ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: اختصاصی : فراخوان چهارمین سوگواره عاشورایی خط سوم

۞ :: اختصاصی : فراخوان جشنواره «ایران من» منتشر شد.

۞ :: شب شعر مشترک ایران و کره در نیاوران

۞ :: سومین نشست سوگواره «با کاروان نیزه» برگزار می شود

۞ :: اسماعیل امینی در گفتگو با مهر؛ شعر مثل یک اختراع و اکتشاف است

۞ :: ده‌بزرگی: شعرا تنها به ظاهر حرکت عظیم مردم در اربعین توجه نکنند

۞ :: شب شعر «رندان تشنه لب» برگزار می‌شود

۞ :: نامزدهای نهایی جایزه «الیوت» معرفی شدند

۞ :: بررسی «شعر ترکیه بعد از سال ۲۰۰۰»

۞ :: بزرگداشت حافظ در سارایوو

۞ :: تمدید فرصت ارسال اثر به کنگره شعر و ادبیات عاشورایی افغانستان

۞ :: همسرایی شاعران تقدیم به همسران صبور جانبازان

۞ :: ترجمه «۱۰۰ سال شعر معاصر ایران» جایزه کتاب سال ارمنستان را از آن خود کرد

۞ :: تصنیف «همواره آبی» تقدیم به خیلج فارس شد

۞ :: عليرضا قزوه: نمایشگاه خلیج فارس در راستای واکنش سریع هنرمندان است

۞ :: فراخوان مسابقه‌ طنزنویسی با موضوع «خلیج فارس»

۞ :: کتاب محسن مؤمنی شریف به زبان اردو ترجمه شد

۞ :: محمد سرور رجایی از انتشار فراخوان نهمین جشنواره ادبی «قند پارسی» خبر داد

۞ :: خبرگزاری مهر: مصائب امام سجاد(ع) در شعرآئینی

۞ :: اختصاصی : سهیل سوزنی درگذشت.



Share
خاطرات

244
«تو هم بدو برو شعر بخوان»
عصمت زارعی

تقریبا دو سال پیش، به مناسبت نیمه شعبان مراسم شعرخوانی برگزار شد که برخی از شاعران از جمله علی‌رضا قزوه حضور داشتند. بعد از مراسم، همه در حیاط مسجد مشغول گپ و گفت و عکس یادگاری و این صحبتها بودند؛ من داشتم برمی‌گشتم که دیدم اطراف آقای قزوه یک خبرهایی هست. و دیدم ایشان با آن هیبت مردانه و ابهت شاعرانه روی زانوهایش نشسته بود و یک پسربچه تقریبا پنج شش ساله داشت برایش شعر می خواند. بعد از این شعرخوانی، ایشان یک پنجاه هزار تومانی به او داد. خب معلوم است که آن بچه از یک همچین پاداشی برای یک شعرِ احتمالا «یه توپ دارم قلقلیه» یا «توپولویم توپولو» یا در نهایت «منم بچه مسلمان» چقدر ذوق‌زده می‌شود. بدو بدو رفت پیش مادرش‌ (یا عمه، خاله یا حتی مادربزرگش؛ چون سنش به نظرم بیش از آن بود که مادرش باشد) آن خانم هم ذوق‌زده شد و به آن یکی بچه همراهش گفت: «تو هم بدو برو شعر بخوان». و اینجا بود که بچه‌های شعرخوان یکی یکی سراغ قزوه می رفتند. البته صلۀ بعدی را فکر کنم خانمشان دادند و چندتایی را هم شاعران دیگری که آنجا بودند.

من راستش آن موقع هم دلواپس برگشتن بودم هم حواسم پیِ کاری بود، ولی بعدش با خودم فکر کردم و تعجب کردم و حسرت خوردم که چرا نرفته بودم به آن بچه بگویم اسم این آقاهه، «علی‌رضا قزوه» بود. منی که خاطره مشترکی در این صلۀ کلان گرفتن داشتم و می دانستم او هم مثل من این خاطره را فراموش نمی کند. تازه خاطرۀ او کلان‌تر و عمومی‌تر بود و حتی می‌توانست وقتی دبیرستانی شد، سر کلاس وقتی درسشان به اینجا می‌رسید که «دوش دو مرغ رها، بی‌صدا، صحن دو چشمان تو را ترک کرد»، از جایش بپرد و بگوید: «آقا اجازه! آقا اجازه! ما علی‌رضا قزوه رو می‌شناسیم...» و با افتخار خاطره را تعریف می‌کرد.

.نقل خاطرات ، تنها با ارجاع به سایت شاعران پارسی زبان و ذکر منبع مجاز می باشد
   تاریخ ارسال مطلب :   1394/12/1 در ساعت : 12:12:31      تعداد مشاهده ی این مطلب :    283

کسانی که این مقاله را می پسندند :





کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی