را در آسمان فریاد می کشند
داروخانه سر نبش
با آن ویترین رنگ پریده و ساکت
ته مانده های تند هوا را مزمزه می کند
و تو با آن شال چروک آبی و کتانی های زرد
از تن غبار رد می شوی ...
نه این عطر را می شناسم که ترا در بر کشیده
نه انگشت هایت که سنگ را پس می زنند
و نه چشم هایت که بر سرما خط می اندازند ...
تنها نگاه من است که تشنه تا انتهای تیر ها می دود
شاید درخم خیابان کاخ
از تنت بالا رود
مثل همان صبح
که حوالی ساعت 10
پیرمردی رویاهای محالش را گوشه پیاده رو بساط کرده بود
و آن جوان مجروح
که بند دوربینی که هرگز نداشت
روی شانه اش رد انداخته بود
و مضطرب و معصوم
به عمق چشم هایی خیره بود
که می شد در پوسته پوسته پوسیده این درخت پیر پیدا کرد...
نه آن کتانی ها که رفته رفته دور شد دور بود
نه آن برج بیقواره بلند، بلند
و نه آن برگ های زرد که ذهن آبی آسمان را تا ته دریدند...
تنها کلاف لخت باد بود
که توانست گز کند
تکه سنگ هایی را که تا انتها به پایت این پا آن پا می شدند
کلمات کلیدی این مطلب :  چراغ سرگشته راهنما ،

موضوعات :  عاشقانه و عارفانه ،

   تاریخ ارسال  :   1400/1/9 در ساعت : 12:35:23   |  تعداد مشاهده این شعر :  32


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 14,261 | بازدید دیروز : 38,969 | بازدید کل : 131,188,385
logo-samandehi