ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: یدالله امینی متخلص به «مفتون» در 96 سالگی درگذشت
۞ :: هفدهمین جشنواره بین‌المللی شعر فجر فراخوان داد
۞ :: ابوالقاسم حسینجانى شاعر و نویسنده در ۷۳ سالگی درگذشت
۞ :: اشعار شاعران آئینی درباره حوادث اخیر کشور
۞ :: ماجرای خداحافظی اجباری قیصر امین‌پور
۞ :: سروده‌ 2 شاعر در پی حمله تروریستی شیراز
۞ :: سروده احمد بابایی برای عملیات تروریستی شیراز
۞ :: نابغه‌ای که نامش زیر سایه «فروغ» پنهان ماند
۞ :: ماجرای سرودن یک شعر معروف توسط مرحوم موید
۞ :: فراخوان دومین دوره‌‌ی جشنواره‌ی هنری «انسـانِ تمـام»
۞ :: محدثی خراسانی: تجزیه‌طلبان نمی‌توانند با ایران متحد مقابله کنند
۞ :: 14 ترکیب‌بند آیینی از نغمه مستشار نظامی به بازار آمد
۞ :: ماجرای آشنایی آیت‌الله خامنه‌ای با شهریار
۞ :: پاسخ جالب شهریار برای اقامت در اروپا
۞ :: شاعر شعر ناب در چامه‌ی بیست و پنجم
۞ :: تولید محتوا هدف اصلی کنگره‌های شعر آیینی
۞ :: توجه مقام معظم رهبری در ارتقای شعر معاصر
۞ :: کیومرث عباسی قصری شاعر غزل‌سرا در گذشت
۞ :: بیست و چهارمین کنگره سراسری شعر دفاع مقدس
۞ :: سلام شاعران فارسی‌زبان به ماه عزای حسینی



������������


از خانم صفایی (منشی)وقت خواستم تا حاج آقا را ببینم ؛
گفت : حاج آقا که وقت تعیین نمی کند ، تشریف بیاورید .
به دفتر رفتم . پس از سلام و چاق سلامتی های معمول گفتم : حاج آقا !می خواهم خانه ام را نقاشی کنم ، نه اینکه دلخواه خودم باشد ، نه ؛ خانم بچه ها کلافه ام کرده است . تیز در چشم هایم نگاه کرد و با اخمی ملیح گفت : من چه کار می توانم بکنم ؟
گفتم : بگویید به من وام بدهند ! گفت : برو خانه منتظر باش ! متعجب شدم ولی دیگر بحث را ادامه ندادم و برگشتم به دفتر کارم .روز بعد برایم دو برادر کُرد نقاش از نقاشهای زبده ی روزنامه را جهت نقاشی به خانه ام فرستاد ...
گذشت تا پاییز همان سال . سقف اتاق ها نم داده بود و به قیر گونی نیاز داشت .این بار بدون هماهنگی با خانم منشی مستقیما به دفتر حاج آقا رفتم و پس از سلام و خوش و بش گفتم : حاج آقا ! برای قیر گونی بام خانه ام به وام نیاز دارم !خندید و گفت : این روزها دیگر قیر گونی نمی کنند ؛ ایزوگام می کنند و افزود :برو یک فکری می کنیم ...
یک هفته بعد ایزوگام کارهای اداره را به خانه ام فرستاده بود ....
هیچ وقت او را سوار بر خودرو شخصی ندیدم ! اصلآ راننده ی شخصی نداشت . تو گویی راه اداره تا خانه را همیشه پیاده گز می کرد ! من که او را اینگونه دیده بودم ....
یک بار نزدیک پارک شهر دیدمش که به سمت ایستگاه اتوبوس می رفت ، از پشت نگاهش کردم.
هیچ چیز توجهم را جلب نکرد جز وصله پینه های عبایی که بر دوش انداخته بود !
خدا بیامرزد حاج آقا دعایی را که یک مردستان مرد بود .

بخشی از خاطرات #عباس_خوش_عمل_کاشانی


تاریخ ارسال :   1401/3/16 در ساعت : 19:12:51       تعداد مشاهده : 118



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 5,722 | بازدید دیروز : 29,946 | بازدید کل : 146,591,868
logo-samandehi