ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: شعر رضا اسماعیلی به مناسبت فصل بهار

۞ :: شعری از نغمه مستشار نظامی: گنجشک‌ها و چلچله‌ها کِل کشیده‌اند

۞ :: ناگفته‌هایی از مرحوم استاد ادیب برومند/ محمدحسین انصاری نژاد

۞ :: شعری از دکتر علیرضا قزوه به مناسبت میلاد حضرت زهرا(س)

۞ :: افشین یداللهی به خانه ابدی بدرقه شد

۞ :: برترین دفتر شعر سال ۹۵ انتخاب شد/«کتاب» در صدر

۞ :: اختصاصی/دکترافشین یداللهی شاعر و ترانه سرا در گذشت.

۞ :: بهاریه‌ای متفاوت در استقبال از نوروز با طعم «گرانی»

۞ :: اختصاصی : قصیده محمدحسین انصاری نژاد در فراق استاد ادیب برومند

۞ :: اختصاصی : فراخوان کنگره سراسری شعر شهید سید علی اندرزگو منشر شد.

۞ :: استاد ادیب برومند درگذشت

۞ :: «شب شاعر» پاسداشت مرحوم احمد عزیزی برگزار شد

۞ :: شب شعر «بفرمایید فروردین» در استقبال بهار

۞ :: مراسم رونمایی از ترجمه «شعر مدرن ایران» برگزار شد

۞ :: كتاب انگلیسی گزیده‌شعرهای قزوه و گرمارودی رونمایی شد

۞ :: ویژه‌برنامه «ستاره آسمان ادب» برگزار شد

۞ :: خبرگزاری فارس/ رضا اسماعیلی: آمیزه‌ای از «بیدل» و «سپهری»

۞ :: اختصاصی : بيانيه كانون شاعران پاسدار به مناسبت كوچ زنده ياد ،احمد عزيزى،شاعر برجسته انقلاب و آيينى

۞ :: دکتر علیرضا قزوه: تمام میل و آرزوی احمد عزیزی ولایت و اهل بیت (ع) بود

۞ :: نکوداشت چهار بانوی هنرمند حوزه ادبیات در «ستاره آسمان ادب»



Share
خاطرات

244
«تو هم بدو برو شعر بخوان»
عصمت زارعی

تقریبا دو سال پیش، به مناسبت نیمه شعبان مراسم شعرخوانی برگزار شد که برخی از شاعران از جمله علی‌رضا قزوه حضور داشتند. بعد از مراسم، همه در حیاط مسجد مشغول گپ و گفت و عکس یادگاری و این صحبتها بودند؛ من داشتم برمی‌گشتم که دیدم اطراف آقای قزوه یک خبرهایی هست. و دیدم ایشان با آن هیبت مردانه و ابهت شاعرانه روی زانوهایش نشسته بود و یک پسربچه تقریبا پنج شش ساله داشت برایش شعر می خواند. بعد از این شعرخوانی، ایشان یک پنجاه هزار تومانی به او داد. خب معلوم است که آن بچه از یک همچین پاداشی برای یک شعرِ احتمالا «یه توپ دارم قلقلیه» یا «توپولویم توپولو» یا در نهایت «منم بچه مسلمان» چقدر ذوق‌زده می‌شود. بدو بدو رفت پیش مادرش‌ (یا عمه، خاله یا حتی مادربزرگش؛ چون سنش به نظرم بیش از آن بود که مادرش باشد) آن خانم هم ذوق‌زده شد و به آن یکی بچه همراهش گفت: «تو هم بدو برو شعر بخوان». و اینجا بود که بچه‌های شعرخوان یکی یکی سراغ قزوه می رفتند. البته صلۀ بعدی را فکر کنم خانمشان دادند و چندتایی را هم شاعران دیگری که آنجا بودند.

من راستش آن موقع هم دلواپس برگشتن بودم هم حواسم پیِ کاری بود، ولی بعدش با خودم فکر کردم و تعجب کردم و حسرت خوردم که چرا نرفته بودم به آن بچه بگویم اسم این آقاهه، «علی‌رضا قزوه» بود. منی که خاطره مشترکی در این صلۀ کلان گرفتن داشتم و می دانستم او هم مثل من این خاطره را فراموش نمی کند. تازه خاطرۀ او کلان‌تر و عمومی‌تر بود و حتی می‌توانست وقتی دبیرستانی شد، سر کلاس وقتی درسشان به اینجا می‌رسید که «دوش دو مرغ رها، بی‌صدا، صحن دو چشمان تو را ترک کرد»، از جایش بپرد و بگوید: «آقا اجازه! آقا اجازه! ما علی‌رضا قزوه رو می‌شناسیم...» و با افتخار خاطره را تعریف می‌کرد.

.نقل خاطرات ، تنها با ارجاع به سایت شاعران پارسی زبان و ذکر منبع مجاز می باشد
   تاریخ ارسال مطلب :   1394/12/1 در ساعت : 12:12:31      تعداد مشاهده ی این مطلب :    223

کسانی که این مقاله را می پسندند :





کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی