ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : صادق ایزدی گنابادی
چه بیدارست و بی خوابست و بی تابست شب ها را - کسی که تر کند با جام لبهای تو ، لب ها را - الا یا   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
سلام آقای صالحی گرامی - پاسخ من گویای همه چیز است به جز آزرده شدن و من نیز پاسخم دقیقا همانست که ن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
سرکار خانم بهرامچی ارجمند - ابتدا از اینکه درگیر بیماری هستید بسیار ناراحت شدم و برایتان صمیمانه   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : عباس خوش عمل کاشانی
با سلام و عرض تبریک و تهنیت پیشاپیش به مناسبت سیزدهم ماه رجب المرجّب سالروز ولادت فرخنده ی امیرالمؤم   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
سلام - - از اینکه نتوانستم نقد شما را بخوانم باز هم عذرخواهی میکنم . در شرایط سلامتی خوبی نیست   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
سلام . از سرکار خانم بهرامچی شعرهایی به مراتب بهتر از این خوانده ام و فکر می کنم این غزل را بدون تام   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : صادق ایزدی گنابادی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : صادق ایزدی گنابادی
سلام - - بحث صامت اضافی "چراغانی است" نیست ؛ چرا که وزن دوری به شاعر چنین امکانی را می دهد که   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : هادی ارغوان
سلام - دیدگاه مسئول ستون نقد: - گلدانهای خالی از گل ....استخرهای خالی از آب....چشمهای خالی از اش   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



می شناسند کوچه ها اورا
« می شناسند کوچه ها او را »
 
از کدام آشیانه ای این مرد، می رود ناشناس سر بزند 
این چنین با تمام احساسش، می رود تا دوباره در بزند
 
می شناسند کوچه ها او را، آشنایند با قدم هایش 
می رود باز طرحی از لبخند، روی رخساره ای مگر بزند 
 
نخل ها دل سپرده ی اویند، منتظر ایستاده اند امشب 
تا رفیق همیشه ی آن ها، سری از باغ زودتر بزند
 
کوفه امروز جای خوبی نیست، کوفه در انحصار تاریکی است 
باید از شهر دورتر بشود، دست در دامن سحر بزند 
 
فرصتی دست داده است امشب، با رفیق شبانه اش، با چاه 
حرف های نگفته ی خود را، باز هر چند مختصر بزند 
 
دارداو فکر می کند با خود: می رود روی شانه ی خورشید، 
می رود باز مثل آن ایّام، هر چه بت خانه را تبر بزند 
 
« یاد آن فصل های خوب به خیر» آسمانش پر از کبوتر بود 
بدر،خیبر،احد...کجارفتند، تاخودش را به هر خطر بزند؟ 
 
اینک از خاک دور می شوداو، می رود تا کمی نفس بکشد 
آسمان میزبانی او را می پذیرد که بال و پر بزند 
 
می رود لحظه لحظه بالاتر، می رود تا به بی کران برسد 
صبح فردا سیاه می پوشد، از غمش آفتاب، اگر بزند!
 
کلمات کلیدی این مطلب :  کوفه،نخل،باغ،بدر و احد،بت خانه ،

موضوعات :  آیینی و مذهبی ،

   تاریخ ارسال  :   1397/3/17 در ساعت : 6:7:14   |  تعداد مشاهده این شعر :  560


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

ابراهیم لایق برحق
1397/3/17 در ساعت : 8:4:30
عالی عالی

یا علی
حنظله ربانی
1397/3/17 در ساعت : 11:50:23
عالی عالی
دست مریزاد
خصوصا مصراع آخر
رضا محمدصالحی
1397/3/17 در ساعت : 15:49:37
/. .درود استاد
ماجور باشید
از بهترینهایی است با روایتی دیگرگونه در منقبت مولای متقیان
خلیل ذکاوت
1397/3/17 در ساعت : 21:31:46
احسنت
می‌رود لحظه لحظه بالاتر، می‌ رود تا به بی‌کران برسد/صبح فردا سیاه می‌پوشد، از غمش آفتاب، اگر بزند!
بازدید امروز : 7,851 | بازدید دیروز : 32,298 | بازدید کل : 128,865,557
logo-samandehi