ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : صدیقه کشتکار
سلام و سپاس از نقد ارزشمند و جامع تان. چشم به راه نقدهای بعدی تان روی آثار م هستم. سلامت و موفق باشی   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : صدیقه کشتکار
سلام و درود بر شما - ممنونم از نقد ارزشمند و جامع تان. چشم به راه نقدهای شماروی آثار بعدی ام هستم   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : سعید سلیمانپور ارومی
سلام - قافیه و ردیف جواب نداده است. مصرع های اول اغلب صمیمی و خوبند اما مصرع های دوم ضعیفند و قاف   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
سلام - - به نظرم وزن مصرع های اول همان : - - مفتعلن مفتلعن فاعلن هست - - و وزن مص   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : محمد جوکار
درود و مهر و ادب استاد کاشانی عزیز - سپاس بر ظرافت نگاهتان - متوجه پیام قبلی تان نشدم و ممنونم   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : سمانه رحیمی
سلام استاد گرامی ممنونم از حسن نظر و توجهتون، نقد سازنده و به جای شما رو تازه دیدم ، بله حتما اصلاح   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : عباس خوش عمل کاشانی
برای سراینده ی این شعر که در مصراع اول بیت ششمش وزن کلّآ آشفته شده است نظر ارسال کردم و چون حضرت سر   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : صدیقه کشتکار
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : مجتبی اصغری فرزقی
کار شما را خواندم - خوبه - البته مثنوی چون در بحث قافیه دست باز تری دارید می شود یک شاهنامه را ه   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : مجتبی اصغری فرزقی
سلام خانم کشتکار - کار زیبای شما را خواندم - خوبه - البته قافیه پر کاربرد و رای مفعولی قدرت ما   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share
محمدعلی رضاپور



شمرِ ما
شيخ ما چند جمله‌اي خواند و
 
  دو جوان، عقدِ يكدگر گشتند
 
شيخ ما شيرنيِّ خوبي خورد
 
  دو جوان از عقيده برگشتند.
 
گفته قرآن ز قول پيغمبر:
 
  مُزد خود از شما نمي‌خواهم
 
خواند مدّاح شهرما دو –سه شب
 
  گفت: مُزد سه ماه مي‌خواهم.
 
نوجوانان زيركي ديدم
 
  بي‌قرار فنون مدّاحي
 
فكر تأمين شغل آينده
 
  رهسپار متون مدّاحی.
 
روي منبر، اَبَر سخنراني
 
  هر چه مي‌گفت، بود ياد خدا
 
و زماني كه نقد  نرمي  ‌شد
 
  كاش مي‌ديدي‌اش تو را به خدا!
 
مُزد يك سال يك معلم را
 
  تاجري، دَه شَبِه به ذاكر داد
 
خوب تبيلغ شغل خود كرد و
 
  شام مَشتي به جمع حاضر داد.
 
شيخ ما مرد با سوادي بود
 
  موعظاتي قشنگ، ول مي‌كرد
 
جز كه چون خود عمل نمي‌فرمود
 
  اين، دلم را كمي كسل مي‌كرد.
 
ذاكر اهل بيت، بدجوري
 
  زور مي‌‌زد كه گريه انگيزد
 
چون كه اشكي نداشت بيچاره!
 
  بر سر و صورت خودش مي‌زد.
 
وسط روضه، بين گريه‌ي جمع
 
  ناگهان من به خنده افتادم
 
شده بودم عجيب شرمنده
 
  چون به وضعي زننده افتادم.
 
صحبت از عشق بود و از تقوي
 
  داشت حالم كمي به هم مي‌خورد
 
چشم‌هايم يكيش مي‌خنديد
 
  گوش‌هايم يكيش غم مي‌خورد.
 
آن همه لطف، آن همه اخلاص
 
  آن همه موعظات گوگولي
 
پاكِتان مي‌كنند و بعد از آن
 
  پاكَتان عرضشان همه، طولي.
 
مرد خوبي به نام نيكوكار
 
  شصت و نه بابِ خير بر پا كرد
 
هر چه مي‌ساخت، داشت نام خودش
 
  نام زيباي او چه غوغا كرد!
 
چند دفعه، نيازمنداني
 
  رو به سوي نگاه او كردند
 
دست خالي ولي چو برگشتند
 
  باز با فقر خويش، خو كردند.
 
بارها در محرّمِ آقا
از نو تاریخ می نوشتند و                                        افتتاحِ نبوغ می کردند
  روضه‌خوان‌ها                   شلوغ مي‌كردند
 
 
آن حماسه اگر چه كامل بود
 
  روضه خوان‌ها نمي‌پسنديدند
 
گريه‌ها تا كه بيش‌تر بشوند
 
  صحنه‌هايي جديد مي‌چيدند.
 
روضه‌خوان‌ها كه نه، فقط بعضي
 
  كه به درصد نمي‌رسد بر صد
 
هر يك آمار تازه‌اي مي‌داد
 
  بر سرِ هر روايتي مي‌زد.
 
عمرِ سعد، كشته شد يك بار
 
  در خودِ كربلا، همين ديشب
 
هيچ آبي نبود هر نه روز
 
  طبق يك نقل تازه در امشب.
 
آخرش كُشته‌هاي اهل نفاق
 
  بيش از سي‌هزار هم مي‌شد
 
تازه: در هيأت بغل دستي
 
  هر كه مي‌گفت نه، قلم مي‌شد.
 
هيأت ما و هيأت آنها
 
  در رقابت، چه سخت كوشيدند!
 
آخرش ما كمي كم‌ آورديم
 
  بس كه آن ديگران درخشيدند.
 
آخرش بين اين دو هيأت خوب
 
  كار، بالا گرفت و دعوا شد
 
غنچه‌ها روبروي هم بودند
 
  رويشان هم به روي هم وا شد.
 
هيأتي، ساعت يك شب هم
 
  طبل و سِنجِ بلند آوا داشت
 
لعنِ بر شِمر  مي‌نمودند و
 
  لعنتِ ديگران ولي جا داشت.
 
شِمر، شِمرِ اداره را ديدم
 
  سينه مي‌زد به عشق كربُبَلا
 
كار هر سال شهر ما اين بود
 
  داد مي‌زد كه: يا حسين! بيا.
 
اوستادِ نُزول، هر دَه شب
 
  قيمه‌ي گوشت بر سري مي‌داد
 
بس كه مالِ رباش بركت داشت
 
  هر شب اِطعام بهتري مي‌داد.
 
ديده‌بودم كسي كنار خودم
 
  كه وضويش شديد باطل شد
 
مثل هر كس، نماز خود را خواند
 
  عيب و نقص نماز، كامل شد.
 
چهار بار «السّلامِ» عاشورا
 
  پنج –شش- هفت –هشت –نُه شده بود
 
مُهر، كم بود و سجده بر موكت
 
  خود به فقهِ جديد مي‌افزود.
 
آن همه بانوانِ خوش جلوه
 
  دلربايانِ شهرِ آرايش
 
دسته ‌ها را به دست‌هاي دعا
 
  مي‌نمودند باز پالايش.
 
عدّه‌اي اهل حال عرفاني
 
  چند ساعت، «حسين» مي‌گفتند
 
گشت مجلس، بدون شام، تمام
 
  اكثر عاشقان  برآشفتند.
 
ظهر عاشور، وقت ناب اذان
 
  تازه، پرشور شد عزاداري
 
این طرف، قرمه‌سبزيِ تازه
 
  آن طرف تر، کبابِ بازاري.
 
يك نفر  انتقاد مي‌كرد و
 
  به گروهي، كلام او برخورد
 
زد به او از جناح راست، تَشَر
 
  ناگهان از جناح ديگر خورد.
 
گوش من را كشيد جمعي ناز
 
  تا كه از گود، خارج افتادم
 
صدقِ ايمانشان تماشا داشت
 
  من به ياد خوارج افتادم.
 
من به جرم نفاق و بد ديني
 
  مي‌شدم طرد از جماعتشان
 
با وجودِ شهادتينِ شديد
 
  دور مي‌گشتم از عدالتشان.
 
من خودم اهل بيتي‌ام آقا!
 
  من خودم بچّه هيأتي هستم
 
گرچه اين شِكوِه‌ها حقيقت داشت
 
  طنز گفتم؛ مبالغه بستم.
 
شاعري داشت مِهرِ آل نبي
 
  شعر، با عشقِ بي‌كران مي‌گفت
 
قلب او امتحان نمود خدا
 
  ديد اشعار، با زبان مي‌گفت.
 
مردِ گمنامِ آخرِ مجلس
 
  مالِ خود كرده بود چشمانم
 
گريه‌ي عاشقانه‌اي مي‌كرد
 
  عشق را مي‌شناخت، مي‌دانم.
 
موضوعات :  اجتماعی ، طنز ،

   تاریخ ارسال  :   1397/5/25 در ساعت : 8:32:7   |  تعداد مشاهده این شعر :  84

کسانی که این شعر را می پسندند :
ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا



متن نظر را وارد کنید :


متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.



کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی