ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: «رها هوشمندنژاد» با دو کتاب امسال به نمایشگاه می‌آید

۞ :: اختصاصی : فراخوان یازدهمین کنگره پیشگامان پیشرفت منتشر شد.

۞ :: اختصاصی : «اسدالله عفیف باختری» درگذشت

۞ :: ‌شب شعر «عتباتِ کلمات» برگزار می‌شود

۞ :: یادنامه مرحوم «خلیل عمرانی» رونمایی شد

۞ :: عاشقانه‌های یک شاعر در «سخت است قلم باشی و دلتنگ نباشی»

۞ :: مراسم تشییع «فیروز زنوزی جلالی» احتمالاً پنجشنبه برگزار می‌شود

۞ :: «فیروز زنوزی جلالی» درگذشت

۞ :: تازه‌ترین سروده هوشمندنژاد به مناسبت مبعث نبی اکرم(ص)

۞ :: رضا اسماعیلی: سعدی بدون بهره گیری از تصویر، جان و جهان مخاطب را تسخیر می کند

۞ :: نکوداشت کیومرث منشی‌زاده برگزار می‌شود

۞ :: میهن بهرامی درگذشت

۞ :: یادی از روانشاد احمد زارعی درنگی بر بی رنگی

۞ :: آلبوم موسیقایی «دوراهی» رونمایی شد

۞ :: اختصاصی : شعر مدرن امروز کره جنوبی4/ ترجمه شعری از «کو اون»

۞ :: استاد اسماعیل حاکمی دار فانی را وداع گفت

۞ :: مستشار نظامی با «همه تو» به نمایشگاه کتاب می‌آید

۞ :: خبرگزاری قرآن: شعر جدید رضا اسماعیلی به مناسبت روز بزرگداشت سعدی

۞ :: اختصاصی : نشست ادبی طراوت غزل از سعدی تا امروز برگزار می شود.

۞ :: اختصاصی : تمدید مهلت ارسال اثر به کنگره سراسری شعر شهید سید علی اندرزگو تا 15 ام اردیبهشت ماه



Share
خاطرات

244
«تو هم بدو برو شعر بخوان»
عصمت زارعی

تقریبا دو سال پیش، به مناسبت نیمه شعبان مراسم شعرخوانی برگزار شد که برخی از شاعران از جمله علی‌رضا قزوه حضور داشتند. بعد از مراسم، همه در حیاط مسجد مشغول گپ و گفت و عکس یادگاری و این صحبتها بودند؛ من داشتم برمی‌گشتم که دیدم اطراف آقای قزوه یک خبرهایی هست. و دیدم ایشان با آن هیبت مردانه و ابهت شاعرانه روی زانوهایش نشسته بود و یک پسربچه تقریبا پنج شش ساله داشت برایش شعر می خواند. بعد از این شعرخوانی، ایشان یک پنجاه هزار تومانی به او داد. خب معلوم است که آن بچه از یک همچین پاداشی برای یک شعرِ احتمالا «یه توپ دارم قلقلیه» یا «توپولویم توپولو» یا در نهایت «منم بچه مسلمان» چقدر ذوق‌زده می‌شود. بدو بدو رفت پیش مادرش‌ (یا عمه، خاله یا حتی مادربزرگش؛ چون سنش به نظرم بیش از آن بود که مادرش باشد) آن خانم هم ذوق‌زده شد و به آن یکی بچه همراهش گفت: «تو هم بدو برو شعر بخوان». و اینجا بود که بچه‌های شعرخوان یکی یکی سراغ قزوه می رفتند. البته صلۀ بعدی را فکر کنم خانمشان دادند و چندتایی را هم شاعران دیگری که آنجا بودند.

من راستش آن موقع هم دلواپس برگشتن بودم هم حواسم پیِ کاری بود، ولی بعدش با خودم فکر کردم و تعجب کردم و حسرت خوردم که چرا نرفته بودم به آن بچه بگویم اسم این آقاهه، «علی‌رضا قزوه» بود. منی که خاطره مشترکی در این صلۀ کلان گرفتن داشتم و می دانستم او هم مثل من این خاطره را فراموش نمی کند. تازه خاطرۀ او کلان‌تر و عمومی‌تر بود و حتی می‌توانست وقتی دبیرستانی شد، سر کلاس وقتی درسشان به اینجا می‌رسید که «دوش دو مرغ رها، بی‌صدا، صحن دو چشمان تو را ترک کرد»، از جایش بپرد و بگوید: «آقا اجازه! آقا اجازه! ما علی‌رضا قزوه رو می‌شناسیم...» و با افتخار خاطره را تعریف می‌کرد.

.نقل خاطرات ، تنها با ارجاع به سایت شاعران پارسی زبان و ذکر منبع مجاز می باشد
   تاریخ ارسال مطلب :   1394/12/1 در ساعت : 12:12:31      تعداد مشاهده ی این مطلب :    236

کسانی که این مقاله را می پسندند :





کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی