ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : عباس خوش عمل کاشانی
با این همه توضیح واضحات که داده ایم و گفته ایم «امیدی» را بدون تشدید بخوانید باز سرکار خانم بهرامچی    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
سلام - فقط بیت آخر وزنش به هم ریخته و زیبایی مفهوم و ترکیب ب   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : محمد دهقانی هلان
درود وعرض ادب جناب استاد خوش عمل کاشانی ارجمند - سپاس از نگاه پر مهر و بزرگوارانه تان .. چه پربها   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : محمد دهقانی هلان
درود و عرض ادب جناب حجت عزیز - ممنون و متشکرم از حضور ارزشمندتان و نقدی که برای این چند خط بنده د   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : معین حجت
سلام ...عرض ادب و احترام ، استاد خوش عمل با توضیحات ارزنده شما آگاه و مجاب گردیدم ، سپاسگزارم از شما   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : عباس خوش عمل کاشانی
شعر دلربای جناب دهقانی اصلا اشکال وزن ندارد....در مصراع اول بیت دوم حرف «ر» از کلمه ی «جریانها» را ن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
سلام وخیلی ممنون.،درمصرع اول ،شاعرداره ازخولی میگه که ازشهرنامردان داره عبورمیکنه،باکیسه ای که سرمقد   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : معین حجت
سلام ... - عرض ادب و احترام خدمت جناب دهقانی گرامی و بزرگوار ... - درود بر ذوق سرشار و طبع شیری   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اله یار خادمیان
باسلام و درود بانوی بزرگوار. - در مصرع مطلع : از شهر نا مردان به نامردی گذر کرد ، یعنی چه؟ غل   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : هادی ارغوان
سلام - اتفاقا در این فاصلهٔ ده‌سال هم اشعار زیادی خونده‌ام و هم کمی مطالعه داشته‌ام. - حتی به    ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



داستان کوتاه
رنگ ملایم می خواستم بنویسم . برای مهربان ترین عموی دنیا . لذتی از این بیشتر نصیب قلب دردمند کودکی به سن و قیافه ی من نمی شود . لیک نگارش چندی کلمه ی درهم و برهم است که سختی قابل فهمیدن هستند . قبل از این تصمیم به یاد بوسیدن لپ هایت افتادم اما لب هایم را بی خود از خویش منجمد گردم تا مباد جلوی این تصمیمم را بگیرم . البته خودم را می گویم که اخیرا از شدت خشونتم رضایت ندارم . چراکه کم شده و دیگر نمی توانم دلیل خوبی برای نوشتنم پیدا کنم . اگر نتوانم چه می شود ؟ سنگینی هر نتوانستنی چه بهایی برایم دارد؟ من که کودکم و خودم را می گویم . باید بر تصویر خشک شده ام توی آینه تسلط کافی پیدا کنم . خیال کردم مثل شرطبندی هایت با مرحوم پدرم باشد. البته که منظوری ندارم از خیالاتم ولی دیگر این واژه را که از نو بنویسم امیدی دیگر بر رگه ی لبخندم می تابد. کاش الآنم را ببینی ! مثل برف سفیدم و مثل یخ منجمد . دستانم تکان نمی خورند . هر چه هم سعی می کنم انگشتم جم نمی خورد . تقصیر من نیست که نازیبایی ام را فراموش نمی کنم . نازیبایی داخل تنم را می گویم که مثل کنه ریه ام را گرفته معده ام را سوراخ کرده و بر روده ی کوچکم خاکستر داغ می ریزد. آه باز که فراموشم شد ، من نمی توانم درون آینه را ببینم . درون ناتوانی ام لیک یک متر سنگ می بینم که زمین را فشار می دهد ولی زورش به آن نمی رسد اما یک جور حس آرامیدن القا می کند . مثل اینکه بار های فکری را درون حوضی پر از جلبک سبز و خزه های لزج پیاده کنی . اگر این بار نتوانستم بنویسم ناچارم عمو جان عزیزم . باید بهایش را بپردازم . به قیمت آزادی ام خواستار این توانایی نیستم . البته نه که خودم هم نخواهم لیک تنها عنصر کافی ام را از دست داده ام . بیرون پنجره ی این اتاقک درست جلوی دستان و دوتا چشم من تنه ی خشک یک درخت موذی بالا آمده . نا آرامی اش و اینکه خشونت می ورزد را نمی توانم تاب بیاورم . گمانم او این حس را از من ستانده و در رگه رگه ی اندام ناساز و پوست پوست شده اش قایم کرده . طوری در خیالم کریح شده که با وجودش از آینه ها بی نیاز شده ام . پس با این خستگی و نابسامانی چه طور خواستار توانایی ام باشم؟ حتی شهامت این را ندارم که بگویم ، (دیگر گریه نمی کنم ) . چون این را هم نمی توانم . پنج شش روزی می شود . البته چرا دروغ ؟ آخرین نامه ات را نیز هنوز نخوانده ام وگرنه شاید منصرف شوم . چون گریه کردن با طبع من نمی سازد . به خصوص که شیادانه و زشت تسکین تشویشم می دهد . با این روال دو سه روز پیش ترس چیزی مثل جن در مویرگ ها و شکاف های گلویم و حتی در استخوان های جداره ی سینه ام شعله ور شد . سرم سنگین و پاهایم سست شدند . از شدت دلهره کلمات و اصوات را گم کردم . دستانم را به زور تا مو هایم رساندم و در سه کنج سالن خوابگاه مدرسه منجمد شدم . لیک متوجه همگان بودم که در جای نامعلومی عبور می کردند . تکان می خوردند و حالات مختلفی داشتند . یکی می خندید یکی می رقصید یکی ناله می کرد دیگری ناراحت بود دو نفر خسته بودند وانگهی بلند بلند صحبت می کردند . این حالات را می شناختم . طوری برایم منزجر کننده بودند که فراموشم شد هنوز زنده ام و بر تقلید و تکرار این حرکات توانا هستم . انگار که سالها از روشنایی دور بوده ام . آه عموی عزیزم نمی دانستم روزی می رسد که نتوانم صدایتان کنم . یا صوت غلتان اسمم را از لحن خرامان شما بشنوم . ابلهانه نبود که خیال می کردم نمی توانم پدرم را خطاب کنم . به راحتی است که بگویم شما کی هستید ؟ نادانی خودم اینطور گدازانم کرده . باید بنویسم بی فایده نیست : {من یک کودم . مادرم مرا نازنین خطاب می کرد . پدرم ، خوشه ای از بهشت . یک روز بارانی بر جاده ای سفت آسفالت شده هر دوشان آغشته به مایعی سرخرنگ خوابیده بودند . من نیز داراز کشیدم و کنارشان خوابیدم . به رویایی وهمناک ورود کردم که هیچ معنایی نمی داد . یا بهتر بگویم معنای هیچ می داد . آنروز تو نیز مُردی عموی عزیز تر از جان ناقابلم . در میان تاریکی وهم نامربوط من . سپاس از زنجیر از هم گسسته ی نازنین و نیز نخود و کشمش های شیرین . تقدیم به عمو زنجیر باف } ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مهدی کاظمی ، اواخر فروردین ۱۴۰۰
کلمات کلیدی این مطلب :  رنگ ملایم ، داستان کوتاه ، ادبیات ایران ،

موضوعات :  سایر ،

   تاریخ ارسال  :   1400/5/14 در ساعت : 0:46:38   |  تعداد مشاهده این شعر :  49


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 2,556 | بازدید دیروز : 31,407 | بازدید کل : 135,248,496
logo-samandehi