ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
تفال حافظ بیدل شعر پارسی شعر کاربران

Share
نيست در خشک و تر بيشه? من کوتاهي
چوب هر نخل که منبر نشود دارکنم

نظيري نيشابوري
راه شب چون مهر عالمتاب زد

گريه? من بر رخ گل ، آب زد
اشک من از چشم نرگس خواب شست

سبزه از هنگامه ام بيدار رست
باغبان زور کلامم آزمود

مصرعي کاريد و شمشيري درود
در چمن جز دانه? اشکم نکشت

تار افغانم به پود باغ رشت
ذره ام مهر منير آن من است

صد سحر اندر گريبان من است
خاک من روشن تر از جام جم است

محرم از نازادهاي عالم است
فکرم ن هو سر فتراک بست

کو هنوز از نيستي بيرون نجست
سبزه ناروئيده زيب گلشنم

گل بشاخ اندر نهان در دامنم
محفل رامشگري برهم زدم

زخمه بر تار رگ عالم زدم
بسکه عود فطرتم نادر نوا ست

هم نشين از نغمه ام نا آشنا ست
در جهان خورشيد نوزائيده ام

رسم و ئين فلک ناديده ام
رم نديده انجم از تابم هنوز

هست نا آشفته سيمابم هنوز
بحر از رقص ضيايم بي نصيب

کوه از رنگ حنايم بي نصيب
خوگر من نيست چشم هست و بود

لرزه بر تن خيزم از بيم نمود
بامم از خاور رسيد و شب شکست

شبنم نو برگل عالم نشست
انتظار صبح خيزان مي کشم

اي خوشا زرتشتيان آتشم
نغمه ام ، از زخمه بي پرواستم

من نواي شاعر فرداستم
عصر من داننده? اسرار نيست

يوسف من بهر اين بازار نيست
نااميد استم ز ياران قديم

طور من سوزد که مي آيد کليم
قلزم ياران چو شبنم بي خروش

شبنم من مثل يم طوفان بدوش
نغمه ي من از جهان ديگر است

اين جرس را کاروان ديگر است
اي بسا شاعر که بعد از مرگ زاد

چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
رخت باز از نيستي بيرون کشيد

چون گل از خاک مزار خود دميد
کاروان ها گرچه زين صحرا گذشت

مثل گام ناقه کم غوغا گذشت
عاشقم ، فرياد ، ايمان من است

شور حشر از پيش خيزان من است
نغمه ام ز اندازه? تار است بيش

من نترسم از شکست عود خويش
قطره از سيلاب من بيگانه به

قلزم از شوب او ديوانه به
در نمي گنجد بجو عمان من

بحرها بايد پي طوفان من
غنچه کز باليدگي گلشن نشد

در خور ابر بهار من نشد
برقها خوابيده در جان من است

کوه و صحرا باب جولان من است
پنجه کن با بحرم ار صحراستي

برق من در گير اگر سيناستي
چشمه? حيوان براتم کرده اند

محرم راز حياتم کرده اند
ذره از سوز نوايم زنده گشت

پر گشود و کرمک تابنده گشت
هيچکس ، رازي که من گويم ، نگفت

همچو فکر من در معني نسفت
سر عيش جاودان خواهي بيا

هم زمين ، هم آسمان خواهي بيا
پير گردون بامن اين اسرار گفت

از نديمان رازها نتوان نهفت
ساقيا برخيز و مي در جام کن

محو از دل کاوش ايام کن
شعله ي بي که اصلش زمزم است

گر گدا باشد پرستارش جم است
مي کند انديشه را هشيار تر

ديده ي بيدار را بيدار تر
اعتبار کوه بخشد کاه را

قوت شيران دهد روباه را
خاک را اوج ثريا ميدهد

قطره را پهناي دريا ميدهد
خامشي را شورش محشر کند

پاي کبک از خون باز احمر کند
خيز و در جامم شراب ناب ريز

بر شب انديشه ام مهتاب ريز
تا سوي منزل کشم واره را

ذوق بيتابي دهم نظاره را
گرم رو از جستجوي نو شوم

روشناس رزوي نو شوم
چشم اهل ذوق را مردم شوم

چون صدا در گوش عالم گم شوم
قيمت جنس سخن بالا کنم

ب چشم خويش در کالاکنم
باز بر خوانم ز فيض پير روم

دفتر سر بسته اسرار علوم
جان او از شعله ها سرمايه دار

من فروغ يک نفس مثل شرار
شمع سوزان تاخت بر پروانه ام

باده شبخون ريخت بر پيمانه ام
پير رومي خاک را اکسير کرد

از غبارم جلوه ها تعمير کرد
ذره از خاک بيابان رخت بست

تا شعاع فتاب رد بدست
موجم و در بحر او منزل کنم

تا در تابنده ئي حاصل کنم
من که مستي ها ز صهبايش کنم

زندگاني از نفس هايش کنم
شب دل من مايل فرياد بود

خامشي از «يا ربم» باد بود
شکوه شوب غم دوران بدم

از تهي پيمانگي نالان بةدم
اين قدر نظاره ام بيتاب شد

بال و پر بشکست و خر خواب شد
روي خود بنمود پير حق سرشت

کو بحرف پهلوي قر ن نوشت
گفت «اي ديوانه ي ارباب عشق

جرعه ئي گير از شراب ناب عشق
بر جگر هنگامه ي محشر بزن

شيشه بر سر ، ديده بر نشتر بزن
خنده را سرمايه ي صد ناله ساز

اشک خونين را جگر پرکاله ساز
تا بکي چون غنچه مي باشي خموش

نکهت خود را چو گل ارزان فروش
در گره هنگامه داري چون سپند

محمل خود بر سر تش به بند
چون جرس خر ز هر جزو بدن

ناله ي خاموش را بيرون فکن
تش استي بزم عالم بر فروز

ديگران را هم ز سوز خود بسوز
فاش گو اسرار پير مي فروش

موج مي شو کسوت مينا بپوش
سنگ شو آئينه? انديشه را

بر سر بازار بشکن شيشه را
از نيستان همچو ني پيغام ده

قيس را از قوم «حي» پيغام ده
ناله را انداز نو ايجاد کن

بزم را از هاي و هو باد کن
خيز و جان نو بده هر زنده را

از «قم» خود زنده تر کن زنده را
خيز و پا بر جاده ي ديگر بنه

جوش سوداي کهن از سر بنه
شناي لذت گفتار شو

اي دراي کاروان بيدار شو»
زين سخن تش به پيراهن شدم

مثل ني هنگامه بستن شدم
چون نوا از تار خود برخاستم

جنتي از بهر گوش راستم
بر گرفتم پرده از راز خودي

وا نمودم سر اعجاز خودي
بود نقش هستيم انگاره ئي

نا قبولي ، ناکسي ، ناکاره ئي
عشق سوهان زد مرا ، دم شدم

عالم کيف و کم عالم شدم
حرکت اعصاب گردون ديده ام

در رگ مه گردش خون ديده ام
بهر انسان چشم من شبها گريست

تا دريدم پرده ي اسرار زيست
از درون کارگاه ممکنات

بر کشيدم سر تقويم حيات
من که اين شب را چو مه راستم

گرد پاي ملت بيضاستم
ملتي در باغ و راغ وازه اش

تش دلها سرود تازه اش
ذره کشت و فتاب انبار کرد

خرمن از صد رومي و عطار کرد
آه گرمم ، رخت بر گردون کشم

گرچه دودم از تبار آتشم
خامه ام از همت فکر بلند

راز اين نه پرده در صحرا فکند
قطره تا همپايه ي دريا شود

ذره از باليدگي صحرا شود
شاعري زين مثنوي مقصود نيست

بت پرستي ، بت گري مقصود نيست
هنديم از پارسي بيگانه ام

ماه نو باشم تهي پيمانه ام
حسن انداز بيان از من مجو

خوانسار و اصفهان از من مجو
گرچه هندي در عذوبت شکر است

طرز گفتار دري شيرين تر است
فکر من از جلوه اش مسحور گشت

خامه? من شاخ نخل طور گشت
پارسي از رفعت انديشه ام

در خورد با فطرت انديشه ام
خرده بر مينا مگير اي هوشمند

دل بذوق خرده ي مينا به بند




آمار بازدید

بازدید امروز : 5782
بازدید دیرور : 23248
بازدید کل : 35313625

ثبت نام در خبرنامه

نام خود را وارد کنید

ایمیل را وارد کنید

تقویم تولد شاعران

محمودرضا شالبافان
1353/08/18

ابوطالب مظفري
1353/08/20

علي بابا چاهي
1321/08/20

عبدالرحیم سعیدی راد
1345/08/20

نيما يوشيج
1274/08/21
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی