ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: اختتامیه ششمین کنگره شعر فرهنگیاران پاسدار برگزار شد

۞ :: اختصاصی : یک ماه یک کتاب، با مروری بر آثار نغمه مستشار نظامی

۞ :: شاعران کشور از مشفق کاشانی و احمد زارعی می‌گویند

۞ :: موسی بیدج مطرح کرد: چشم‌انداز ادبیات فارسی در جهان عرب ترسیم شود

۞ :: کتاب «شعر مدرن ایران» در هند رونمایی شد

۞ :: دکتر علیرضا قزوه: شعر ثروت اصلی کشورهای فارسی زبان است

۞ :: مضامین آیینی همواره در شعر شاعران انقلاب بوده است

۞ :: «هفته هنر انقلاب» میزبان شعر و داستان انقلاب شد

۞ :: دعوت از شاعران و اهالی موسیقی برای ساخت سرود چهل سالگی انقلاب

۞ :: تشریح جزئیات برگزاری کنگره در روز‌های 26 و 27 دی ماه

۞ :: «محمدحسین انصاری‌نژاد» به اخوانیه سرایی رونقی دوباره بخشید

۞ :: تازه‌ترین سروده افشین علاء: فساد! آن که کشد مُلک را به ویرانی

۞ :: جواد محقق دبیر علمی دوازدهمین جشنواره بین المللی شعر فجر شد

۞ :: امروز بیش از هر روزگاری نیاز به پرورش استعدادها داریم

۞ :: فراخوان هفتمین دوره «آفتابگردان‌ها» منتشر شد

۞ :: شعر انقلاب با شعارهای انقلاب همسو باشد

۞ :: نامزدهای بخش شعر جشنواره کتاب کودک و نوجوان معرفی شد

۞ :: شعر اعتراض همیشه دوشادوش شعر عاشقانه بوده است

۞ :: ۲۴ رباعی برای مردم ایران: در دولت «عدل»، حال ملت خوب است

۞ :: داوران هفتمین جشنواره بین المللی شعر انقلاب معرفی شدند



Share
خاطرات

244
«تو هم بدو برو شعر بخوان»
عصمت زارعی

تقریبا دو سال پیش، به مناسبت نیمه شعبان مراسم شعرخوانی برگزار شد که برخی از شاعران از جمله علی‌رضا قزوه حضور داشتند. بعد از مراسم، همه در حیاط مسجد مشغول گپ و گفت و عکس یادگاری و این صحبتها بودند؛ من داشتم برمی‌گشتم که دیدم اطراف آقای قزوه یک خبرهایی هست. و دیدم ایشان با آن هیبت مردانه و ابهت شاعرانه روی زانوهایش نشسته بود و یک پسربچه تقریبا پنج شش ساله داشت برایش شعر می خواند. بعد از این شعرخوانی، ایشان یک پنجاه هزار تومانی به او داد. خب معلوم است که آن بچه از یک همچین پاداشی برای یک شعرِ احتمالا «یه توپ دارم قلقلیه» یا «توپولویم توپولو» یا در نهایت «منم بچه مسلمان» چقدر ذوق‌زده می‌شود. بدو بدو رفت پیش مادرش‌ (یا عمه، خاله یا حتی مادربزرگش؛ چون سنش به نظرم بیش از آن بود که مادرش باشد) آن خانم هم ذوق‌زده شد و به آن یکی بچه همراهش گفت: «تو هم بدو برو شعر بخوان». و اینجا بود که بچه‌های شعرخوان یکی یکی سراغ قزوه می رفتند. البته صلۀ بعدی را فکر کنم خانمشان دادند و چندتایی را هم شاعران دیگری که آنجا بودند.

من راستش آن موقع هم دلواپس برگشتن بودم هم حواسم پیِ کاری بود، ولی بعدش با خودم فکر کردم و تعجب کردم و حسرت خوردم که چرا نرفته بودم به آن بچه بگویم اسم این آقاهه، «علی‌رضا قزوه» بود. منی که خاطره مشترکی در این صلۀ کلان گرفتن داشتم و می دانستم او هم مثل من این خاطره را فراموش نمی کند. تازه خاطرۀ او کلان‌تر و عمومی‌تر بود و حتی می‌توانست وقتی دبیرستانی شد، سر کلاس وقتی درسشان به اینجا می‌رسید که «دوش دو مرغ رها، بی‌صدا، صحن دو چشمان تو را ترک کرد»، از جایش بپرد و بگوید: «آقا اجازه! آقا اجازه! ما علی‌رضا قزوه رو می‌شناسیم...» و با افتخار خاطره را تعریف می‌کرد.

.نقل خاطرات ، تنها با ارجاع به سایت شاعران پارسی زبان و ذکر منبع مجاز می باشد
   تاریخ ارسال مطلب :   1394/12/1 در ساعت : 12:12:31      تعداد مشاهده ی این مطلب :    295

کسانی که این مقاله را می پسندند :





کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی