ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار

۞ :: حداد عادل: شعر را باید جزیی از هویت ملی ایرانی‌ها به حساب آورد

۞ :: تفکرم به شمس تبریزی نزدیک است/ هیچ وقت بی‌تفاوت نخواهم بود

۞ :: رونمایی از تازه‌ترین کتاب غلامرضا سازگار در تسنیم

۞ :: انجمن شعری برای دانش‌آموزان شاعر

۞ :: چهارمین دوره سوگواره «بر آستان اشک» برگزار می‌شود

۞ :: مهلت ارسال اثر به پنجمین کنگره بین‌المللی شعر بانوان عاشورایی تمدید شد

۞ :: «سر حلقه شوریده‌سران» در خانه شعر برگزار می‌شود

۞ :: نکوداشت استاد شهریار در مقبره‌الشعرای تبریز برگزار می‌شود

۞ :: سی‌و‌هشتمین «شب شاعر» برگزار شد

۞ :: در بررسی شعر عاشورایی عنوان شد: کارنامه درخشان شعر عاشورایی

۞ :: سی‌وهشتمین «شب شاعر» به صادق رحمانی رسید

۞ :: مهلت ارسال اثر به پانزدهمین همایش ادبی سوختگان وصل تا ۹ مهر تمدید شد

۞ :: اختتامیه جشنواره شعر نبض واژه‌ها با یادی از افشین یداللهی

۞ :: در دومین یادواره «سفیران مقاومت» مطرح شد

۞ :: دوبیتی‌های جمعی از شاعران برای همسر و فرزند شهید «داریوش رضایی‌نژاد»

۞ :: هفدهمین جشنواره سراسری شعر غدیریه بناب با معرفی برگزیدگان جشنواره به کار خود پایان داد

۞ :: اختصاصی : بیانیه ی شاعران انقلاب اسلامی در محکومیت نسل کشی مسلمانان مظلوم و بی دفاع روهینگیایی در میانمار

۞ :: گفتگوی مهر با علیرضا قزوه-۱؛ می‌خواهم ادیب شش دانگ باشم/ حس خوبی به شرایط امروز ندارم

۞ :: اختصاصی : اولین غدیریه ی زینبی

۞ :: اختتامیه پانزدهمین مهرواره شعر و داستان جوان سوره برگزار شد




Share
اختصاصی : سروده های شاعران تقدیم به شهید محسن حججی
به مناسبت شهادت معصومانه شهید محسن حججی شاعران به سرودن شعر برای این شهید والا مقام پرداختند.

به گزارش بخش اخبار سایت شاعران پارسی زبان به مناسبت شهادت معصومانه شهید محسن حججی شاعران به سرودن شعر برای این شهید والا مقام پرداختند. 

برای شهید حججی

تو شير شرزه اي از بيشه ات برون شده ای
چنين كه رهسپر وادي جنون شده ای 
٠
تو کیستی ؟ یل ام البنین! گل خونین! 
سر بریده ی خورشید غرق خون شده اي
٠
سر تو را به سر نی زدند مثل حسین(ع)
چه اعتبار و چه حیثیت فزون شده ای
٠
نماد غیرت ايران! سياوش ايمان!
شکیب زینبی و صبر آزمون شده ای 
٠
کدام منطق و شعر از تو می تواند گفت؟
هزار بغض مزامیر ارغنون شده ای
٠
به نام رايت توحيد هرزه می لافد
سیاه بيرق پوسیده ی نگون شده ای
٠
سر تو را به طبق مي برد به نزد يزيد
گناه زاد هوس باره ي زبون شده اي
٠
ستاره دور سرت گریه می کند هر شب
شهاب ثاقب و خورشید بی سکون شده ای
٠
سرت سلامت اگر سر نماند روی تنت
تو راز گمشده ی آن عقیق خون شده ای

دکتر علیرضا قزوه






🔹تقدیم به شهید حججی و همه شهدای مدافع حرم که اسطوره های امروزند🔹

می برند این شاخه را هر قدر از سر بیشتر 
می وزد آواز گل های معطر بیشتر 
آتش بیدادها تا خیمه ی زینب رسید 
می طپد دور حرم قلب برادر بیشتر 
شعله می بارند اما بی گمان خواهد شکفت 
دانه ی اسپند در گرمای مجمر بیشتر !
صبحگاهان از هیاهوی دمشق آورده اند
شیشه های عطر را گل های پرپر بیشتر
شمع های شعله ور دور مزارش روشنند 
هر چه دل پروانه تر , می آورد پر بیشتر 
می پرد پلک شهیدان در هوای پر زدن 
دور گنبد می شود جان ها کبوتر بیشتر 
هر چه بیدل تر به سمت گنبدش پر می کشند 
می شود دلهایشان آیینه پرور بیشتر 
روضه خوان آمد کنار خیمه ی زینب نشست
می شود آغاز بی شک روضه از سر بیشتر 
بازهم یاس شهیدی از حرم آورده اند 
"ندبه خوان " شد شعر من در بیت آخر بیشتر

عاليه مهرابى




نذر نگاه عرشی شهید محسن حججی 

نگاهش فاش می گوید: که از خنجر نمی ترسد
که سرباز حرم از بذل جان و سر، نمی ترسد
فراوان دارد از این جان نثاران حضرت ارباب
بلی ساقی ز خالی ماندن ساغر نمی ترسد
بس است این زوزه ها ای گرگ های جنگل جالوت
از این دندان نشان دادن که شیر نر نمی ترسد
همیشه از شهادت تا شقاوت راه باریکی است
کسی که توشه اش شد ذکر یا حیدر، نمی ترسد
.....
برای "محسن" از دیوار و در کمتر بخوان، مداح!
که از چیزی به غیر از روضه ی مادر نمی ترسد

عباس احمدی












در چهره تو خوف و رجا را دیدم 
چشمان پر از شرم و حیا را دیدم 
گفتند سرت رفت ولی قولت نه 
معنای حقیقی وفا را دیدم
«حمید حمزه نژاد »


به شهید حججی؛

سر،سرور سوغات حسین بن علیست
آیینه ی"هیهات.." حسین بن علیست
لب-تشنه و سربریده گشتن؛ اصلا
آداب ملاقات حسین بن علیست

میثم رنجبر





دلی شیشه ای دارم آری دلی پُر
به این شیشه خورده است گاهی تلنگر
من از ناکجای غزلها می آیم
ببین ! کوله بارم پُر است از تحیّر
شگفتا نشستم ، شگفتا نشستند
شهیدان به تأثیر و من در تأثُّر
شگفتا ! که اند ؟ از کدامین دیارند؟
چرا من ندارم از ایشان تصوّر؟
شگفتا ! شهیدی است بی سر ، که بوده است؟!
ظُهیر است آیا ؟ حبیب است یا حُر
شهید است و خود خانه اش را بنا کرد
خودش خانه را چید ، آجر به آجر
شهید است و از پای تا سر حضور است
من امّا همینم سراپا تظاهر
شهید است و تسخیرِ دل کرد و رد شد
من امّا چه کردم به غیر از تمسخر
مرا چون شد آخر؟ تو را چون برادر؟
زدم قیدِ معجر ، زدی قیدِ چادر
دلی سنگ دارم دلم شیشه ای نیست
سراپا غرورم سراپا تکبّر
الهی که آن بت شکن باز گردد
شدم خسته از بت شدن ، از تفاخر

محسن ناصحی



خوشبوی ترین عطر گل یاس شدی 
برنده ترین تیغه ی الماس شدی 
رفتی به دل خطر تو با عشق حسین ع 
فریاد گلوی خشک عباس شدی

سیمین آقابابایی



🔹ترانه محسن شهيد🔹

✅تقديم به روح عرشى شهيد مدافع حرم،محسن حججى

بازم میون آتیش
یه باغ یاسو دیدم
توکوچه بین گریه
مدینه رو کشیدم

بازم صدای سیلی
يه داغ مستند بود
میون شعله می سوخت
گلی که سرسبد بود

توکربلای زینب
شقایقای تشنه
بازم توآسمونا
ستاره زیردشنه

بازم جنازه ی ماه
رو شونه های شب بود
چشای یه علمدار
ستاره ی حلب بود

یه سیب سرخ عرشی
رودامن امامه
تموم کربلامون
دستای انتقامه

محمدحسین انصاری نژاد


در منزلت و مرتبت شهید مدافع. حرم شهیدحججی

کشتند تو را و باز باقی ماندی
سر دادی و سر فراز باقی ماندی
مانند امام خود حسین ابن علی
گل کردی و در نماز باقی ماندی

الهیار خادمیان «صادق»




تقدیم به شهید محسن حججی 

بر سینه نشانِ پاسداری ست هنوز
شامات مسیر سرشماری ست هنوز
هر روز به نیزه می شود باز سری
این قافله با حسین جاری ست هنوز

مصطفی پورکریمی





با عشق تو ، غیر ممکنی ممکن شد
با دیدن این معجزه ، دل مومن شد
یاران همه عاشق شهادت اما
این بار شهادت عاشق محسن شد

سعیده اصلاحی





🔹تقديم به روح سبكبال كبوتر حرم عشق،شهيد محسن حججى عزيز🔹

✅اوج بى نشانى

در ملك بى نيازى تا كهكشان رسيدى
در اوج بى نشانى، تا آسمان رسيدى
در ساحل محبت ،نزد امير عزت
مانند "جون" و "عابس"، تا بى كران رسيدى
همچون ستاره آن شب ، در "شام" زينبيه
در خيمه علمدار ،گرم اذان رسيدى
دل را به روى دستت،آسان گرفتى اى دوست
گفتى: "فداكِ زينب(س)"، با بذل جان رسيدى
در كربلا نبودى! انگار قسمت اين شد
با يا حسين ديگر،تو نوحه خوان رسيدى
لب تشنه، دست بسته، در قتلگاه غيرت
هم سر به نيزه رفتى، هم خون فشان رسيدى
"محسن" ،حديث حُسنت، بايد به آسمان گفت
ديدى چگونه با شوق، بر آستان رسيدى
ديگر چه گويم اى عشق؟، وصف تو كار من نيست
چون چشمه سار جارى،در اين زمان رسيدى
با خط خون نوشتى ،بر دفتر شهادت
عزت به دست مولاست،تا جانِ جان رسيدى

محمد مهدى عبدالهى




🔹السلام على الرئوس المفرقة عن الأبدان🔹
هم روضه بالاى سرت را عشق است
هم نوكر بى بال و پرت را عشق است
لب هاى ترك خورده "محسن" گويد
يك لحظه نگاه مادرت را عشق است
محمد مهدى عبدالهى


به بهانه شهادت مدافع سربلند،محسن حججی...

بگذار سِلفی بگیرند 
با سرت سَلَفی ها 
ماندنی تر می کنند
تورا
که همیشه حججی بودی
برای نماندن 
مهم نیست
زجر کشیده باشی چقدر،
رجز هنوز از چشم هات
به گوش می رسد 
سر زده رفتی
آنقدر که یادمان رفت
سِلفی با سَلَفی فرقی نمی کند 
وقتی حرم
حرمتیست که در مجلس شکسته می شود
بایزید یا بی یزید
همیشه سری از بدن جدا
چوب می خورد
خیزران یا ندانم کاری
یکیست!...

بالستیک
فاطمیون
زینبیون
یا مدافعی گمنام
به هر شکل 
سر می رسیم 
ناخوانده تر از مرگ
با رجزی
از لای جرز تنی خسته
بیرون می کشیم
زجر جار زده ی زمین را!

بگذار
سلفی بگیرند با سرشان!...
سید مجید موسوی.







"غزلی به یاد شهید محسن حججی"
(از زبان همسر شهید)

بی جهت نیست اگر ما گله داریم از هم
من و تو یک چمدان فاصله داریم از هم
بی خبر بار سفر بستی و رفتی... حالا
چه خبرها که در این قافله داریم از هم
غزلی خواندی و من... من غزلی خواندم و تو...
چقدر هدیه به رسم صله داریم از هم
تو و باران... تو و دلتنگی دریا... تو موج...
من و عکسی که لب اسکله داریم از هم
"نه" نمی گویم اگر بشکنم از تنهایی
آه... ما پای قباله "بله" داریم از هم
با تو ای آینه! هم کفو نبودم... حق است
گله ای که سر این مسئله داریم از هم
تو، رواق حرم زینب و من مسجد شهر
و دعایی که پس از نافله داریم از هم
آسمان سمت حرم میرود ای ماه برو
هر چه داریم در این مرحله داریم از هم
تو اگر ماه‌ی، من برکه ترین آغوشم
چه کسی گفته که ما فاصله داریم از هم؟

رضا حاج حسینی




سرّ جنون
شعری تقدیم به مدافعان حرم
آنها که سر می دهند تا سربلند بمانیم
و به یاد شهید محسن حججی

ای دلیلِ عشق تو، «السابقون السابقون»
وی چراغ راه تو، « انا الیه راجعون »

روی سربندت نوشتی، «ما رمیت اذ رمیت»
سینه ات، آرامگاه « خاشعون» و « تتقون»

عده ای گفتند سوریه کجا! ایران کجا!
بغض کردی، زیر لب گفتی که:«هم لا یومنون»

گفت بعضی: تاجوانی، زندگانی را بچسب
گفتی اما لذتی دارد گه و گاهی جنون

گفت: شاید برنگردی، راه، راهِ کربلاست!
گفتی اما پاسبانان حرم؛ «الفَائِزُونَ»

مدعی می خواست با تو از نرفتن دم زد
مدعی اما خبر کی دارد از سودای خون
ابراهیم قبله آرباطان




خجالت نامه..

مردی ما فقط به ریشه مومن
ریش واسه تو مردی نمیشه مومن

مردی رو اینجوری نمی پسندی
رفتی که تا به ریش ما بخندی

آخه چجور این همه سفت و رفتی؟!
با دست بسته هم اسیر گرفتی

دل تو که شهادت از خداشه
داعشیه چه ترسی توو چشاشه

منم نشستم توی خونه، بی غم
شعار میدم واسه دفاع از حرم

دلم ارادت داره خیلی زیاد
زور میزنم تا بلکه شعرم بیاد

من فقط اهل شعرم و شعارم
ساده بگم، جراتشو ندارم

شعرشو من میگم تا بغضا وا شه
جنگیدنش ولی پای تو باشه

به همت برادرای مومن
سرت سلامت کربلایی محسن

سرت سلامت.. تو که بیقراری
یادم نبود، آخ تو که سر نداری

سرت کجاست؟.. سرت شده هوایی
رفته پیش سرای کربلایی

سرت رو دامن کیه؟ روشنه
علی الخصوص که اسمتم محسنه

علی فردوسی
.

سر، سرور سوغات اباعبدلله است

آیینه ی"هیهات.." اباعبددالله است

لب-تشنه و سربریده گشتن، مظلوم؛

آداب ملاقات اباعبدالله است.

میثم رنجبر


امروز که انتهای دنیای من است
آغاز تمام آرزوهای من است
بی سر، پهلو شکسته، لب تشنه، غریب
اینگونه شهادتی تمنای من است

میلاد عرفان پور

🔹برای شهید شکوهمند، محسن حججی
با الهام از تصویر منتشر شده🔹
صلابتی که در نگاه توست... شقاوتی که در نگاه اوست
جهنم و بهشت را ببین : نگاه دشمن و نگاه دوست
چقدر شمر و ابن ملجم است چقدر هیزم جهنم است
نگاه این که بسته دست تو، چقدر بی حیا، بی آبروست
نگاه تو به کیست اینچنین، غریب و روشن و شکوهمند
نگاه تو نگاه تو نگاه...چه عاشقانه گرم گفتگوست
جوانی و هنوز نیستی جوان تر از علیِّ اکبرش
سه شعبه ای ست بر دلت هنوز، از آن سه شعبه ای که بر گلوست
وجود بی عدم، نگاه توست، کبوتر حرم، نگاه توست
نماز صبحدم نگاه توست، نگاه تو همیشه باوضوست
نگاه تو چه فاتحانه گفت:نه گاه ماندن و نشستن است
نه روزگار غربت حسین، نه تاب حسرت است و آرزوست
فقط نه چشم تر بیاورید، برای دوست سر بیاورید
چقدر کربلا که پشت سر، چقدر کربلا که پیش روست

ميلاد عرفانپور



آسمان دوباره شعر گفته است
خاک هم گل از گلش شکفته است
بازهم شهید دیگری
در خیال سرخ روزگار، خفته است..... 
حامد صافی

میخواستم غزل، غزلی بی سر اما نشد که داغ تو از سر رفت 
دست خودم نبود که می بینم سر تا سر زمین سری از لاله است
حامد صافی

تازه شهیدا بگو، خانهٔ معشوق کو؟
گفت: همان سو که سر، بیشتر افتاده است
مهدی جهاندار 


شاهراه ما بلاست، راه شاه کربلاست
جز به خون نمیکنند عاشقان او وضو

عاقبت برای او، پیش چشمهای او
غرق خون شدن مرا آرزوست آرزو

سید محمد مهدی شفیعی


🔹براى شهيد مدافع حرم؛ محسن حججى🔹

اى تيغ! استخاره مكن! آب ديده شو
اى تن! جريحه دار شو! اى سر! بريده شو!
يك بار همه شده بزن از سينه ام برون!
فرياد بى صداى من! انك شنيده شو
از بين دلبران به جلوت درامده
اى دل بيا و عاشق يار نديده شو!
گر باتو دعوى غم ام المصائب است
چون تيغ منحنى حسينش، خميده شو
خاكى اگر، به رشته تسبيح دربيا
گر قطره اى، ز آب وضويى چكيده شو
با مرگ چيزى عايد انسان نمى شود
اين راه بهتر است : شهيد عقيده شو!
پروانه وار در تن پيله نهان شدى
بر دست ها شهيد من! اين بار ديده شو
اى شعر! اگر حديث تو مضمون چشم اوست
بيخود نگير وقت غزل را، قصيده شو!

پيمان طالبى






چشم می چرخانَد و عمریست نوکر میخرد
عاشقانش را فقط با إذن مادر میخرد
ارث برده از پدر؛ هر بی سر و پایی که نه!
یار؛ با ظرفیّتِ سلمان و قنبر میخرد
حضرتِ گوهرشناس است و چه با حسّاسیت
سنگ نه! هر دل که شد از جنس گوهر میخرد
دوستدارانِ أمیرٱلمؤمنین(ع) را بی حساب
هم در این دنیا و‌ هم در روز محشر میخرد
می پذیرد با عنایت هر که را در حدّ خود
باز را باز و کبوتر را کبوتر میخرد
بی ریا هستند در مجلس! شهیدان را حسین(ع)-
شاعری میگفت از صف هایِ آخر میخرد
«سید ٱلاحرار» یعنی هر که «حُر» شد بُرد کرد
اینچنین یک عدّه ای را جورِ دیگر میخرد
هر که مجنونش شود راهیِ مقتل می شود
آنکه بی «سر» جان دهد٬ ارباب با سر میخرد!
مرضیه عاطفی

🔹به شهید والامقام محسن حججی🔹

شیعه آن است که چون کوه صلابت دارد
حُسن ِخلق و شرف و عزت و غیرت دارد
سر به داریست که در لحظه ی جان دادن هم
مثل ِشیری که نترس است شهامت دارد
چشم واکرده به تو معجزه را می فهمد
چشم های تو سری سر به سلامت دارد
چشم های تو سرآغاز جهانی تازه ست
چشم های تو چه بسیار کرامت دارد
غزل اندر غزل چشم غزالان شده است
چشم های تو که انقدر نجابت دارد
به فدای نفست باد صبا می گردد _
دور احساس تو که عشق ولایت دارد
زنده با دولت عشقی که تو در دل داری _
می شود چشم هرآنکس که سعادت دارد
ً«عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد »
عاشقی پیش سرت عرض ارادت دارد
سروها با قد سرو تو به خود می نازند
بس که این قامت رعنات اصالت دارد
شمع با یک نظرت سوخته از سر تا پا
با همین یک نظرت میل شهادت دارد
روشنی بخش شب تار شده پیشانیت
باتو مهتاب اگر حس ِقرابت دارد
*
آه از این نی که حکایت بکند روزی از
سر بر نیزه که بسیار شکایت دارد

سيدمهدى نژادهاشمى


سربازِ عشقم من کجا سودای سر دارم
خود آمدم این بار را از دوش بردارم
مبین اردستانی



برای تو عشق / گلبرگ سرخ رنگ پریده ای بود / که لای کتابی زرد / کتابی که آیتی بود / بر نخستین سطور از آیاتی عروس / شرمگینانه / لرزان و سخت / اتفاق می افتاد / تا خواب مادرانه ای تعبیر شود / و در چارقد بزرگ شکوفه درشتی / کودکی از آب گرفته شود / برای تو کافه ها / دود های سریع بودند و / عطر های مضر / هر بار که دانه ای را تسبیح می گفتی / و درختی با حیاط خانه آشتی می کرد / برای خیابان / حضور لاله های دریده / گیلاس های واژگون / برای کوچه / ملودی کوتاه شعری لزج / کافی بود / برای تو / یک در بیشتر نبود / زینبیه بود ... 
برای من / عشق / حضور دایم ابروهاست / پشت ابر هایی خلوت / برای من عشق / در آن سه پرنده ی بی صورتی پرواز می کند / که بر بازوی کسی ست / برای من عشق / از هر دریچه ای آفتابی ست ...
حالا قرار بود / برای تازه ترین محبوب مجازی ام / شعری از بوسه بنویسم / که چون انگور تازه شهریور / ترکش شراب آدینه باشد / یوسفی که به مصاف چاقو می رود ...
تو ایستادی / وقت خوابیدن پاشنه بلندان شهر / تو ایستادی / و گلستان پر بود / از "نعلبند پسری سر خوش" / تو ایستادی / "قاضی همه شب شراب"...
تو ایستادی / و سفره ای به قدمت چرمینه های پارسی / گشوده شد / تو ایستادی / که ترنج بهارستان بریده شد / تو ایستادی / و در خواب ایران / یوسفی که سر نداشت / به مصاف چاقو رفت ...
ببین بانو ! / این شعر در خاورمیانه سروده شده / و قصه هیچ عشقی نیست / که به تشت خون / ختم نشود .

وحیدضیایی


برای او که ایستاده به مصاف چاقو رفت



‎از حلب تا به حما شرح پریشانی بود...

‎آسمان مرثیه گو، مرثیه بارانی بود

‎سر «به هر منزل ازین راه که بر می‌آمد»

‎قصه‌ی قافله‌ی دلشده طولانی بود

‎راهبی راز دل از آن لب خونین پرسید

‎پس از آن ذکر شبش آیه ی قرآنی بود

‎قطره خونی که از آن سر به دل سنگ افتاد

«مشهد النقطه» شد و مست غزلخوانی بود

‎رد خاکستر و خون، همسر خولی حیران

‎راز رخشان تنورش سر نورانی بود

‎خطبه می‌خواندم و «سر» نیک شهادت می داد

‎بهترین خطبه همان جمله طوفانی بود:

هرچه دیدم همه زیباست، خدا می‌داند

شرح این واقعه را کرب وبلا می‌داند

نغمه مستشارنظامی




سراپا حضوری
سراپا غروری
برای شهادت
چه شوقی چه شوری
چیه تو نگاهت 
که شعله کشیده

غرور تو چشمات
تن بی سر تو
دفاع از حرم بود
فقط باور تو
خدا واسه عزت
تو رو برگزیده

نترسیدی از مرگ
قدم هات نلرزید
میشه عشقو آسون
تو عمق نگات دید
دلت آخر سر
به خواسته ش رسیده

اگه خنجر مرگ
دریده گلوتو
خدا با شهادت 
خرید آبروتو
که آوازه ی تو
به دنیا رسیده

سری توی سرها
سری سربلندی
نمی ترسی از مرگ
اگه دل ببندی
صبوری کن ای دل
دل داغ دیده

مرضیه فرمانی




تقدیم به شهیدمحسن حججی و نگاههای آخرش

بارانی است حال من و بی قراری ام
این اشک شاهد است که ابری بهاری ام

هم شاد از عروج تماشایی توام
هم ناگزیرِ زمزمه ی سوگواری ام

حیرانم از حکایت گودال قتلگاه
از لحظه ی شهادت تو اشکِ جاری ام

سرهای روی نیزه، سرِ تو، سرِ حسین...
عمری ست محو غصه این سر شماری ام

احساس می کنم که تو با آن نگاه پاک
حرفی نگفته می زنی و کار داری ام

تو پر زدی و زنده شدی من که مانده ام
شرمنده ام که زنده در این شرمساری ام

یا ایها العزیز عزیزان یکی یکی
رفتند و من اسیر شب داغداری ام

تا کی به اشتیاق تماشای روی خود
چشم انتظار آمدنت می گذاری ام ...

سیدحسن مبارز

 

انگار پای غیرتمان خواب رفته است
شاید لباس اهل نظر آب رفته است
 
مسجد چه جای پر شدن از ابن ملجم است
آیا علی دوباره به محراب رفته است!؟
 
از تُنگ ِ تنگ ِ حادثه ماهی ِ قرمزی 
بیرون زده به مسلخ گرداب رفته است
 
رفت از غروب کرب و بلا سردر آورد 
آن سر بریده ای که به ارباب رفته است
 
کاری که آن نگاه غریبانه میکند
اعجاز اگر که نیست به اعجاب رفته است
 
باران ببار اگر چه که این مرغ بی قفس

از جمع ما به خلوت احباب رفته است
محمد مهدی استخر

 

ندیدم هیچ سرداری به سرداری ،چوسردارت
که بی سر ،سر فرود آورده باشد پیش دستارت
سرت تاج سر سردارهای بی سر عاشق
جهانی مانده در آرامش چشمان خمّارت
 سری از جمله سرهای جهان!سردار سرداران!
هزاران شعبه دارد عشق تو،گرم است بازارت
اسیری،تشنگی،زخم گلو،بازوی نیلی،سر
سراسر پاسدارانند، سرباز وفادارت
نمی ترسند از مرگی که رنگ زندگی دارد
چه شیرین است وقت دادن جان،شوق دیدارت
عطش شرط نخستین است در سودای سربازی 
 که با سربند یا عباس می آید علمدارت

نغمه مستشار نظامی
 

از واهمه دامنت غباری نگرفت
رخسار تو ﺭﻧﮓِ بی قراری نگرفت...
 
ای ﻣﺮﺩِ بزرگ قبل تو "هیچکسی"
با ﻣﺮﮒِ خود عکس یادگاری نگرفت...
آرش براری

 

رفتی که با دستان بسته پر بگیری
آموزه های عشق را از سربگیری
 
پهلو شکسته بی کفن بی سر رسیدی
تا آفرین از حضرت مادر بگیری
 
لب تشنه رفتی تا مدال عاشقی را
از دستهای آل پیغمبر بگیری....
 
برق نگاهت با رجز خوانی به من گفت
رفتی قرار از چشم بدگوهر بگیری
 
در خون تپیدی تا وضوی آخرت را
بی مَسحِ سر در چشمه ی کوثر بگیری
 
شمر زمان حاشا که ترس شیر ما را
در قاب تلخ لحظه ی آخر بگیری
 
ای با صلابت، روضه ی تلخ مصور
دستان ما را کاش در محشر، بگیری!....


فاطمه حاجت زاده


چــه دیــد از تـــو در اوج شکوه ، قاتل تو
کـــه کشــت و بــاز کــم آورد در مقابل تو

اگرچه دست تــورا بستــه است خصم زبون
خبــر گـرفت جهــان در نگاهت از دل تو

شکوه و شرم و شرافت ، شهـود و شیدایی
بـه اوج خویش رسیــده ست در شمایل تو

در آن وداع کـه کـردی عجب تماشایی ست
تـواضــع تــو و زیبــایی خصـائـل تو

نگاه مطمئنت جــار مــی زنــد ای یار
کــه رستگاری جــاویــد گشـت حاصل تو

رسیــدی از دل دوران به روز عـاشـورا
به شــام کشته شـدی ، کربلاست منزل تو

بــه نــامنامـه ی اصحــاب کربلا بینم
که بعدازاین همه مدت شده ست شامل تو

جهان یکســره ظلمت چقــدر محتاج است
بــه ذرّه ذرّه ی انــوار ماه کامل تو

نه شعـر من که همه شعـرهای ناب جهان
شونداگر به تو تقدیم ، نیست قابل تو.
*ناصر عبدالمحمّدی.

برق نگاه حججی تیر داشت

زخم به دلها زد و تاثیر داشت 

سال شهادت چه نکو آمده 

عاشق بی سر " جگر شیر داشت "

1438 هجری قمری
ولی الله کلامی



نگاهش فاش می گوید: که از خنجر نمی ترسد
که سرباز حرم از بذل جان و سر، نمی ترسد

فراوان دارد از این جان نثاران حضرت ارباب
بلی ساقی ز خالی ماندن ساغر نمی ترسد

بس است این زوزه ها ای گرگ های جنگل جالوت
از این دندان نشان دادن که شیر نر نمی ترسد

همیشه از شهادت تا شقاوت راه باریکی است
کسی که توشه اش شد ذکر یا حیدر، نمی ترسد

برای "محسن" از دیوار و در کمتر بخوان، مداح!
که از چیزی به غیر از روضه ی مادر نمی ترسد

عباس احمدی



سر می برند، از ماه ای شب بیا تماشا
با ذکر یا اباالفضل (ع) بر لب بیا تماشا

ای کربلا تنش را، حالات رفتنش را 
هر روز کن زیارت هر شب بیا تماشا

افتاده است یارم، آن ماه بی مزارم
بی سر به سینه خاک، مرکب بیا تماشا

من عاجزم ز وصفش، سوسن ز باغ برخیز
با کاکل پریشان کوکب بیا تماشا

ای نام و رسم و عنوان، خاکی بریز بر سر
مصدر بیا به پایین، منصب بیا تماشا

دیگر مرا نترسان ای مرگ بعد از این داغ
از سوختن چه دانی؟ ای تب بیا تماشا

بانو! مدافعت را بردند سوی مقتل
بر تل خویش بازآ زینب بیا تماشا...

افشین علاء




بی فایده ست گرچه به دنیا امید ما
جز ما زیان ندیده کسی از خرید ما

آه ای مناره! نام علی را که می بری،
می جوشد از گلوی تو خون شهید ما

ما بیشتر به اهل جنون، خمس می دهیم
زین رو شده ست سنگ ملامت، «رسیدِ» ما

در خنده نیز اشک به فریادمان رسید
دل داده است ماه محرم به عید ما

صد یوسف است برَده ی چشم سیاه تو
یعقوب، فدیه داده به چشم سپید ما

شطّ عطش اگر به درِ بسته می خورَد
از چشم قفل، آب نخورده کلید ما!

ریشه دوانده ایم به خاک رهِ نسیم
مجنون کشیده شانه به گیسوی بید ما

آب مراد، گریه ی ناخوانده ی من است
بیهوده نیست این همه غم شد مرید ما...

احمد بابایی


 عیش سفر و حضر حرامم باشد
شادابی باغ و بر، حرامم باشد
من با تو سرِ به خون شکفتن دارم
بی تو چه سری ست؟ سر حرامم باشد

اسماعیل محمدپور


علم به دوش به سمت فرات ،راه افتاد
چه باشکوه به گودال قتلگاه افتاد!

که بود غرق طمانینه،محوآینه ای؟
به باغ لاله که باشور لا اله افتاد؟

رهابه باد،ورق پاره های قرآن ست
که یوسفانه ترین سوره ها به چاه افتاد

میان قهقهه ی شمرهای دشنه به دشت
چه باشکوه بر آن دشت تشنه ،ماه افتاد

کدام ماه جوان ایستاده درزنجیر
به جشن سنگ به دستان کینه خواه افتاد

به پشت معرکه مانده کلاه ابن زیاد
از آن حماسه سراسیمه،بی کلاه افتاد

چه دست ها که به خونخواهی اش بلندشدند
که برق غیرت مختار درسپاه افتاد

صدای شعله ور قاسم سلیمانی
شبیه صاعقه برخرمن گیاه افتاد

شهید روضه ی یاس كبود،محسن بود
که بین آن در و دیوار،بی گناه افتاد
محمدحسین انصاری نژاد


 

تیغ بکش بر رگم کز تو مرا بیم نیست
سر چو نباشد جدا قابل تقدیم نیست
 
سر که جدا شد سر است  تا که نخورده  است تیغ
بر تن عشاق جز غده بد خیم نیست
 
باز سر انداختیم تا که بدانند فاش
در سر جان بر کفان باور تسلیم‌نیست
 
شام و حلب کربلاست حرمله هایش یهود
شمر زمان جز همان داعش دژخیم نیست
 
حای حسین اوفتاد سوره یاسین بخوان 
محسن بی سر شده از چه ترا میم نیست
 
محسن اگر گل شده است جشن شهادت بگیر
برگ‌گل لاله را مجلس ترحیم‌ نیست
 
نرخ سرم را مسنج با درم و با دلار
آنکه ز سر بگذرد فکر زر وسیم‌ نیست
 
یک ژن خوب این چنین میکندت سربلند
گل شدن آب و خاک قابل تعلیم‌ نیست
 
با سر سردار عشق سلفی عزت بگیر
پیره زنی عشوه گر در خور تکریم نیست
 
ماه محرم هنوز نامده رفتی  که هان
ظهر دهم منحصر در مه تقویم نیست
 
گفتمش آهسته تر گفت ندارم توان
گفتمش امشب بمان گفت که تصمیم‌ نیست
 
سر بفشاندی چنان پای هدف که مرا
پیش سرت چاره جز کرنش و تعظیم نیست
 
گنگ‌شده پیش تو شعر و غزل  با کلام
چهره لبخند تو قابل ترسیم نیست
 
رفت بسوی حسین محسن ما سر بدست
سر چو نباشد جدا قابل تقدیم نیست
 

سيد عبداله حسينى 

 

 
بسوی باغ گلی سینه چاک برمی گشت
نشانی از دل آگاه و پاک برمی گشت
 
ستاره ای که به مقصد رسیده بود ازنو
به آسمان وطن تابناک برمی گشت
 
به روی نیزه سرش... بعداز اینکه ساخته بود
- یزیدهای زمان را هلاک برمی گشت
 
دوباره بر سر این شهر اوج تابستان
نسیم و سایه سنگین تاک برمی گشت
 
و ریخت طرح لبش در نگاه مان سوغات
شبی که نامه و زوار وساک برمی گذشت
 
درون پاکتی از گل تبسمی معصوم
به یادگار از او با پلاک برمی گشت
 
امانتی که زمین داده بود دست زمان
به احترام فراوان به خاک برمی گشت
 

ایرج انصاری فرد


 

تب تند نوشتن از شما افتاده بر جانم
قلم در هر دو دستم اشک می ریزد، پریشانم
 
نمی دانم چرا در منتهای سربلندی ها
شبیه کودکان گمشده سر در گریبانم
 
شبیه نو مسلمانی که مات شبهه ها مانده ست، 
پر از تردید و ایمانم ولی اینقدر می دانم  _
 
که بین اینهمه اسلام خالی از مسلمانی 
به رنگ سرخ اسلام شما مستم،  مسلمانم
 
خوشا لبخند شیرین شما در لحظه ی پرواز
تصاویری که می اندازد آتش در نیستانم
 
دلم می خواست شهری سربلند و بی کران باشم
و نام سرخ تان باشد به هر کوی و خیابانم
 
حریم عمه ام زینب به جان خسته ام بسته است
که شعر حافظ شیراز را اینگونه می خوانم :

"مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم 
هواداران کویش را چو جان خویشتن"  دانم
 
سید محمد امین جعفری 




 

جهان نمی برد از یاد این شجاعت را 
نگاه نافذ و گیرا و پر صلابت را
 
گلو و خیمه و خنجر ، غروب و آتش و دود 
شبیه کرببلا کرده این قیامت را
 

سمانه رحیمی
 

 
بی یاوری، سنگر نداری، سر نداری 
دیگر نه حتی سر، که تو پیکر نداری
 
کوهی ولی برشانه هایت قله ای نیست
بارانی اما چشم های تر نداری
 
تا در نگاهت برق دارد تیغ ایمان
حاجت به تیر و تیزی خنجر نداری
 
افسوس ِ پرواز تو را خورده ست فطرس
  برشانه ات هر چند بال و پر نداری
 
تا جان به جانانش رسد جان می دهد جان
در راه جانان تحفه ای بهتر نداری
 
نام تو را باید چه بگذاریم سردار؟
سرپاترین سرداری اما سر نداری
 

میترا سادات دهقانی 
 

تو در دست اون کافر داعشی
سراپا قراری و آرامشی
 
عجب عزمی و همتی داشتی
که داغ یه آخ، تو دلش کاشتی
 
یه جوری که شد از خودش منزجر
تو‌گویی شد از حرص تو منفجر
 
چشای قشنگت پر است از امید
 امیدو میشه از نگاه تو دید
 
امیدی که تو چشم زیبای توست
نشون دل پاک و بینای توست
 
پدر منتظر مادرت منتظر
که هم کودک و همسرت منتظر
 
با زخمی که بر دشمنانت زدی
چه خوب شد که برگشتی و‌ اومدی
 
حالا که تو برگشته ای از سفر
شدی میزبان هزارون نفر
 
هزارون نفر اومدن دیدنت
خوشا حال آنان که بوسیدنت
 
تو برگشته ای، خیر مقدم شهید
که خونت تو‌ رگهای ملت دوید
 
تو‌ که اومدی شهر غوغا شده
تو‌ که اومدی شور برپا شده
 
بیاد نماز شبت ای عزیز
بیا تا ببوسم لبت ای عزیز
 
الهی بمیرم‌ سر تو‌ کجاست؟
عزیزم سر اطهر تو کجاست؟
 
شدی آخرش سربدار ای شهید
شدی مایه ی افتخار ای شهید
 

محمدعلی یوسفی 

 

 
 
و سایه‌ها که جهان را اداره می‌کردند
به خون تپیدن ما را نظاره می‌کردند
 
قماشِ قدسیِ حق را به هیکل ابلیس
به ضرب قیچی و چاقو قواره می‌کردند
 
چه ابرهای سیاهی، چه بادهای بدی
که شام غم‌زده را بی‌ستاره می‌کردند
 
خبر رسید که سرهای سرورانم را
به رسم کهنهٔ کین بر مناره می‌کردند
 
خبر رسید که نعش برادرانم را
ملات باروی دارالاماره می‌کردند
 
و چشم‌های تماشا میان بهت و سکوت
جنازه‌های رها را شماره می‌کردند
 
و عاشقان حسین و نواسگان یزید
بر این بساط نبردی دوباره می‌کردند
 
و ماندگان به تکاپوی راهیان خیره
هنوز سبحه به کف استخاره می‌کردند
...
 
حسین منتظرت بود، چشم در چشمت
فرشتگان به گلویت اشاره می‌کردند...
 
 
امید مهدی نژاد



تو شهید مدافع حرمی
ارجمند و عزیز و محترمی

زنده ای در جوار رحمت حق
هستی جاودان لاعدمی

شادمان در کنار کوثر حق
با علی همکلام و همقدمی

تو رها از هوس شکسته قفس
ما گرفتار رنج بیش و کمی

تو شمیم کتیبه های ضریح
شور مرثیه های محتشمی

روی دوش ملائک ملکوت
نقشبند عبارت عَلَمی 

عدل را بازوان نیرومند
مشت محکم به گرده ی ستمی

ای سحاب عمیم رحمت حق
بر دل و جان ما ببار دمی

ما همه خاربن ، تو سرو سهی
ما همه قطره قطره ها، تویمی

از تو داریم التماس دعا
گوشه چشمی،عنایتی،کرمی

گر تو باشی به یاد ما ، دیگر
چه ملالی؟چه محنتی؟چه غمی؟
*عباس خوش عمل کاشانی.



 

پرده تا آن پردگی برداشت خورشیدم نمود
بی قرارم کرد و تابم برد و بر شوقم فزود

اختیاری داشتم با خویش از دستم گرفت
آخرین سرمایه ام دل بود آن را هم ربود

گفتمش این جور بر عاشق چه می داری روا
گفت این لطف است درمعنا چه گویی جوربود؟

عاشق آن باشد که در راه طلب با سر دود
از نشیب آید فراز و از فراز آید فرود

تا که جان دارد نپرهیزد ز شمشیر بلا
گر جدا سازند او را استخوان از تار و پود

در مقام عشق قانون است تسلیم و رضا
بشنو ازمن چون که باید روز وشب اینگونه بود:

گاه باید گشت چون پروانه گاهی چون سپند
گاه باید بود شمع و گاه باید بود عود

گاه باید گشت قطره گاه باید گشت موج
گاه باید بود دریا گاه باید بود رود

گاه باید چید خار و گاه باید دید گل
گاه باید گشت آتش گاه باید گشت دود

طرف بازار محبت طرفه کالایی بود
هست سودش را زیان و درزیانش هست سود

طالب این طرفه کالا کیست؟بازرگان عشق
کز چنین سودا نپرهیزید تا در خون غنود

غازه بر رخساره ازخون کرد در میدان رزم
زنگ از آیینه ی دل با دم خنجر زدود

نغمه ی «لبّیک لبّیک»اش فضا را کرد پر
تا ندای «ارجعی » از عالم بالا شنود

چون که جان رفت ازتنش مانند مرغی تیزپر
با کلام جانفروز اینگونه جانانش ستود:

همقطار طالبان کشته در میدان عشق
«ادخلواها بسلام ذلک یوم الخلود»

بی نصیب از افتخار سرفرازی روز حشر
نیست آن خلقی که بر خاک قدمشان جبهه سود

تا که در چرخش فلک باشد بر آن مردان سلام
تا که در گردش زبان باشد برآن یاران درود

منقبت گوی گلان باغ رازم تا به حشر
مرغ طبعم در فضای عشق تا بالی گشود.
عباس خوش عمل کاشانی.

 

 

آنچنان عرصه تنگ تر شده است، که نمانده ست راه پس حتی!
بین دشمن غریب افتاده ست، یک نفر نیست دادرس حتی
 
گرچه در بین گرگ ها تنهاست، در یکی جرأت مقابله نیست
همچنان ایستاده با قدرت، شیر شیر است در قفس حتی!
 
با وجود همیشه بی رحمِ تیغ هایی که سخت بُرّانند
باز هم سرخ سرخ می روید، لاله در بین خار و خس حتی!
 
چه کسانی همیشه مدعی اند؟! چه کسی رزم­جامه بر تن کرد؟!
مثل «ما» در جهان هزار هزار، مثل «او» نیست «هیچ­کس» حتی!
 
دست از اعتقاد خود نکشید، مانده مردانه پای حرف دلش
عاقبت چشم از سرش پوشید، کم نیاورد یک نفس حتی


محمد شکری فرد




 
پرواز کردی تا بنوشی ساغرت را 
 
از دست مولایی که بخشیدی سرت را 
 
آتش زدی بر سینه های شیعیانش 
 
وقتی نگاه ِ از تبار ِ حیدرت را 
 
چون ذوالفقاری از نیام خون کشیدی 
 
بالا گرفتی بر سر نیزه سرت را 
 
*
وقتی غروب و خیمه و خنجر مهیاست 
 
باید ببرد دست کافر حنجرت را 
 
تصویر بکری از شهادت بود وقتی 
 
دستی جدا کردند تا انگشترت را... 
 
در هیبت عباس ِ رعنا قد کشیدی 
 
وقتی جدا کردند دست دیگرت را 
 
قطعا علی ِ اکبری در توست وقتی 
 
اینگونه مثله کرده کافر پیکرت را 
 
والله دیدم کربلای دیگرت را 
 
دیدم کنار راس خونینی سرت را 
 
*
بعد از تو هر کس با شرافت زندگی کرد 
 
باید ببوسد دستهای مادرت را 
 
مریم حقیقت 

 
 
 
 
 
 
 
 


  
دلی به وسعت دریا سری به دار ِجنون 
سری که نذر حسین است و وامدار جنون
 
نگاه ژرف و غریبی شکوهمند و غیور
به شانه های شهادت نشسته بار ِجنون
 
سر بریده ی مجنون و شام تشنه ی خون
چه روزگار غریبی است روزگار جنون !
 
چه گامهای بلندی به سمت نامیرا
چه میهمانی سرخی به افتخار جنون 
 
صدای شرزه شیری ز شام آمده است 
که دست بسته نشان داده اقتدار جنون
 
حکایت سر بر نی شنیده شاید باز 
که سر سپرده به عشق و به اختیار جنون
 
حرم همیشه حریم است و محترم تا هست
هزار محسن ِرزمنده رهسپار جنون
( رضا محمدصالحی )



ببین سرایت غیرت، نگاه ژرف جنون را
ببین که با چه درایت نبسته طرف جنون را 
 
طلایه دارنگاهی که جز شکوه ندارد
نبرده سمت خدا جز تب شگرف جنون را
 
به  داغ لاله قسم تا عنایتی نکند حق 
کسی که  عشق بورزد، نبرده صرفه جنون را 
 
به مدعا نتوان  زد دم از جنون که کسی که 
نکنده  هیچ دل  از سر نشُسته ظرف جنون را
 
سرش بهای دلی شد که جز به حق نسپرد ه ست
فدای نحو که شاید کنند صرف جنون را؟ 
 
خدا کند که بفهمیم از این غرور مجسم
سکوت محض تحیر غریو  حرف جنون را 
 
«بهار عشق گلی را نکرده زینت بستان»*
زمان  اگر نه ز دامان  سترده  برف جنون را

ابراهیم حاج محمدی



 

بر بام افق، سپیده خونین لب گفت
خورشید به خون تپیده، اُف بر شب گفت
بی واهمه از داعش،«محسن-حججی»
با حنجره ی بُریده، « یازینب(س)» گفت
حسین عبدی گرگانی



این چشمها که آینه ی غیرت خدا است
شرح بسیط و مختصر قدرت خدا است
دشمن هراسناک بر آن تیغ می زند
این جسم لاغری که پر از هیبت خدا است
این تاب و تب که خون تو انداخت در جهان
یک موج عصر ملتهب نصرت خدا است
حلق بریده را به تماشا گذاشتن
یک سطر سرخ پر تپش از حکمت خدا است
شان خلیفه نیست جز این: «عشق و دلبری»
بیچاره شیخ منتظر حیرت خدا است
با یک نگاه باز کن این راز سرخ را
ای محرمی که در حرم خلوت خدا است
*****
زلف شهید می وزد از سمت صبح «شام»
دل در مسیر رایحه ی رحمت خدا است
بر ما که در اسارت چشمیم و مبتلا
چشمان محسن حججی حجت خدا است
امیر سیاهپوش

        نه سپیدار، نه شمشاد، نه افرا دارد

این‌چنین جلوه که این سروِ دل‌آرا دارد
 
همه‌­ی حال و هوا، هوش و حواسم پی ِ اوست
جذبه این‌­قدر، فقط این قد رعنا دارد
 
- بی هوایش، منم آن تن، که به جای سینه
دخمه‌­ای سوخته از دوزخ دنیا دارد -
 
ایستاده است چه سرسبز به صحرایی سرخ
به خدا صولت این سرو تماشا دارد
 
رگ و ریشه زده پیوند به جریان جنون
ورنه جا سرو کجا در دل صحرا دارد؟
 
به‌یقین از سر و جان دست نشُست، آن که دلی
-پای‌­بند اگر و شاید و امّا دارد
 
هر قیامی نکند شور قیامت برپا
قامت بی‌­سرِعشق است که غوغا دارد
 
هست در عالم صغری هم از او غلغه‌­ای
کشته­‌ی عشق دو جا محشر کبری دارد
 
عارف و عالم و عامی؛ همگی عاشق او
یک سر است و، بنگر این همه سودا دارد!
 
یاد از آن صورت و سیرت؛ اگر ای آیینه
دلت از دوری او دق بکند، جا دارد
 
به چه عالم نظر انداخته؟، چشمش به کجاست؟
این نگاهی است که یک عالمه معنا دارد
 
کیست این؟ رودِ رها، جمله جنم، عین عطش
که دلی در قفس سینه چو دریا دارد
 
به شکوهش قسم، این سیل ستبر، آخر کار
کوه را نیز به تسلیم‌­شدن وا دارد
 
مرد راهید اگر، زود بیایید، هنوز
بیش و کم قافله‌­ی خون و خطر جا دارد
 
نرود خواب روی خاک، که مرغ ملکوت
زیر سر بالشی از عالم بالا دارد
 
با پرِ واشده شهباز به اوج پرواز
از کماندارِ کمین‌­کرده چه پروا دارد؟
***
گفتم از سقف ِ قفس بگذر و بگذار و برو
ولی ای دل چه کنم؛ مرغ تو یک پا دارد!
***
عرض ِعشقم چه‌­قدر طول کشید؛ آه از عشق

شرح این واژه‌­ی کوتاه، درازا دارد!       

خلیل ذکاوت

ای دل! بیا به وادی خون رهسپر شویم
از کربلا، به کرب و بلایی دگر شویم
 
با لاله‌ها، به باغ شکفتن سفر کنیم
عاشق شویم و در شب توفان، خطر کنیم
 
فصل گل است، فصل تماشای لاله‌ها
با من بیا به باغ تماشای کربلا
 
این لاله کیست؟ سروِ جوان، نور دیده است
داغِ دل است، سرخیِ سیبی رسیده است
 
داغ دل است، اهلِ حَرَم را خبر کنید
تا کربلای خطبه زینب سفر کنید
 
این «مُحسن» است، رهسپرِ کربلای درد
سردار سربریده آماده نبرد
 
«محسن» سلام! از پر و بالت به ما بگو
از روشنان صبح وصالت به ما بگو
 
ما را ببر به باغ ترنم، سعید عشق!
ما را بخوان به خوان تبسم، شهید عشق!
 
محسن! بگو ز خلوت مستان برای ما
از قیل و قال باده‌پرستان برای ما
 
از فصل زخم، شرم شقایق به ما بگو
از داغ عشق، لاله عاشق! به ما بگو
 
با ما بگو ز حضرت خورشید و آسمان
از فصل اوج، فصل رهایی، پرندگان
 
از آسمان بگو، که قفس را رها کنیم
با لطف عشق، ننگ نَفس را رها کنیم
 
ای بوسعید! از دل بارانی‌ات بگو
یک چشمه از مرام مسلمانی‌ات بگو
 
ای زائر تبسم گل، زائر نسیم
با عاشقان ز خلوت روحانی‌ات بگو
 
ای مِهر و ماه، مُهر تو و جانماز تو
از سجده‌های روشن پیشانی‌ات بگو
 
همسنگر نگاه سحر، خطبه خوان نور!
از روزگار آینه گردانی ات بگو
 
آتش برقص با سر خونین برای ما
از داغ عشق، فصل پریشانی‌ات بگو
 
ای ترجمان خون شقایق، بهار سرخ!
ای باغ داغ، از دل توفانی ات بگو
 
*****
 
گفتم ز عاشقی، دهنم بوی گل گرفت
روحم ز دشت یاد تو، آهوی گل گرفت
 
ای خوش‌نشین کوچه ابروی یاس‌ها
سرمست عشق، دل شده بوی یاس‌ها
 
نام تو «محسن» و حسنی از ازل شهید
آری سعید بودی و از نسل «بوسعید»
 
فرزند عشق بودی و همسایه نسیم
روی لبان عاشق تو، ذکر «یاکریم»
 
یک صبح ناگهان، تو پریدی به آسمان
از چشم خاک، بلبل عاشق! شدی نهان
 
«آری، در عشق، حاجت هیچ استخاره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند، چاره نیست»1
 
«ای غایب از نظر! به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به جان دوست دارمت»2
 
اکنون، بر آستان خدا سر نهاده‌ای
«همراز عشق و هم نَفسِ جام باده‌ای»3
 
ای سرو سربُریده غیرت، تو را سلام
خونت، نزول سوره فتح است، والسلام
رضا اسماعیلی


 

بر سینه‌ی این دشت چه سرخ است نشانت

از لاله شنیدیم صدای ضربانت

خون نعره زن و چرخ زنان است همیشه

در طول تمام رگ ما از هیجانت

این شهر نه این خاک نه این … وای چه گفتم؟

منظومه‌ی ما ذرّه‌ای از جان جهانت

یاد همه‌ی مردم این شهر، زمانی است

خوشبو شده از خاطره‌ی نعش جوانت

«این راه به صد سال سپردند و تو یک شب»

پیران خرابات همه دُرد کشانت

تو راه نشان دادی و در راه تو هستند

همشهری و همسایه و همرزم و کسانت

سیدحسن طباطبایی

 

یک مرد، سر آورد، فهمیدنش سخت است

کاری حسینی کرد، فهمیدنش سخت است

 

او راست قامت بود، از نسل «همّت» بود

یک مرد اهل درد، فهمیدنش سخت است

 

دژخیم با خنجر، آمد به دنبالش

اما نشد او زرد، فهمیدنش سخت است

 

شد روبرو با مرگ، با هیبتی بشکوه

در چشمِ او گل کرد، فهمیدنش سخت است

 

«سرباز اللّهَم، من سر نمی‌خواهم

ای شِمرِ من! برگرد...»، فهمیدنش سخت است

 

آن سبز توفان گرد، با لاله بیعت کرد

در این خزانِ زرد، فهمیدنش سخت است

 

ما گربه رقصاندیم، با عافیت ماندیم

دلمُرده و خونسرد! فهمیدنش سخت است

رضا اسماعیلی

 

سرزنده مثل چشمه، سرسبز چون بهاریم
سرویم و سبزقامت،کوهیم و استواریم

آیینه‌دار خورشید، آیات انقلابیم
در آسمان ظلمت روشن‌ترین شهابیم

ما رازدار هستی با مهر کربلاییم
ما ریشه‌دار غیرت در ظهر کربلاییم

روح حماسه و عشق در جان ما حسین است
آغاز ما حسین و پایان ما حسین است

در لحظه لحظه عمر، با پاره پاره جان
ماییم و دست یاری، ماییم و عهد و پیمان

سرچشمه‌های شوقیم، با چشم‌های بیدار
لبریز از حماسه، از عاشقانه سرشار

 این روی سکه، موم و آن روی سکه، آهن
مرهم برای یاران، خنجر برای دشمن

از هشت فصل ایثار مردانه قد کشیدیم
روح مقاومت را در عاشقان دمیدیم

خورشیدی از حقیقت در این جهان سردیم
با تیرگی مقابل، با ظلم در نبردیم

در شرق و غرب عالم دادیم این صلا را
جغرافیا نباشد، تاریخ کربلا را 

ما را ز سر مترسان چون وارث محرم
سر می­‌دهد ولیکن، سر را نمی­‌کند خم

از ساحت حماسه، تسلیم دور بادا
شیطان، شکست ما را حسرت به گور بادا

مصطفی محدثی خراسانی

 

سر باخت، شاید مملکت سامان بگیرد
جان داد تا یک ذره غیرت جان بگیرد
 
چون کوه در چشمش ابهت موج زد تا
بلکه تزلزل های ما پایان بگیرد
 
ای بد به حال هرکه محسن را ببیند
اما نلرزد بر خودش آسان بگیرد
 
حال دلم این روز ها بدجور ابریست
ای کاش بر خاک سرم باران بگیرد
 
ای کاش قدری در رگ خشکیده ی ما
خون شهیدان حرم جریان بگیرد
 
داوود کفعمی(امید رهایی)


کربلا، دیروز، حرف حق، عطش، احرام خون 
کاروانی در طواف عشق بود، این روزها 
عاشقان احرام حج نینوا پوشیده اند
از مدینه تا منا، از سوریه تا کربلا
 
آسمان مردان طوفان زاد،  یاران حسین
با خروش عشق آسا، درب خیبر می کنند 
چون علی مردانه می جنگند وقتی لشکر 
شمرخولی حرمله سانان شبیخون می زنند
 
قاسم و عباس و محسن سوی میدان می روند
از حرم تا قتلگه زینب صدا می زد تو را 
کیست محبوب مرا یاری کند، هل من معین
کوه عشقی را به قربانگاه بردند اشقیا
 
آنکه بار عشق عالم را به دوشش می کشد
می شود یک دل نه صد دل واله و خواهان تو 
عاشقانت را به درد هجر مهمان می کنی 
آه از وقتی که سر می آورد مهمان تو
 
فاطمه مصطفایی


مردی ما فقط به ریشه مومن
ریش واسه تو مردی نمیشه مومن
 
مردی رو اینجوری نمی پسندی
رفتی که تا به ریش ما بخندی
 
آخه چجور این همه سفت و رفتی؟!
با دست بسته هم اسیر گرفتی
 
دل تو که شهادت از خداشه
داعشیه چه ترسی توو چشاشه
 
منم نشستم توی خونه، بی غم
شعار میدم واسه دفاع از حرم
 
دلم ارادت داره خیلی زیاد
زور میزنم تا بلکه شعرم بیاد
 
من فقط اهل شعرم و شعارم
ساده بگم، جراتشو ندارم
 
شعرشو من میگم تا بغضا وا شه
جنگیدنش ولی پای تو باشه
 
به همت برادرای مومن
سرت سلامت کربلایی محسن
 
سرت سلامت.. تو که بیقراری
یادم نبود، آخ تو که سر نداری
 
سرت کجاست؟.. سرت شده هوایی
رفته پیش سرای کربلایی
 
سرت رو دامن کیه؟ روشنه
علی الخصوص که اسمتم محسنه

علی فردوسی



به نام عشق، غيرت، زندگي، ايمان، به نام تو
چه كردي با دل دنيا كه دنيا شد به كام تو...
 
تو گمنامی طلب کردی میان روضه ی مادر
ولی در کوچه ي دلدادگي پیچید نام تو
 
نشسته در نگاه تو غروب سرخ عاشورا
به یاد کربلا انداخت دنیا را قیام تو 
 
اسارت پيش پاي تو به خاك افتاد و زانو زد...
شهادت نردباني بود تا اوج مقام تو...
 
تو هل من ناصرش را گفته اي لبيك و بی تردید
به استقبالت آمد لحظه ي آخر امام تو...
 
سلام آخرت را داده ای با پیکری بی سر
يقين دارم كه بي پاسخ نماند آخر سلام تو...
 
به آب دیده کردیم آبدیده تیغ هامان را
كه بايد انتقامي سخت باشد انتقام تو...
 
به همرزمان خود بسپار پرچم را و باور كن
به مقصد ميرسد يك روز راه ناتمام تو...

بشری صاحبی





 
اگر به سوگ تو خاموش  شمع محفل ماست
چراغ یاد تو روشن به خلوت دل ماست
 
به لاله زار تمنا ز داغ یار شهید
دلی چو غنچۀدرخون نشسته حاصل ماست
 
کمیل وادی عشقیم کز بلندی بخت
یگانه ای چو علی رهنمای کامل ماست
 
شهید عشق نه غافل فتاده از تسبیح
ترانه ها به لب مرغ نیم بسمل ماست
 
سروش وادی توحید  نغمه سر داده ست
که پر فروغ ز مهر شهید مشعل ماست
 
ز دست و پا به یم خون زدن چه می ترسی؟
که نور عشق تو را رهنمون به ساحل ماست
 
ز بعد کشته شدن شرح سوز ما پرسید
ز لاله ها که فراوان دمیده از گل ماست
 
امیر قافله ی عشق گاه نافله گفت
کسی که پا نگذارد به راه غافل ماست
 
کجا رسیم به سرمنزل مراد چو دوست
که لنگ مرکب ما گشت و دور منزل ماست.
عباس خوش عمل کاشانی.

 

 
تاریخ ارسال خبر :   1396/5/22 در ساعت : 18:49:16       تعداد مشاهده این خبر : 286

کسانی که این خبر را می پسندند :


حسين شادمهر
1396/5/24 در ساعت : 12:52:14
تقديم به شهيد مدافع حرم محسن حججي


عشق آمده است تا گهر بردارد
از مزرع عاشقے ثمر بردارد
دست از سر دوست برنمے‌دارد عشق
تا از تن دوست، دست و سر بردارد


حسين شادمهر
علی ناصری
1396/5/26 در ساعت : 7:50:57
وقتی که محاسبات برهم می خورد
این تحفه لباس رنگ آدم می خورد
بردفتر عشق وصحنه ی عاشورا
در راه حسین رسم عالم می خورد
بداهه عاشورایی به یاد شهید سرافراز حججی
ابراهیم حاج محمدی
1396/5/28 در ساعت : 8:22:55
درود
شعر دیگری هم قبل از شعر{ سرش بهای دلی شد که جز به حق نسپرد ه ست} از من در باره شهید حججی درج شد با عنوان { این پرنده که از قفس پر زد،فارغ البال می کند پرواز} اون را هم در این بخش قرار دهید و شعری دیگر نیز دارم در همین رابطه که عنقریب در دفتر شعرم قرار خواهم داد
مریم حقیقت
1396/5/29 در ساعت : 4:10:35
ضمن سپاس از لطف قرار دادن شعر در این مجموعه ی ارزشمند درود
مصرع دوم این است
از دست مولایی که ضامن شد سرت را
در صورت امکان ویرایش بفرمایید
یاعلی




کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی