یا لطیف
شوخی پرواز من رنگ بهار ناز کیست ؟
چون پر طاووس ، خود را در چمن گم کرده ام
بیدلانه به تماشای جهان خویش بنشینیم تا بهار دوستی یکدیگر باشیم روی شاخه ی شعرهایمان.
روزها و ماه ها و سال ها سرخوشانه و مست می روند و با خود عمرها را می برند و در این گذرگاه باریک
تنها یاد باران هایی زنده می ماند که در ما عشق را گریسته باشند و در کنار ما درد ناگفته ی کلمه ها
را به جان خریده باشند...
امروز از میان این هزاران تو برگزیده می شوی، فردا یاری دیگر در دیاری دیگر و این شعر عشق است که
صدای ماندگار زمانه خواهد شد. پس ای عزیز بکوش که انعکاس دلت باشی...
و اما این روزها که بوی خون می دهد جهان و نسل کشی و آدم کشی ستاره ای حلبی ست
بر سینه ی ستم. این روزها که بحرین در بحر خون خود غوطه می خورد گفتیم با اشک های قلم کمی
دل های شعله ور را تسکین بدهیم.
از این روی فارسی زبانان از تمام شاعران همدل و مهربان دعوت می کند تا همگام با مردم مظلوم بحرین با شعر و کلام خویش آن عزیزان را در ادامه ی راهی که در پیش گرفته اند یاری کنند.
انزجار و اعتراض خود را با کلمه ها و شعرهای خویش امضا کنید شاید که دعای تعجیل آمدن موعود
منتظر باشد.
فارسی زبانان مفتخر است که برگزارکننده ی مسابقه ی شعر بیداری اسلامی با نام "انتفاضه ی
سوم" میان شاعران مسلمانان و همزبانان دنیا خواهد بود.
چگونگی ارسال آثار شما عزیزان به سایت بزودی اعلام خواهد شد.
و بعد اینکه انتخاب شاعر ماه هم تمام شد و از میان یازده شعر برگزیده در هفته های گذشته، شعر
آقای سید حسن مبارز با ۸۳رای برنده ی مسابقه ماه ما شدند. به این شاعر عزیز تبریک می گوییم و نیز به دیگر شاعرانی که در این رقابت سالم شعرشان را شما انتخاب کردید.
باز می گردیم به روال هفته های گذشته و انتخاب یک یا دو شعر از میان این ده شعر . بی گمان انتخاب شما مشوق ما و شاعران خواهد بود.
در این هفته این شعرها را با هم می خوانیم:
۱
فرزانه خجندی- تاجیکستان
يگانه اي چو تو در اين دو در نيافته ام
مرادف تو كسي را دگر نيافته ام
چقدر رفتم و راهي به قلب بسته ي تو
به آن جزيره ي كس ناگذر نيافته ام
به چار سو بدويدم به فتح روح عوام
از اين دوادو باطل ثمر نيافته ام
به شهر ما كه خَرَد، قند پارسي مرا؟
هنوز مشتريان شكر نيافته ام
نيازمند شكرهاي خاكمالم را
چه جاي شهر كه در بحر و بر نيافته ام
مرا به عقربه ي ساعتم مسابقه اي ست
در آزمون دويدن ظفر نيافته ام
طلوع هم كه نكردم، غروب هم نكنم
من از طلوع و غروبم خبر نيافته ام
دگر ز چشم كه ته مانده ي نگه جويم؟
چو چشم هاي تو صاحب نظر نيافته ام
شدم رفيق ره ميلياردها آدم
ولي نشاني از آن يك نفر نيافته ام
۲
مریم حقیقت - ایران
آسمان ناشکیب می بارد ، بغض ِ آتشدلان به هم خورده ست
دارد از دست می رود خورشید، وسعتِ آسمان به هم خورده ست
تو نباشی غروب الزامی ست، عاشقی ابتدای بدنامی ست
آفتاب است و روز خاموش است، نقشهای زمان به هم خورده ست
یک نفر توی صحنه خاموش است، یک نفر توی صحنه روشن نیست
اینکه مرده ست عاشق من نیست ، سطرهای رمان به هم خورده ست
پرسناژ ِ همیشه محبوبم در روایات ِ مختلف بودی
تو ولی نام کوچکت من بود، ساختار ِ زبان به هم خورده ست
توی ِ داغیِ ظهر ِ تابستان ،یک قناری مرده یخ بسته
روی ِپل غرق ِ در خیالات است، فکر کرده مکان به هم خورده ست
فکر کرده به اینکه :"من هستم"،بوده پس فکر کرده :منتظر است
صحنه از هر تکثری خالی ست ، رد ِپای زنان به هم خورده ست
قصه برگشت می خورد من را، تو ولی حدس می زنی درد است
اینکه در چشم های معصومم خط شعر و بیان به هم خورده ست
یک قفس می کشم بر آزادی لای انگشتهای جوهری ام
واژه طعم مذاب سربی داشت، واژه طعم ِ. . . توان به هم خورده ست
ماهی و توی چاه افتادی، می پلنگم به سمت پیرهنت
عطرِ خون های تازه می پیچد، صبر پیغمبران به هم خورده ست
به سلامت دوباره ی سفرت، به سلامت شروع بال و پرت
به سلامت همیشه چشم ترت، استکان، استکان به هم خورده ست
سمتِ خواجو غزل شدیم اما مست حافظ به خانه برگشتیم
زیر پل ها سپیده می لرزید، خواب نصف جهان به هم خورده ست
پلک بستی ...ترانه زندانی ست، حال و روز ِ زمانه طوفانی ست
تازه این ابتدای ویرانی است بغض آتشفشان به هم خورده است
۳
محمدجعفر عزیزی- افغانستان
در قامت ِ سکوت ِ جادۀ ِ تاریک روشن است
فردای ِ عشق خانۀ ِ متروک ِ مردن است***
سرمای ِ بی رحمی
دندان فشارد برهم
فریاد ِ ما یخ بست در، کام ِ شبی مبهم
***ای روح ِ خوش لباس
لطفاً بیا سعادت ِ خود را به ما ببخش
فرتوت گشته ایم به دنبال ِ لنگ ِ کفش***
خواندم از عمق ِ نگاهت
نقش ِ یک صورت غمگین
نقش ِ چنگال ِ شیاطین
***
صدای ِ ناشناس ِ شب!
هنوز می کشد مرا به سوی ِ کهکشان دور!
وَ گامهای ِ خسته ام هراس دارد ازعبور
۴
زهرا محمودی - ایران
به زیر پلک هایت می کشی نقش گلستان را
بهاری کرده ای با هرنفس خواب زمستان را
طراوت می چکد ازساحل پرشورچشمانت
به دور گردنت پیچیده شال سبز گیلان را
تمام رودهایت مثل رگهای روانی که
نوشته در کتاب زندگی تصمیم باران را
تویی آن مادر عاشق که با دلواپسی هایت
پر از مرغ مهاجر کرده ای آغوش تهران را
تو داری قلبی ازجنس طلا در سینه ی پاکت*
بغل وا کرده ای مهمان کنی شاه خراسان را*
صدای تیشه ات در بیستون از عاشقی دم زد
به رقص آورده ای گلپونه های طاق بستان را
هنر می پروری دردستهای شا عرت اما
به ذوق آورده ای"تو" صاحبان سبک و دیوان را
اگرچه زیربم لرزیدومشتی خاک سهمش شد
به خون دل برایش می بری قالی کرمان را
بلا دور از تو و دامان پرمهری که از لطفش
گرفته بر سر این مردمان دروازه قرآن را
مدال فتح خرمشهر میان دستها ی تو
روایت میکند بانخل هایش یادیاران را
خلیج فارس می خوابد به زیر سایه ات اما
مبادا در حریمش حس کند ناخوانده مهمان را
بنان لحظه هایم خوش بخوان در عصردلتنگی
بخوان در گوش دنیا تا ابد آواز ایران را...
۵
رییس احمد نعمانی- هندوستان
رقیبان را نظر هست و نظر نیست
نگار ما بشر هست و بشر نیست
نگاهش سوی من هم نیست هم هست
به شوق من اثر هست و اثر نیست
ز قهر و لطف او از من چه پرسید
به جان من ! اگر هست و اگر نیست
به کوی شاهد نادیده رویی
شب و روزم گذر هست و گذر نیست
به راه عشق گام آهسته بردار
به هر گامی خطر هست و خطر نیست
خیال چهره تا با زلف پیوست
شب ما را سحر هست و سحر نیست
پرستد هر که اصنام خیالی
همه کارش ضرر هست و ضرر نیست
رییسا! نام از کردار برجاست
سخن گفتن هنر هست و هنر نیست
۶
بتول محمدی- افغانستان
داشت یادم می رفت
فال امروز هم بد آمد.
این جا به دنیا آمدم
که
این جا نمیرم.
پشت سرم را نگاه می کنم
ردی از آوارگی این سال ها را پرمی کند
بی آنکه
یادم بماند.
روی چشم هایت خط می کشم
می خواهم یادم بماند
این دور
دور باطلی است
بی تو
بی من
بی ما!
۷
محمد مستقیمی (م.راهی) - ایران
در نگاه عکس من در قاب
روی شومینه
یلدای من
در آیینهی تالار نمایان شد
و به بزمی شبانه نشست
با او که من نبود
*
برق که رفت
روشن کرد
شمع روی شومینه را
و پشت و رو کرد
قاب عکس را
شمع تا پگاهان
سوخت
اشک ریخت
و خاموش شد
۸
قاسم صرافان- ایران
اول روضه میرسد از راه
قد بلند است و پردهها کوتاه
آه از آنشب که چشم من افتاد
پشت پرده به تکه ای از ماه
بچهی هیأتم من و حساس
به دو چشم تو و به رنگ سیاه
مویت از زیر روسری پیداست
دخترِه ... ، لا اله الا الله!
به «ولا الضالین» دلم خوش بود
با دو نخ موی تو شدم گمراه
چشمهایم زبان نمیفهمند
دین ندارد که مرد خاطرخواه
چای دارم میآورم آنور
خواهران عزیز! ... یا الله!
سینی چای داشت میلرزید
تا رسیدم کنار تو ... ناگاه ـ
پا شدی و نسیم چادر تو
برد با خود دل مرا چون کاه
وای وقتی که شد زلیخایم
با یکی از برادران همراه
یوسفی در خیال خود بودم
ناگهان سرنگون شدم در چاه
«زاغکی قالب پنیری دید»
و چه راحت گرفت از او روباه
می گریزد و می رود آهو
میکشم من فقط برایش آه
آی دنیا ! همیشه خرمایت
بر نخیل است و دست ما کوتاه
۹
زهرا حسین زاده- افغانستان
ابو مشعل!
عکس های آخرم را
کنار بزن از روی تخت
گریه هایت
عرب را می خنداند
این همان پیراهن مرگ است
بلند بر تن غزه
آیا سیاه رنگ عشق است
همچنان؟
ابومشعل!
چای را بدون بوسه های من سر بکش
لبهایم بوی باروت می دهند
این همان خیابان است
من سنگ می زدم به تانکها
تو تیر می خوردی
بیهوده به آغوشم فکر نکن
مردگان- عاشق هم که باشند- سردند
عکس های آخرم را
کنار بزن از روی تخت
من یکی از آن پنج خواهرم
آجرها را پس بزن
صورتت را نچسبان به صورتم
بگذار آهسته جدا کنند
روسری ام را
از گوشت و پوست و مو
ابومشعل!
ابومشعل!
ابومشعل!
گریه هایت
عرب را می خنداند
اندوهت را پنهان کن
لابه لای روسری من
۱۰
حسن قریبی- ایران
گُر گرفت و به تدریج خم شد، پشت کبریت شعلهورِ ما
روسیاهی بهجا ماند و افتاد، فتنة شور و شر از سرِ ما
چوب بودیم و باروت بر سر، فکر فتح شبستان عالم
ناگهان انفجاری بهپا کرد، اصطکاکِ جنونپرورِ ما
یکبهیک، صفبهصف، چیله چیله، کاری از دستمان بر نیامد
عاقبت پرت شد روی هیزم، قوطی خالی لشکرِ ما
ما خطر کردهبودیم اما، جنس کبریت ما «بیخطر» بود
باز تقصیر این سرنوشت است، مرگ بر چرخِ بداخترِ ما
دود بود و سیاهی و سازش، ما شهیدان یک اتفاقیم
هیچ کس بد نگوید به دیروز، بد نگوید به خاکسترِ ما
آرزوهای بر خاک مانده، پردة آخر این نمایش؛
همچنان میزند بال بر هم، «جوجهْ ققنوسِ» خوشباورِ ما