ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : علیرضا حکیم
درود بانو. - شعر زیبایی از شما خواندم .شعر در مصراع اول زیبا شروع شده است ؛ اما مصراع دوم (بوسه کر   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اله یار خادمیان
سلام و درود برادر ارجمندم جناب ابو طالبی نژاد عزیز. - امیدوارم با نگاه انتقادی بنده ، به محضرتان    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : نورعلی بهاروند
سلام و سپاس از دقت نظر استادان ارجمندم خانی لنگرودی عزیز و خوش عمل کاشانی گرانقدر.درقافیهٔ مورد اشار   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : داوود خانی لنگرودی
”چون زمزمه ی نیمه شبی آهسته - مانند چکید شبنمی آهسته - سخت است دل از تو کندن ای ماه خدا - خ   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : علیرضا حسن شاهی
سلام و عرض ادب خدمت خواهر گرامی، بانو محبوب - از غزل هایتان لذت برده و می برم. هرچند به نظر حقیر ا   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اله یار خادمیان
سلام و درود بر سرور و استادم - جناب خوش عمل خوش طینت .قبل از هر چیز باید تشکر کنماز این که تمام    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : عباس خوش عمل کاشانی
درود بر جناب خادمیان ، یار صادق و عزیز.در این سروده اشکال بزرگی وجود دارد که از شاعر فرهیخته و کارک   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : داوود خانی لنگرودی
"کلاغی که پَرَش راشُسته در حوض دغل بازی - به آبِ زمزم و کوثر نشاید شُست پرهای سیاهش را ..."لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اله یار خادمیان
سلام‌و عرض ادب و احترام . - جناب حسین وفا و دیگربرادر ارجمند که مسئول نقد هستید و نامتان را ذکر نف   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : علیرضا حسن شاهی
باسلام و عرض ادب. - چون جناب حاج محمدی نقدی داشتند، خصوصا در ارتباط با بیت دوم، حقیر هم جسارت میکن   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



کلاغ ها

 كي مي رسند سمت زلالي كلاغ ها
آن هم بدون هيچ ملالي كلاغ ها
از سيم هاي برق محل باز مي پرند
 آخر به لانه هاي سفالي كلاغ ها
انگار هيچگاه به منزل نمي رسند
 در قصّه هاي گُنگ و خيالي كلاغ ها
از روزگار دور عزادار مانده اند     
 با چادری همیشه زغالي كلاغ ها
وقتي كه سنگ حرف نخستين بچه هاست
خو مي كنند باز به لالي كلاغ ها
با قارقار هاي غم انگيز مي پرند
از دست سنگ سار اهالي كلاغ ها
پر مي زنند خسته تر از بغض كالشان
تا اوج آشيانه ي خالي كلاغ ها
باور كنيم هيچ به منزل نمي رسند
حتّي ميان نقشه ي قالي كلاغ ها
 

کلمات کلیدی این مطلب :  کلاغ ها ، موسی عصمتی ، شعر کلاغ ها ،


   تاریخ ارسال  :   1393/10/24 در ساعت : 19:28:10   |  تعداد مشاهده این شعر :  748


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

سحر دگلی (آریایی)
1393/10/24 در ساعت : 20:54:12
سلام ها

درود بر اندیشه تان جناب عصمتی گرامی

قلمتان جاودان
احساستان در امان باد
سحر دگلی (آریایی)
1393/10/24 در ساعت : 20:54:12
سلام ها

درود بر اندیشه تان جناب عصمتی گرامی

قلمتان جاودان
احساستان در امان باد
احسان اکابری
1393/10/24 در ساعت : 23:52:12
سلام
درود بر شما
انگار هيچگاه به منزل نمي رسند
در قصّه هاي گُنگ و خيالي كلاغ ها
مرضیه عاطفی
1393/10/25 در ساعت : 7:38:33
"با قارقار هاي غم انگيز مي پرند
از دست سنگ سار اهالي كلاغ ها"
سلام بر شما
همواره پیروز باشید.
یاعلی(ع)
خدابخش صفادل
1393/10/25 در ساعت : 7:56:51
درود بر هم ولایتی واین شعر های قشنگ!
محمدمهدی عبدالهی
1393/10/25 در ساعت : 12:33:9
سلام و عرض ادب جناب عصمتي عزيز
درود بر شما
شاعر بمانيد و برقرار
حسین وفا
1393/11/11 در ساعت : 10:9:30
سلام استاد عزیز
سروده بسیار زیبایی در محضرتان خواندم .
حکایت کلاغها غم انگیز است . کسی آنها را دوست ندارد. اما ...
راستش را بخواهید تازگیها یکی دو ماهیست تصمیم گرفته ام هر روز صبحانه را در محل کارم بخورم .
خرده نانهای باقیمانده را جلوی بالکن پنجره می ریختم و چند دقیقه بعد می دیدم گنجشکها هجوم می آورند و همه خرده نانها را می خورند. طوری که حتی ذره ای باقی نمی ماند.
هر روز این کار را تکرار کردم. چند روز بعد سرو کله کلاغی هم پیدا شد . سرو صدا میکرد و گنجشکها را فرار ی میداد تا خودش خرده نانها را بخورد. بخاطر گنجشکها مجبور شدم کلاغ را کیش بدهم تا آنها راحت تر بخورند.
اما یکبار که کلاغ مشغول خوردن بود دقیق نگاهش کردم. زخم بزرگی روی سمت چپ صورتش بود .هر تکه نانی که برمیداشت با وحشت به پنجره خیره میشد که مبادا من دعوایش کنم.... دلم به حالش سوخت .... به زخمش ... به ترس بی پایانش و ...
بازدید امروز : 21,711 | بازدید دیروز : 45,733 | بازدید کل : 110,870,175
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی