ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: علیرضا قزوه: برای اولین بار شعر فجر را به خانه‌ها آوردیم
۞ :: 2 کار وزارت ارشاد برای شعر در سال 1401
۞ :: مثنوی غلامرضا کافی برای جنایت کرمان
۞ :: میهمان رقیه‌ای امشب با همین گوشواره قلبی
۞ :: شعرهایی برای غم کرمان
۞ :: فراخوان سومین دوره جایزه ادبی مادرانه
۞ :: تازه‌ترین غزل افشین علا با مطلع «دیدی چگونه صبر خداوند لبریز شد ز حیله‌ این قوم؟»
۞ :: غزل محمدمهدی سیار برای طوفان الاقصی
۞ :: علیرضا قزوه جدیدترین شعر خود را برای طوفان الاقصی سرود
۞ :: «فردای بعد از تو» تازه‌ترین مجموعه غزل دکتر اکرامی فر
۞ :: رونمایی از کتاب «صفر مرزی»
۞ :: رونمایی از کتاب شعر «بی گمان» با حضور فرمانده نیروی قدس سپاه
۞ :: اولین دوره جشنواره بین‌المللی شعر«آفتاب نهان» فراخوان داد
۞ :: عباس براتی‌پور درگذشت
۞ :: اشعاری در در سوگ شهادت امام علی(ع)
۞ :: شلوغ‌ترین دیدار شاعران و رهبری / ماجرای اتاق سیگار
۞ :: رهبر انقلاب در دیدار شاعران: غربی‌ها از زن ایرانی کینه دارند و به دروغ خود را طرفدار حقوق زن معرفی می‌کنند
۞ :: روایت 3 شاعر از دیدار شاعران با رهبر انقلاب
۞ :: مقام معظم رهبری: ویژگی ممتاز شعر فارسی تولید سرمایه‌های معرفتی و معنوی است
۞ :: محمدکاظم کاظمی از خاطره یک عکس با سیدحسن حسینی می‌گوید

Share

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، دکتر غلامرضا کافی، شاعر باسابقه انقلاب اسلامی و عضو هیأت علمی دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز، یک مثنوی کوتاه برای حادثه تروریستی کرمان نوشته و عنوان «سوگ سرود کرمان» را برایش برگزیده است.

چه جِلجِل است در زمین که خود جماد صیحه‌زن؟
 چه زلزله است، اینچنین هیونِ باد شیهه‌زن؟ ۱

چه وِلوِله است شهر را، مگر شکست اَرگ بم؟
 که گَرد سرخ در هوا که ریس رَخت‌ها بَقَم؟ ۲

کِه گُر گرفت از قفا که ریخت این شراره را؟
 کِه چشم کرد این‌چنین سپهر پرستاره را؟

شکافت آسمان که شد ستاره فرش بر زمین
بشوی خون که می‌رسد نهیب عرش بر زمین!

بشوی خون که گرگ‌ها حریص پویه می‌شوند
که تازه داغدیده‌ها، به کارِ مویه می‌شوند!

بشوی خون که جوی‌ها چه مایه خشک مانده‌اند
که رودها مُعَطّل گلاب و مُشک مانده‌اند!

هزار سر به مستیِ چه باده گیج می‌رود؟
پَشَنگِ خون کیست این که تا خلیج می‌رود؟

اگر چه شهر، غم تَپش ز داغِ حاج قاسم است
بهارِ لاله چیدنی به باغ حاج قاسم است!

دَم دِی است و گرگ‌خو، پس این حرارت از کجاست؟
اگر نه هُرم خون او، پس این حرارت از کجاست؟

نه، این کویرِ شور دَق، نه، عوریِ مفازه نیست۳
که این بهار لاله‌رو، به غیر خونِ تازه نیست!

شکست شیشه فلک، نخ ستاره باز شد
به هر کناره کُشته‌ای، چه مایه جان‌گداز شد!

به ویله‌های مادران، دلِ ستاره ریخته
درخت و رخت و دست و پا به هر کناره ریخته! 

ز ویله ویله زنان، دلِ کباب بی‌بهاست
ز گریه گریه اشک و خون، شبِ شهاب بی‌بهاست! 

کجاست سوشیانتِ ما، حُسام و سام ای خدا! 
که رَخش خویش زین کند به انتقام ای خدا! 

پی‌نوشت:

۱. هیون: نوعی اسب. 
۲. بَقم: گیاهی سرخرنگ در رنگرزی، رنگ سرخ. 
۳. مَفازه: بیابان خشک؛ عوری و دق نیز هر دو به معنی خشک و بی‌آب و علف به کار رفته.

پایان پیام/

تاریخ ارسال خبر :   1402/10/20 در ساعت : 8:33:52       تعداد مشاهده این خبر : 126





بازدید امروز : 14,057 | بازدید دیروز : 15,726 | بازدید کل : 156,794,882
logo-samandehi