ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: تشییع پیکر «کوروش اسدی» از مقابل خانه هنرمندان

۞ :: شب شعر قیام موشک با حضور فرمانده هوافضای سپاه برگزار شد

۞ :: کوروش اسدی، خالق «باغ ملی» درگذشت

۞ :: وعده آمدن صبح جهانی شده است!

۞ :: «القُدس لنا»، چه ماجرایى دارد؟/ با بانگ ظفر، سپیده را دریابید

۞ :: خبرگزاری قرآن: رباعی‌های رضا اسماعیلی در وداع با ماه مبارک رمضان

۞ :: خبرگزاری تسنیم/ سروده‌هایی به مناسبت روز جهانی قدس

۞ :: هجو جاهلیت مدرن و قبیله‌ای در پویش «هزار تیر هجا»

۞ :: سی‌وچهارمین نشست «كبوتران مسجد دوردست» برگزار شد

۞ :: دبیران علمی مهرواره شعر و داستان سوره تعیین شدند

۞ :: شب شعر آئینی«گلستانه» در روزهای پایانی رمضان

۞ :: مقالات و گفتگو درباره شعر امروز در تازه‌ترین کتاب مصطفی علی‌پور

۞ :: بهترین مدایح علوی از نظر محمدرضا شفیعی کدکنی

۞ :: اختصاصی : تمدیدفراخوان بیست و سومین جشنواره ملی شعر رضوی

۞ :: توجه مردم هندوستان به ادبیات دفاع مقدس در سال‌های اخیر

۞ :: فراخوان سراسری شعر «رقص شمشیر جاهلی» اعلام شد

۞ :: درباره شعر و شاعری «محمود اکرامی فر»

۞ :: یادداشت/ رضا اسماعیلی: چرخه وارونه و معیوب تولید شعر آیینی

۞ :: در آیین رونمایی ترجمه كتاب «هیروشیما طور دیگری زیباست» عنوان شد:

۞ :: سعیدی راد در گفت‌وگو با فارس: سایت پارسی‌زبانان مورد توجه رهبر انقلاب



Share
خاطرات

244
«تو هم بدو برو شعر بخوان»
عصمت زارعی

تقریبا دو سال پیش، به مناسبت نیمه شعبان مراسم شعرخوانی برگزار شد که برخی از شاعران از جمله علی‌رضا قزوه حضور داشتند. بعد از مراسم، همه در حیاط مسجد مشغول گپ و گفت و عکس یادگاری و این صحبتها بودند؛ من داشتم برمی‌گشتم که دیدم اطراف آقای قزوه یک خبرهایی هست. و دیدم ایشان با آن هیبت مردانه و ابهت شاعرانه روی زانوهایش نشسته بود و یک پسربچه تقریبا پنج شش ساله داشت برایش شعر می خواند. بعد از این شعرخوانی، ایشان یک پنجاه هزار تومانی به او داد. خب معلوم است که آن بچه از یک همچین پاداشی برای یک شعرِ احتمالا «یه توپ دارم قلقلیه» یا «توپولویم توپولو» یا در نهایت «منم بچه مسلمان» چقدر ذوق‌زده می‌شود. بدو بدو رفت پیش مادرش‌ (یا عمه، خاله یا حتی مادربزرگش؛ چون سنش به نظرم بیش از آن بود که مادرش باشد) آن خانم هم ذوق‌زده شد و به آن یکی بچه همراهش گفت: «تو هم بدو برو شعر بخوان». و اینجا بود که بچه‌های شعرخوان یکی یکی سراغ قزوه می رفتند. البته صلۀ بعدی را فکر کنم خانمشان دادند و چندتایی را هم شاعران دیگری که آنجا بودند.

من راستش آن موقع هم دلواپس برگشتن بودم هم حواسم پیِ کاری بود، ولی بعدش با خودم فکر کردم و تعجب کردم و حسرت خوردم که چرا نرفته بودم به آن بچه بگویم اسم این آقاهه، «علی‌رضا قزوه» بود. منی که خاطره مشترکی در این صلۀ کلان گرفتن داشتم و می دانستم او هم مثل من این خاطره را فراموش نمی کند. تازه خاطرۀ او کلان‌تر و عمومی‌تر بود و حتی می‌توانست وقتی دبیرستانی شد، سر کلاس وقتی درسشان به اینجا می‌رسید که «دوش دو مرغ رها، بی‌صدا، صحن دو چشمان تو را ترک کرد»، از جایش بپرد و بگوید: «آقا اجازه! آقا اجازه! ما علی‌رضا قزوه رو می‌شناسیم...» و با افتخار خاطره را تعریف می‌کرد.

.نقل خاطرات ، تنها با ارجاع به سایت شاعران پارسی زبان و ذکر منبع مجاز می باشد
   تاریخ ارسال مطلب :   1394/12/1 در ساعت : 12:12:31      تعداد مشاهده ی این مطلب :    258

کسانی که این مقاله را می پسندند :





کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی