ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: مجموعه شعر پریزاد نقد و بررسی شد

۞ :: مجموعه «پریزاد» سارا جلوداریان نقد و بررسی می‌شود

۞ :: شعرهای رضوی برای کودکان در نمایشگاه کتاب

۞ :: سرودن هر بیت برای انقلاب، دستاوردی بزرگ است

۞ :: قزوه: دستاورد بزرگ انقلاب «آوینی‌ها» هستند

۞ :: ترجمه، صنعت، هنر، علم و عشق است

۞ :: هفتمین جشنواره بین‌المللی شعر انقلاب برگزیدگان خود را شناخت

۞ :: حمیدرضا شکارسری در نشست تخصصی «شعر در آیینه انقلاب»

۞ :: آیا شعر مذهبی امروز، "معنوی" هم هست؟

۞ :: برزینا: ادبیات هر ملت شفاف‌ترین بیان تاریخ است

۞ :: هنرمندان برگزیده سال ۹۶ حوزه هنری معرفی شدند

۞ :: ۲۵ عنوان از محصولات مرکز ترجمه حوزه هنری رونمایی می‌شوند

۞ :: یادی از هنرمندان درگذشته ادبیات کشور در سال ۹۶

۞ :: تکریم استاد مجاهدی پدر شعر آیینی کشور در قم

۞ :: خبرگزاری قرآن(گروه ادب) ــ رضا اسماعیلی/ «حال خوش» به روایت حافظ شیرازی

۞ :: موضوع دفاع مقدس قالب رباعی را احیا کرد

۞ :: اختصاصی : فراخوان چهارمین جشنواره شعر و سرود کیش

۞ :: اختصاصی : داریوش شایگان درگذشت

۞ :: در نشست نقد و بررسی رمان «برادر انگلستان» مطرح شد

۞ :: انتشار کتابی از محمدکاظم کاظمی پس از ۱۷ سال



Share
خاطرات

244
«تو هم بدو برو شعر بخوان»
عصمت زارعی

تقریبا دو سال پیش، به مناسبت نیمه شعبان مراسم شعرخوانی برگزار شد که برخی از شاعران از جمله علی‌رضا قزوه حضور داشتند. بعد از مراسم، همه در حیاط مسجد مشغول گپ و گفت و عکس یادگاری و این صحبتها بودند؛ من داشتم برمی‌گشتم که دیدم اطراف آقای قزوه یک خبرهایی هست. و دیدم ایشان با آن هیبت مردانه و ابهت شاعرانه روی زانوهایش نشسته بود و یک پسربچه تقریبا پنج شش ساله داشت برایش شعر می خواند. بعد از این شعرخوانی، ایشان یک پنجاه هزار تومانی به او داد. خب معلوم است که آن بچه از یک همچین پاداشی برای یک شعرِ احتمالا «یه توپ دارم قلقلیه» یا «توپولویم توپولو» یا در نهایت «منم بچه مسلمان» چقدر ذوق‌زده می‌شود. بدو بدو رفت پیش مادرش‌ (یا عمه، خاله یا حتی مادربزرگش؛ چون سنش به نظرم بیش از آن بود که مادرش باشد) آن خانم هم ذوق‌زده شد و به آن یکی بچه همراهش گفت: «تو هم بدو برو شعر بخوان». و اینجا بود که بچه‌های شعرخوان یکی یکی سراغ قزوه می رفتند. البته صلۀ بعدی را فکر کنم خانمشان دادند و چندتایی را هم شاعران دیگری که آنجا بودند.

من راستش آن موقع هم دلواپس برگشتن بودم هم حواسم پیِ کاری بود، ولی بعدش با خودم فکر کردم و تعجب کردم و حسرت خوردم که چرا نرفته بودم به آن بچه بگویم اسم این آقاهه، «علی‌رضا قزوه» بود. منی که خاطره مشترکی در این صلۀ کلان گرفتن داشتم و می دانستم او هم مثل من این خاطره را فراموش نمی کند. تازه خاطرۀ او کلان‌تر و عمومی‌تر بود و حتی می‌توانست وقتی دبیرستانی شد، سر کلاس وقتی درسشان به اینجا می‌رسید که «دوش دو مرغ رها، بی‌صدا، صحن دو چشمان تو را ترک کرد»، از جایش بپرد و بگوید: «آقا اجازه! آقا اجازه! ما علی‌رضا قزوه رو می‌شناسیم...» و با افتخار خاطره را تعریف می‌کرد.

.نقل خاطرات ، تنها با ارجاع به سایت شاعران پارسی زبان و ذکر منبع مجاز می باشد
   تاریخ ارسال مطلب :   1394/12/1 در ساعت : 12:12:31      تعداد مشاهده ی این مطلب :    301

کسانی که این مقاله را می پسندند :






کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی