ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین مقالات

۞ :: نگاهی به کتاب‌های« "رویای چوبی" و "گناه باران" » سروده‌ی سید محمود علوی‌نیا / حسنا محمدزاده

۞ :: به احترام نيم قفسه شعر و 2 کلمه نام

۞ :: نظری به شعر علی موسوی گرمارودی / محمد کاظم کاظمی

۞ :: روی بالکن های ادبی چه می گذرد ؟ / عباس اوجی فرد

۞ :: خوانش شعری عاشورایی از استاد سید محمود سجادی

۞ :: نگاهی به مجموعه «آواز بی برگی» سروده یاسر مهر آبادی / حسنا محمدزاده

۞ :: نگاهی اجمالی به مجموعه شعر «سفر بمباران» سروده علی محمد مودب / محمد رضا وحیدزاده

۞ :: یادداشتی بر «مکاشفه ای رنگ رنگ» محمد حسین انصاری نژاد / شبنم فرضی زاده

۞ :: با تو بسیار سخن دارم و گفتن نتوان / مهرداد نصرتی

۞ :: نگاهی به دو مجموعه شعر محمد حسین انصاری‌نژاد / سلمان نظافت یزدی

۞ :: اقبال لاهوري و انديشة «بازگشت به خويشتن» / رضا اسماعيلي

۞ :: تصور موعود، در آثار مذهبي اهل هنود

۞ :: «عطار» به روایت دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی

۞ :: این ترانه بوی نان نمی دهد

۞ :: از سوی درختان / محمد کاظم کاظمی



Share
اقبال لاهوري و انديشة «بازگشت به خويشتن» / رضا اسماعيلي
بررسي علت انحطاط و از خود بيگانگي مسلمين؛ مسئله‌أي است كه در طول صد سال اخير توجه بسياري از انديشمندان مسلمان را به خود جلب كرده است.اين كه چرا مسلمانان بعد از گذر از دوران طلايي عزت و افتخار به يكباره به ضعف و انحطاط كشيده شدند، مسئله اي است كه معلول عوامل بسياري مي‌باشد. هر چند كه بررسي اين عوامل خود محتاج تأليف كتابي مستقل است. ولي در يك جمله مي‌توان گفت كه از بين رفتن وحدت مسلمين و ايجاد شكاف بين امت واحدة اسلامي از عمده‌ترين عوامل اين ضعف و انحطاط به شمار مي‌رود.

 اقبال لاهوري و انديشۀ «بازگشت به خويشتن»

رضا اسماعيلي


 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم ! جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا به دست آورده ام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم ، نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما
تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش
شعله ئی آشفته بود اندر بیابان شما
فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق
پارهٔ لعلی که دارم از بدخشان شما
می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما( 1 )

 

بررسي علت انحطاط و از خود بيگانگي مسلمين؛ مسئله‌أي است كه در طول صد سال اخير توجه بسياري از انديشمندان مسلمان را به خود جلب كرده است.
اين كه چرا مسلمانان بعد از گذر از دوران طلايي عزت و افتخار به يكباره به ضعف و انحطاط كشيده شدند، مسئله اي است كه معلول عوامل بسياري مي‌باشد. هر چند كه بررسي اين عوامل خود محتاج تأليف كتابي مستقل است. ولي در يك جمله مي‌توان گفت كه از بين رفتن وحدت مسلمين و ايجاد شكاف بين امت واحدة اسلامي از عمده‌ترين عوامل اين ضعف و انحطاط به شمار مي‌رود.
به راستي نيز امروز باعث بسی تاسف و دریغ است كه مسلمانان بعد از پشت سرگذاشتن آن دوران شكوه و عظمت و افتخار، به خاطر تفرقه و تشتت به چنين حال و روزي گرفتار آمده‌اند ! امروز براي جهان اسلام از آن همه ميراث‌هاي عظيم چيزي جز حسرت و دريغ و تهيدستي باقي نمانده است. امروز جهان اسلام با نابساماني‌هاي فراواني دست به گريبان است كه وجود اين نابساماني‌ها در تجزية قدرت مسلمين و تحليل توانايي‌هاي آنان نقش به سزايي دارد. ظهور فرقه های ضاله و منحرفی چون القاعده ، طالبان ، داعش و ... که به نام  اسلام و مسلمانی تیشه به ریشه دین می زنند ، آیا نتیجه تفرقه و تشتت جهان اسلام  و بهره برداری هوشمندانه  قدرت های استکباری از حربه « مذهب علیه مذهب » نیست ؟ ظهور و رشد قارچ گونه فرقه های استعمارساخته ای همچون فرقه های مورد اشاره ، آیا نتیجه بی تفاوتی مسلمانان نسبت به سرنوشت جهان اسلام و مات شدن در بازی شطرنج قدرت های استکباری و ضد انسانی نیست ؟
امروز، اكثر جوامع اسلامي با مصائبي همچون استضعاف، محروميت، تفرقه، فقر مادي و فرهنگي، بيسوادي و جهل ودست به گريباند. تسلط كشورهاي استعمارگر بر منابع مادي و معنوي مسلمانان استضعاف و محروميت را در اين كشورها تشديد مي‌كند.
امروز، هيولاي خون‌آشام فقر و تهيدستي در اكثر ملل جهان سوم كه مسلمانان نيز جزء اين كشورها مي‌باشند، چنان چنگ و دندان مي‌نمايد كه ديگر مجالي براي مردم اين كشورها فراهم نمي‌شود تا به ارتقاء سطح فرهنگي خويش بپردازند. تازيانه‌هاي فقر بر گردة ملل فقير جهان سوم آنچنان بي‌رحمانه فرود مي‌آيد كه فرصت انديشيدن و تفكر را براي هميشه از آنان سلب مي‌نمايد. وجود فقر و محروميت در كشورهاي مسلمان چنان دامنگير و گسترده است كه گاهي انسان تصور مي‌كند «فقر» يكي از اجزاء لاينفك و جدا ناشدني اين جوامع مي‌باشد و از همين رو به محض شنيدن نام يك كشور مسلمان، «فقر و محروميت» در ذهن انسان تداعي مي‌شود!
آري، امروز مردم فقير جهان اسلام در حالي كه بر روي بزرگ ترين معادن نفت زندگي مي‌كنند، خود از منافع سرشار اين معادن غني بي‌بهره‌اند و سود هنگفتي كه از راه استخراج و فروش اين معادن حاصل مي‌شود، به جيب سرمايه‌داران اروپايي و آمريكايي سرازير مي‌شود، و چيزي جز حسرت و دريغ و تهيدستي براي مردم درماندة اين كشورها نمي‌ماند.
***
«اقبال» انديشمندي عارف و مسلمان است كه حركت «بازگشت به خويشتن» را پس از «سيدجمال» تداوم بخشيده است. در واقع «اقبال، عنوان يك فصل است. ما با شناختن اقبال، يا سيدجمال وارد متني مي‌شويم كه عنوانش اين شخصيت‌ها هستند، متنش خودما، انديشه ما، مشكلات ما و راه‌حل‌هاي ماست. اين است كه شناختن سيدجمال و شناختن اقبال، خودشناختن اسلام و شناختن مسلمانان و شناختن زمان حال و آينده است.»(2)
«اقبال» تنها يك انديشمند مسلمان نيست. انساني است جامع‌الاطراف، با ابعاد روحي و شخصيتي متنوع و گونه‌گون، شايد يكي از عمده‌ترين علل موفقيت او نيز در همين امر باشد كه او «مردي است با يك روح و در چندين بعد. و اين تصادفي نيست. روح اسلامي چنين است. اقبال، مرد دين و دنيا، ايمان و دانش، عقل و احساس، فلسفه و ادب، عرفان و سياست، خدا و مردم، پرستش و جهاد، عقيده و فرهنگ، مرد ديروز و امروز، پارساي شب و شير روز بود.»(3)
از ديدگاه اقبال، مسلمين زماني به انحطاط و ضعف كشيده شدند كه وحدت و يكپارچگي خويش را از دست دادند و تحت تأثير شعارهاي دهن پركن و خالي از محتواي استعمارگران قرار گرفتند. تفرقه، خواه ناخواه، ضعف و زبوني مي‌آورد، و ضعف و زبوني، ترس را در انسان قوت مي‌بخشد و ريشه دواندن «ترس» در وجود آدمي باعث مي‌گردد كه انسان در برابر هر نيروي قاهري سرتعظيم و كرنش فرود آورد. به مرور و با گذشت زمان قدرت مسلط، فرهنگ و ارزش‌هاي زورمدارانة خويش را بر افراد تحت سلطة خويش تحميل مي‌كند و آنان را تحت سيطرة فرهنگي خويش در مي‌آورد. از همين‌جاست كه «از خود بيگانگي» آغاز مي‌شود و اين سرگذشت همة جوامع اسلامي در طول قرن‌هاي گذشته است.
با توجه به آنچه كه گفته شد، اقبال انساني است كه متوجه خطر «از خودبيگانگي» مسلمانان مي‌شود و زنگ خطر را به صدا در مي‌آورد و نداي «بازگشت به خويشتن» را در گوش جان مسلمانان جهان فرياد مي‌كند، تا آنان را از خواب غفلت و پريشاني برهاند و به حركت و خيزش وا دارد.
 
تفرقه‌، عامل انحطاط و ذلت:
همچنان كه اشاره شد، اقبال «تفرقه مسلمين» را يكي از عمده‌ترين عوامل ضعف و ذلت آنان مي‌داند و در جاي جاي ديوان اشعارش به اين عامل مهم اشاره مي‌كند:
كار خود را امتان بردند پيش
تو نداني قيمت صحراي خويش
امتي بودي، امم گرديده‌اي
بزم خود را خود زهم پاشيده‌اي
***
اهل حق را زندگي از قُوّت است
قُوّت هر ملت از جمعيت است
رأي بي‌قُوّت، همه مكر و فسون
قُوت بي‌رأي، جهل است و جنون
***
هنديان با يكدگر آويختند
فتنه‌هاي كهنه بازانگيختند
تا فرنگي قومي از مغرب زمين
ثالث آمد در نزاع كفر و دين
كس نداند جلوة آب از سراب
انقلاب، اي انقلاب، اي انقلاب!

اقبال نيك مي‌داند كه غربیان براي ايجاد تفرقه ميان مسلمين از انواع و اقسام دسايس استفاده مي‌كنند تا به مقصود شوم خويش نائل گردند. وي حتي نداي «وطن دوستي» را از زبان بيگانگان دسيسه مي‌شمارد و به مسلمانان هشدار مي‌دهد كه فريب شعارهای خوش زرق و برق را نخورند كه افسون و مكري بيش نيست:
لرد مغرب آن سراپا مكر و فن
اهل دين را داد تعليم وطن
او به فكر مركز و تو در نفاق
بگذر از شام و فلسطين و عراق
تو اگر داري تميز خوب و زشت
دل نبندي با كلوخ و سنگ و خشت
چيست دين؟ برخاستن از روي خاك
تا زخود آگاه گردد جان پاك5
 
احساس حقارت و «از خود بيگانگي» در برابر غرب:
اقبال، يكي ديگر از علل انحطاط و ذلت مسلمين را در «از خود بيگانگي» و «احساس حقارت» در برابر غرب مي‌داند:
واي ما، اي واي اين دير كهن
تيغ «لا» در كف نه تو داري نه من
دل ز غيرالله بپرداز اي جوان
اين جهان كهنه در باز اي جوان
 
تأكيد اقبال بر عنصر «از خود بيگانگي» در اشعار زير نيز به روشني پيداست:
آه از قومي كه چشم از خويش بست
دل به غيرالله داد، از خود گسست
تا خودي در سينة ملت بمرد
كوه كاهي كرد و باد او را ببرد
***
زندگاني بر مراد ديگران
جاودان مرگ است ني خواب گران6
 
«اقبال، معتقد است موجب اصلي شكست مسلمانان در طول تاريخ خود روگرداني آنان از اسلام و پيروي ايشان از شيطان بوده است:
مسلم از سِر نبي بيگانه شد
باز اين بيت‌الحرم بتخانه شد
از منات و لات و عزي و هبل
هر يكي دارد بتني اندر بغل7
 
و در جاي ديگر مي‌گويد:
مسلماني كه در بند فرنگ است
دلش در دست او آسان نيايد
ز سيمايي كه سودم بر در غير
سجود بوذر و سلمان نيايد8
 
اقبال، پس از اين كه «از خود بيگانگي» را عامل انحطاط و ذلت مسلمين معرفي مي‌كند، بازگشت به سلامت فكري را پيش پا مي‌گذارد و مسلمين را به تطهير و تعمير فكر دعوت مي‌كند:
زندگي از گرمي «ذكر» است و بس
حُريّت از عفت فكر است و بس
چون شود انديشة قومي خراب
ناسره گردد به دستش سيم ناب
ميرد اندر سينه‌اش قلب سليم
در نگاه او كج آيد مستقيم
بر كران از حرب و ضرب كائنات
چشم او اندر سكون بيند حيات
موج از درياش كم گردد بلند
گوهر او چون خزف ناارجمند
پس نخستين بايدش تطهير فكر
بعد از آن آسان شود تعمير فكر9
 
سعي در بازگرداندن احساس «اعتماد به نفس» به مسلمين:
اقبال با اشراف و آگاهي نسبت به اين امر كه در ابتدا اين ملل مشرق زمين بوده‌اند كه علم و فرهنگ و تمدن را به جهان صادر كرده‌اند، سعي خود را براين مي‌نهد كه اين باور را در روح و جان مردم جهان سوم به خصوص مسلمانان، تقويت كند و به آنان بقبولاند كه روزگاري آنان ميراث‌دار فرهنگ و تمدن جهاني بوده‌اند:
عصر حاضر زادة ايام توست
مستي او از مي گلفام توست
شارح اسرار او تو بوده‌اي
اولين معمار او تو بوده‌اي
***
سوز و ساز و درد و داغ از آسياست
هم شراب و هم اياغ از آسياست
عشق را ما دلبري آموختيم
شيوه آدم‌گري آموختيم
هم هنر ، هم دين ، زخاك خاور است
رشك گردون خاك پاک خاور است
وانموديم آنچه بود اندر حجاب
آفتاب از ما و ما از آفتاب
هر صدف را گوهر از نيسان ماست
شوكت هر بحر از طوفان ماست
روح خود در سوز بلبل ديده‌ايم
خون آدم در رگ گل ديده‌ايم
فكر ما جوياي اسرار وجود
زد نخستين زخمه بر تار وجود
داشتيم اندر ميان سينه داغ
بر سر راهي نهاديم اين چراغ10
 
آري، اقبال آگاهانه ندا در مي‌دهد كه اي ملل مشرق زمين ! مقام و موقعيت خويش را دريابيد، آيا مگر نه اينست كه براي قرن‌ها شما طلايه‌داران علم و فرهنگ و تمدن در جهان بوده‌ايد؟ پس چگونه راضي شده‌ايد بر روي همه اين افتخارات چشم بر بنديد و طوق بردگي غرب را بر گردن بياويزيد؟! پس بپاخيزيد و ديگر بار هويت انساني- اسلامي خويش را تجديد نمائيد و بدانيد كه از غرب چيزي كم نداريد و زماني آنان بوده‌اند كه در محضر شما به شاگردي نشسته‌اند.
 
افشاي ماهيت غرب:

اقبال، با شناختي كه از غرب دارد، خوب مي‌داند كه غربيان چيزي براي معامله ندارند جز مكر و فسون، و اگر هم از علم و تمدن و فرهنگ بويي برده‌اند، بدان خاطر است كه زماني بر خوان گسترده فرهنگ و تمدن اين مرز و بوم نشسته و لقمه برگرفته‌اند. چنان كه در جايي مي‌گويد:
حكمت ارباب دين كردم عيان
حكمت ارباب كين را هم بدام
حكمت ارباب كين مكر است و فن
مكر و فن؟ تخريب جان، تعمير تن11
 
از ديدگاه اقبال، اروپاييان مردمي هستند كه چيزي جز سود و زيان خود را نمي‌بينند و در راه تحصيل منافع خويش، از هيچ كوششي فروگذار نمي‌كنند. آنان براي كسب سود بيشتر حتي حاضرند جهان را به آتش بكشند و حقوق محرومان و مستضعفان را غصب نمايند:
آه، يوروپ زين مقام آگاه نيست
چشم اوينظر به نورالله نيست
او نداند از حلال و از حرام
حكمتش خام است و كارش ناتمام
امتي بر امت ديگر چرد
دانه اين مي‌كارد، آن حاصل برد
از ضعيفان نان ربودن حكمت است
از تنشان جان ربودن حكمت است
شيوة تهذيب تو آدم دري است
پردة آدم دري سوداگري است12
 
افشاي ماهيت پليد غرب، كاري است كه تنها از عهده اقبال ساخته است. زيرا او سيماي زشت غرب را از نزديك مشاهده كرده و خوب مي‌داند كه در پس اين ظاهر زيبا، چه هيولاي وحشت‌انگيزي خوابيده است:
اي زافسون فرنگي بي‌خبر
فتنه‌ها در‌ آستين او نگر
از فريب او اگر خواهي امان
اشترانش را زحوض خود بران
حكمتش هر قوم را بيچاره كرد
وحدت اعرابيان صد پاره كرد
تا عرب در حلقة دامش فتاد
آسمان يكدم امان او را نداد13

از نظر اقبال، بنا نهادن شيوة بي‌ديني و الحاد نيز كار اروپاييان است، هر چند كه دكتر شريعتي معتقد است امروز ديگر غرب با شيوه‌هاي كهنه به جنگ دين و مذهب نمي‌آيد، بلكه «مذهب عليه مذهب» را دستاويز خويش مي‌سازد تا دين و مذهب را ريشه كن سازد، اقبال در اين رابطه چنين مي‌گويد:
يوروپ از شمشير خود بسمل فتاد
زير گردون رسم لاديني نهاد
گرگي اندر پوستين بره‌اي
هر زمان اندر كمين بره‌اي
مشكلات حضرت انسان از وست
آدميت را غم پنهان ازوست
در نگاهش آدمي آب و گل است
كاروان زندگي بي‌منزل است14
 
و در جاي ديگر مي‌گويد:
دانش افرنگيان تيغي به دوش
در هلاك نوع انسان سخت كوش
با خسان اندر جهان خير و شر
در نسازد مستي علم و هنر
آه از افرنگ و از آئين او
آه از انديشه ی لادين او
علم حق را ساحري آموختند
ساحري ني، كافري آموختند
هر طرف صد فتنه مي‌آرد نفير
تيغ را از پنجه رهزن بگير15
 
در واقع ماهيت غرب، ماهيت دزدي است كه چراغ در دست به دزدي مي‌آيد و گزيده‌تر كالا مي‌برد:
داني از افرنگ و از كار فرنگ؟
تا كجا در قيد زنار فرنگ؟
زخم ازو، نشتر ازو، سوزن ازو
ما و جوي خون و اميد رفو ؟!
خود بداني پادشاهي قاهري است
قاهري در عصر ما سوداگري است

و باز در جاي ديگري، در افشاي ماهيت غرب، چنين مي‌گويد:
اي زكار عصر حاضر بي‌خبر
چرب دستي‌هاي يوروپ را نگر
قالي از ابريشم نو بافتند
باز او را پيش تو انداختند
چشم تو از ظاهرش افسون خورد
رنگ و آب او تو را از جا برد
واي آن دريا كه موجش كم تپيد
گوهر خود را زغواصان خريد!16
 
اقبال، تداوم بخش حركت «بازگشت به خويشتن»
وقتي مي‌گوييم اقبال تداوم بخش حركت «بازگشت به خويشتن» است خواه ناخواه اين سئوال مطرح مي‌شود كه «كدام خويشتن؟» در جواب مي‌توان گفت: «خويشتن اسلامي»، يعني بازگشت به ارزش‌ها و معارف اسلامي و قرآني. ولي باز اين سئوال مطرح مي‌شود كه مگر تا به حال، از اسلام و قرآن دور بوده‌ايم؟! دور بودن از اسلام و قرآن اگر بدين معنا باشد كه نماز و روزه و عباداتي از اين قبيل را انجام نداده‌ايم، خوب در پاسخ بايد گفت: نه، ما از اين اسلام دور نبوده‌ايم. ولي اگر منظورمان اين باشد كه از مغز و محتواي انسان‌ساز اسلام به عنوان يك ايدئولوژي كامل و جامع دور بوده‌ايم، در اين صورت جواب سئوال مثبت است. در واقع ما ظاهر اسلام را حفظ كرده‌ايم، ولي هر چه به اين طرف آمده‌ايم از محتوا و باطن اسلام به دور مانده‌ايم و همين عامل از بزرگ ترين عواملي است كه در انحطاط و شكست و ذلت ما مسلمانان نقش داشته است. در واقع در طول اين چند قرن ما «مسلمان اسمي» بوده‌ايم تا «مسلمان واقعي». از همين روست كه انديشمنداني چون «سيدجمال» و «اقبال» در فكر «تجديد حيات اسلام» و بازسازي آن برآمده‌اند.
«تجديد ساختمان» يعني اين كه بازگرديم و بجوئيم: در فرهنگ خودمان و در همه معاني و معارفي كه موجود است و در ميان اسناد و تاريخ و شرح احوال و عوامل و عناصر شناخت اين فكر و اين شخصيت‌ها بگرديم و عناصر اساسي را بجوئيم و ابعاد اصيل انسان نمونه را كه در شخصيت‌هاي تربيت شده، به صورت واقعي و عيني، و نه شخصيت‌هايي كه به صورت سمبل و مثل اساطير و قهرمان‌هاي افسانه‌اي هستند، بشناسيم و اين شخصيت‌ها را و اين مكتب بزرگ را تجديدبنا كنيم. يعني: «باز انسان نمونه بسازيم و اين كتاب به هم ريخته را كه هر فصلش و هر ورقش در دست كسی است، شيرازه‌بندي كنيم و از نو همچون اول تدوين كنيم.»17
اقبال نيز به عنوان يك مُصلح و يك متفكر و انديشمند مسلمان، اين مهم را در سر لوحه كار خويش قرار داده بود و درصدد بازسازي و تعمير اين بنا بود:
بگذر از كاووس كي اي زنده مرد
طوف خود كن، گرد ايواني مگرد
از مقام خويش دور افتاده‌اي
كركسي كم كن كه شاهين زاده‌اي
مرغك اندر شاخسار بوستان
بر مراد خويش بندد آشيان
تو كه داري فكرت گردون مسير
خويش را از مرغكي كمتر مگير
ديگر اين نه آسمان تعمير كن
بر مراد خود جهان تعمير كن18
 
اقبال معتقد بود كه انسان مسلمان بايد خود جهان خويش را بسازد و با اتكاء به ريسمان الهي برپاي خويش بايستد:
مرد حق باز آفريند خويش را
جز به نور حق نبيند خويش را
بر عيار مصطفي (ص) خود را زند
تا جهان ديگري پيدا كند19
ترس اقبال از اين بود كه مسلمانان به راستي «غرب باور» شوند و از هويت انساني و اسلامي خويش براي هميشه به دور مانند:
احتساب خويش كن از خود مرو
يك دو دم از غير خود بيگانه شو
تا كجا اين خوف و وسواس و هراس؟
اندر این کشور مقام خود شناس
اين چمن دارد بسي شاخ بلند
بر نگون شاخ آشيان خود مبند
نغمه داري در گلو اي بي‌خبر
جنس خود بشناس و با زاغان مپر20
 
و يا در جاي ديگر مي‌گويد:
تو يكي در فطرت خود غوطه زن
مرد حق شو بر ظن و تخمين متن
تا ببيني زشت و خوب كار چيست
اندرين نه پرده اسرار چيست21

اقبال مي‌خواهد روح ايمان به هويش را ديگر بار در كالبد ملل مشرق زمين بدمد و آنان را از «خودباختگي» و «مسخ فرهنگي» برهاند:
اي اسير رنگ، پاك از رنگ شو
مؤمن خود، كافر افرنگ شو
رشتة سود و زيان در دست توست
آبروي خاوران در دست توست
اين كهن اقوام را شيرازه بند
رأيت صدق و صفا را كن بلند
***
اي امين دولت تهذيت و دين
آن يد بيضا برآر از آستين
خيز و از كار امم بگشا گره
نشئة افرنگ را از سربنه
نقشي از جمعيت خاور فكن
واستان خود را زدست اهرمن22

اقبال مي‌خواهد بگويد كه مسلماني با دريوزگي و ذلت سازگار نيست. يعني نمي‌توان هم ادعاي مسلماني داشت و هم اين كه از فرق سر تا نوك پا وابسته به مصنوعات غرب بود ! وي توصيه مي‌كند كه براي رهايي از سلطة غرب بايد «خودكفا» شد و در اين مسير گام برداشت:
تاجران رنگ و بو بردند سود
ما خريداران همه كور و كبود
آنچه از خام تو رست اي مرد حُر !
آن فروش و آن بپوش و آن بخور
آن نكوبينان كه خود را ديده‌اند
خود گليم خويش را بافيده‌اند23
 
تأييد اقبال براين امر ـ كشف توانايي‌هاي بالقوة خويش و بهره‌برداري از استعدادهاي ذاتي و خدادي ـ در جاي جاي ديوان اشعارش به خوبي هويداست:
تا مسلمان بازبيند خويش را
از جهاني برگزيند خويش را
*
روح شرق اندر تنش بايد دميد
تا بگردد قفل معني را كليد
*
هر كه اندردست او شمشير لاست
جمله موجودات را فرمانرواست
*
تراش از تيشة خود جادة خويش
به راه ديگران رفتن عذاب است24
 
«اقبال» و «رسالت» خطير او:
اقبال در كتاب «احياي فكر ديني در اسلام» مي‌گويد:
«ترس ما تنها از اين است كه ظاهر خيره كننده فرهنگ اروپايي از حركت ما جلوگيري كند و از رسيدن به ماهيت واقعي آن فرهنگ عاحز بمانيم. در مدت قرن‌هاي ركود و خواب عقلي ما، اروپا با كمال جديت در بارة مسائلي مي‌انديشيده است كه فيلسوفان و دانشمندان اسلامي سخت به آنها دل بسته بودند. از قرون وسطي كه مكتب‌هاي كلامي به حد كمال رسيد، پيشرفت‌هاي نامحدودي در زمينة فكر و تجربة بشري حاصل شده است. گسترش قدرت آدمي بر طبيعت به وي ايمان تازه و احساس لذتبخش چيرگي بر نيروهايي كه محيط او را مي‌سازد بخشيده است. ديدگاه‌هاي تازه و طرح‌ريزي شده، در مسائل كهن، در پرتو آزمايش‌هاي تازه صورت بياني ديگر پيدا كرده، و مسايل تازه‌اي جلوه‌گر شده است. چنان به نظر مي‌رسد كه گوئي عقل آدمي بزرگتر شده و از حدود مقوله‌هاي اساسي خود، يعني زمان و مكان و عليت، تجاوز كرده است. با پيشرفت فكر علمي، حتي تصور ما نسبت به قابليت تعقل، دستخوش تغيير شده است. نظرية انيشتين بينش جديدي از طبيعت با خود آورده، و راه‌هاي تازه‌اي براي نگريستن به دين و فلسفه پيشنهاد مي‌كند. پس ما با تعجب نيست كه نسل جوان‌تر اسلام در آسيا و آفريقا، خواستار توجيه جديدي در ايمان خود باشد. بنابراين، با بيداري جهان اسلام لازم است كه اين امر با روح بي‌طرفي مورد مطالعه قرار گيرد كه اروپا چه آموخته است و نتايجي كه به آن رسيده، در تجديدنظر و اگر لازم باشد، در نوسازي فكر ديني و خداشناسي در اسلام، چه مددي مي‌تواند به ما برساند.»25
 
آينده اسلام در انحصار انسان‌هاي مجتهد ، خودآگاه و جهان‌آگاه است

تأمل در آنچه اقبال مي‌گويد، چشم‌انداز تازه‌اي را در مقابل چشمان ما مي‌گشايد. زيرا وقتي مي‌گوييم «بايد به خويشتن باز گرديم» عده‌اي تصور مي‌كنند «بازگشت به خويشتن» يعني چنگ زدن به همه آن چيز هايي كه «نداريم»! طبيعي است كه اقبال هرگز از طرح اين اشعار چنين چيزي را مدنظر نداشته است. منطقاً نيز اينچنين است، يعني وقتي ما مي‌خواهيم به تجديد ساختمان و باسازي يك بنا بپردازيم، بسياري از زوائد و اضافات را حذف مي‌كنيم و به آنچه در خور ارزش است مي‌پردازيم. اگر قرار باشد كه به بهانه «بازگشت به خويشتن» و «تجديد حيات اسلام» خرافات و باورهاي غلط و انحرافي را همچنان نگاهداريم و به جاي پيش رفتن به جلو، سير قهقرايي داشته باشيم، اين ديگر اسمش «بازگشت به خويشتن» نيست، بازگشت به ارتجاع، تحجر و مقدس مآبي است. زماني توانسته‌ايم اين اشعار اصولي را به صورت اصيل و واقع‌بينانه تحقق ببخشيم كه ارزش‌هاي اصلي و كارآمد را احياء نماييم و خرافات و تقليدهاي كوركورانه را از پيكر اسلام بزداييم و علاوه بر همه اين‌ها از غرب و شرق نيز هر آنچه را نيكو و پسنديده است و در حركت تكاملي ما مي‌تواند به كار گرفته شود استخراج كنيم و به كار بنديم.
زيرا ما هرگز نمي‌توانيم چشممان را بر روي پيشرفت‌هاي علمي و صنعتي غرب ببنديم و از پهلوي چپ برخيزيم و غرب را يكسره بكوبيم و تكفير نماييم. ما بايد در برخورد با غرب حق انتخاب و گزينش را براي خود محفوظ نگاهداريم و خوب و احسن را انتخاب كنيم و به كار گيريم، زيرا در غير اين صورت خودمان را قريب داده‌ايم و وضع از اين كه هم اكنون هست، بهتر نخواهد شد. بنابراين بايد با واقع‌بيني با غرب و شرق برخورد كنيم و با بي‌طرفي كشورهاي غربي را مورد نقد قرار دهيم.
اقبال نيز از طرح شعار «بازگشت به خويشتن» منظوري غير از اين در سر ندارد. چرا كه خوب مي‌داند لازمة رهايي و آزادي از بند غرب مقابله اصولي و منطقي با آنهاست، نه مقابله احساسي و تعصبي. بنابراين وي رسالت خود را در اين مي‌داند كه به بيدارگري در اين راستا بپردازد، چنان كه مي‌گويد:
تا به روز آرم شب افكار شرق
بر فروزم سينه احرار شرق
از نوائي پخته سازم خام را
گردش ديگر دهم ايام را
فكر شرق آزاد گردد از فرنگ
از سرود من بگيرد آب و رنگ26

اقبال بر روي اين نكته تاكيد مي‌كند كه براي مقابله با «باطل و شيطان» ابتدا بايد ظرفيت و توانايي‌هاي خويش را ارزيابي كرد و شناخت و آنگاه به مبارزه پرداخت:
اي مسلمان، اندرين دير كهن
تا كجا باشي به بند اهرمن؟
جهد با توفيق و لذت در طلب
كسي نيابد بي‌نياز نيم شب
زيستن تا كي به بحر اندر چوخس
سخت شومانند كوه از ضبط نفس27
اقبال مي‌گويد: «براي مبارزه بايد آماده شد، زيرا بدون آمادگي نمي‌توان مبارزه كرد.» بنابراين قبل از مبارزه بايد مقدمات و امكانات لازم را تدارك ديد.
نشستن و دست روي دست گذاشتن و دلخوش داشتن به شعارهاي فريبنده، نشانگر آنست كه ما مرد مبارزه نيستيم و اين امر يك خودفريبي بيش نيست:
تو منشين نرم بر ساحل كه آنجا
نواي زندگاني نرم‌خيز است
به دريا غلت و با موجش درآويز
حيات جاوداني در ستيز است28

اقبال رسالت خود را در اين مي‌داند كه به مسلمانان شيوه درست انديشيدن و درست ديدن را بياموزد. و او معتقد است يك انسان مسلمان بايد در عين اطلاعت و بندگي حق، به فلسفه امور و احكام اسلامي آشنا باشد، يك مسلمان بايد در برخورد با جهان پيرامونش واكنش‌هاي مناسب از خود نشان دهد و بتواند به تجزيه و تحليل مسائل بپردازد.
يك مسلمان بايد گستاخي انتقاد و پرخاش را در خود تقويت نمايد. يك مسلمان بايد در اظهار عقيده خويش توانايي داشته باشد. يك مسلمان بايد قدرت تميز خوب و بد را پيدا نمايد و هر مسئله‌اي را به طور كوركورانه نپذيرد. يك مسلمان بايد شهامت گفتن «نه» را داشته باشد و در برخورد با هر پديده، قبل از پذيرش بي‌چون و چراي آن به ارزيابي آن بپردازد. يك مسلمان بايد عارف و شاعر به معناي واقعي كلمه باشد. يك مسلمان بايد عقايد خود را بدون «خودسانسوري» آزادانه بيان كند و خلاصه كلام آن كه يك مسلمان بايد «اعتماد به نفس» و «شخصيت» داشته باشد و براي راي و نظر خود ارزش قائل گردد.
اقبال نيز مي‌خواهد مسلمانان را بدين شيوه تربيت كند، زيرا مسلماني كه از اسلام فقط «تقليد كردن» را خوب آموخته است، به درد آينده اسلام نمي‌خورد. چرا كه آينده اسلام در انحصار انسان‌هاي مجتهد ، خودآگاه و جهان‌آگاه است.
جان كلام آن که فقر و تهيدستي ملل جهان سوم و به خصوص ما مسلمانان را پاياني نيست، مگر آن زمان كه به خود آئيم و ديگر بار هويت انساني و اسلامي خويش را بازشناسيم و آئينه ادراك مان را از زنگار خرافات و باورهاي غلط و انحرافي پاك كنيم.
به تعبیر اقبال «تهيدستان شرق» آن زمان مي‌توانند به استغناي مادي و فرهنگي دست يابند كه خود بينديشند، خود انتخاب كنند و خود سرنوشت خويش را در دست گيرند و بسازند:
«مرد حق برنده چون شمشير باش
خود جهان خويش را تقدير باش»

تا زماني كه ما چشم مان به دهان تئوري پردازان و فرضيه‌سازان غرب و شرق است و از مصنوعات فكري و صنعتي آنان ارتزاق مي‌كنيم، هرگز نبايد انتظار داشته باشيم كه «فقر و تهيدستي» از پيكره جامعه‌مان رخت بر بندد.
ما آن زمان مي‌توانيم، نان استقلال و خودكفائي در دست بر جهان فخر بفروشيم و سربلند زندگي كنيم كه از خود فريبي و شعار دادن سخت بپرهيزيم و در عرصه عمل به تاخت و تاز و اظهار وجود بپردازيم. در غير اين صورت همچنان روزهاي مان بر همين منوال كه هست سپري خواهد شد و همچون گذشته تازيانه ظلم بر گرده‌مان بيرحمانه فرود خواهد آمد و در جامعه‌مان «زورمند» بر «ناتوان» غالب خواهد بود وتا به ابد حديث فقر و محروميت و استضعاف ما بر زبان‌ها خواهد رفت.
آري، اگر خويش را خودمان نسازيم و سرنوشت مان را خودمان به دست نگيريم، تا به ابد درمانده و فقير و سربزير در كوچه‌هاي فقر، با كاسه‌هاي خالي با نان ننگ و ذلت و دريوزگي سد جوع مي‌كنيمهرگز مبادمان كه بنشينيم و نظاره‌گر آن روز باشيم. پس بپاخيزيم و درد خويش را با داروي همت و سرمايه عقل و درايت و كارداني از هم اكنون چاره بينديشيم.
 


پانويس:
1ـ کلیات علامه اقبال لاهوري ، زوار ، 1389 .
2ـ دكتر علي شريعتي ـ مجموعه آثار ـ ج 5 ـ ص 25.
3ـ دكتر علي شريعتي ـ مجموعه آثار ـ ج 5 ـ ص 9 و 7.
4ـ مثنوي «پس چه بايد كرد، اي اقوام شرق؟»
5ـ جاويدنامه ـ ص 304.
6ـ «پس چه بايد كرد، اي اقوام شرق؟»
8 و 7 ـ طلايه ـ دفتر اول ـ مقاله: ستيزه‌گر با غرب، دكتر شهيدي، ص 32-30.
9ـ «پس چه بايد كرد، اي اقوام شرق؟»
10 11 12 و 13ـ «پس چه بايد كرد، أي اقوام شرق؟»
14 15 و 16ـ همان مأخذ.
17ـ دكتر علي شريعتي.
18 و 19ـ «پس چه بايد كرد، اي اقوام شرق؟»
20 و 21ـ همان مأخذ.
22 23 و 24ـ «پس چه بايد كرد، اي اقوام شرق؟»
25ـ احياي فكر ديني در اسلام ـ محمد اقبال لاهوري ـ ترجمة احمد آرام ـ ص 10 و 11.
26 و 27ـ «پس چه بايد كرد، اي اقوام شرق؟»
28ـ کلیات علامه اقبال لاهوري ، زوار ، 1389 .


 

 

   تاریخ ارسال :   1394/3/22 در ساعت : 11:28:50       تعداد مشاهده : 1319     منبع مقاله :  روزنامه اطلاعات ، پنجشنبه ۲1 خرداد 1394 ، صفحه « وادی ادبیات » ، شماره 26177   موضوع مقاله :  مقاله جدید

کسانی که این مقاله را می پسندند :


مرضیه عاطفی
1394/5/3 در ساعت : 11:47:43
از مقام خويش دور افتاده‌اي
كركسي كم كن كه شاهين زاده‌اي
سلبی ناز رستمی
1394/5/8 در ساعت : 18:52:3
درود
جامعه ی ادبیات ما به این نوع نقد ها و کنکاش ها نیاز دارد. بسیاربهره بردم از این مقاله و مطالب پرداخته شده ...هر مقاله و متنی را نمی پسندم.
درود برشما





کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی