ایمیل شما :     رمز عبور :                 کلمه عبور را فرامش کرده اید ؟        
 
تاریخ ارسال :1391:2:26






بس که‌دشت از نقش‌پای‌لیلی ما پرگل است
گردباد از شور مجنون آشیان بلبل است

حسن خاموش از زبان عشق دارد ترجمان
سرو مینا جلوه را کوکوی قمری قلقل است

بس که مضمون‌ نزاکت صرف سرتاپای اوست
گر کف دستش خطی دارد رگ برگ‌ گل است

در خراش زخم عرض رونق دل دیده‌ام
چشمهٔ آیینه را جوهر هجوم سنبل است

نیست ‌کلفت تن به تشریف قناعت ‌داده را
غنچه را صد پیرهن بالیدن از یک فرگل است

آدمی را بر لباس صوف و اطلس فخر نیست
دیده باشی این قماش اکثر ستوران را جل است

همچو عمری سرو هم از بند غم آزاد نیست
حسن ‌و عشق ‌اینجا به ‌پا زنجیر و بر گردن ‌غل‌است

با قد خم‌گشته از هستی توان آسان ‌گذشت
کشتی‌ات ‌گر واژگون ‌گردد در این ‌دل ‌با پل است

بیدل از خلقند خوبان چمن صیاد دل
شاهد گل را همان آشفتن بو کاکل است



تاریخ ارسال :1391:2:18




ز دشت بیخودی می‌آیم از وضع ادب دورم
جنونی‌ گر کنم ای شهریان هوش ! معذورم

ز قدر عاجزی ها غافلم ، لیک اینقدر دانم
که تا دست سلیمان می‌رسد نقش پی مورم

جهان در عالم بیگانگی شد آشنای من
سراب‌ آیینه‌ام گل‌ می‌کند نزدیکی از دورم

همان بهترکه خاکستر شوم در پردهٔ عبرت
نقاب از روی‌ کارم بر نداری خون منصورم

برو زاهد برای خویش هر کس مطلبی دارد
تو محو و من تغافل اشتیاق‌ جنت و حورم

به اقبال تپیدن نازها دارد غبار من
کلاه آرای عجزم ، بر شکست خویش معذورم

سجودی بست بار هستی آخر بر جبین من
چه‌سان سر تابد از حکم خمیدن دوش مزدورم ؟

اگر صدق طلب دست ز پا افتادگان‌ گیرد
به‌ مستی می‌رساند لغزش مژگان مخمورم

به خون پیچیده می‌بالم ، نفس دزدیده می‌نالم
دمیدن های تبخالم ، چکیدن های ناسورم

مکش ای ناله ! دامانم ، مدر ای غم‌ ! گریبانم
سرشکی محو مژگانم ، چکیدن نیست مقدورم

خلل تعمیر سیلاب حوادث نیستم بیدل !
بنای حسرتی در عالم امید معمورم

تاریخ ارسال :1391:2:10


نسبت خورشید

چون قلم راه تجرد بس که تنها رفته‌ایم
سایه از ما هر قدم وامانده و ما رفته‌ایم

دیده‌ها تا دل همه خمیازهٔ ما می‌کشند
جای ما در هر مکان خالی‌ست گویا رفته‌ایم

کس ز افسون تعین داغ محرومی مباد
چون‌ گهر عمریست در دریا ز دریا رفته‌ایم

فکر خود ما را چو شمع‌ آخر به طوف خاک برد
یکسر از راه‌ گریبان در ته پا رفته‌ایم

رهرو عجزیم ما را جرات رفتار کو ؟
چند روزی شد چو عنقا برزبان ها رفته‌ایم

سایه را در هیچ‌ صورت نسبت خورشید نیست
تا تو ما را در خیال آورده‌ای ، ما رفته‌ایم

بر زمین چندان‌که می‌جوییم‌ گرد ما گم است
کاش گردد چون سحر روشن‌ که بالا رفته‌ایم

چون امل ما را در این محفل نخواهی یافتن
جمله امروزیم ، لیک آن سوی فردا رفته‌ایم

الفت هر چیز وقف ساز استعداد اوست
تا مروت در خیال آمد ز دنیا رفته‌ایم

کلک معنی در سواد مدعا بی‌لغزش است
گر به صورت چون خط ترسا چلیپا رفته‌ایم

ساز هستی‌گر به این رنگ احتیاج آماده است
ما و آب رو ازین غمخانه یکجا رفته‌ایم

از نفس کم نیست ‌گر پیغام ‌گردی می‌رسد
ورنه ما زین دشت پیش از آمدن ها رفته‌ایم

بیدل از تحقیق هستی و عدم دل جمع‌دار
کس چه داند آمدیم از بیخودی یا رفته‌ایم !

تاریخ ارسال :1391:2:10




چون قلم راه تجرد بس که تنها رفته‌ایم
سایه از ما هر قدم وامانده و ما رفته‌ایم

دیده‌ها تا دل همه خمیازهٔ ما می‌کشند
جای ما در هر مکان خالی‌ست گویا رفته‌ایم

کس ز افسون تعین داغ محرومی مباد
چون‌ گهر عمریست در دریا ز دریا رفته‌ایم

فکر خود ما را چو شمع‌ آخر به طوف خاک برد
یکسر از راه‌ گریبان در ته پا رفته‌ایم

رهرو عجزیم ما را جرات رفتار کو ؟
چند روزی شد چو عنقا برزبان ها رفته‌ایم

سایه را در هیچ‌ صورت نسبت خورشید نیست
تا تو ما را در خیال آورده‌ای ، ما رفته‌ایم

بر زمین چندان‌که می‌جوییم‌ گرد ما گم است
کاش گردد چون سحر روشن‌ که بالا رفته‌ایم

چون امل ما را در این محفل نخواهی یافتن
جمله امروزیم ، لیک آن سوی فردا رفته‌ایم

الفت هر چیز وقف ساز استعداد اوست
تا مروت در خیال آمد ز دنیا رفته‌ایم

کلک معنی در سواد مدعا بی‌لغزش است
گر به صورت چون خط ترسا چلیپا رفته‌ایم

ساز هستی‌گر به این رنگ احتیاج آماده است
ما و آب رو ازین غمخانه یکجا رفته‌ایم

از نفس کم نیست ‌گر پیغام ‌گردی می‌رسد
ورنه ما زین دشت پیش از آمدن ها رفته‌ایم

بیدل از تحقیق هستی و عدم دل جمع‌دار
کس چه داند آمدیم از بیخودی یا رفته‌ایم !
تاریخ ارسال :1391:2:4




تا نگذری ز خود ...

صبحی به گوش عبـــرتــم از دل صدا رسید

کای بی خبــــر! به ما نرسید آن که وا رسید

دریاست قطره ای که به دریا رسیده است

جـــــز ما کسی دگر نتــواند به مــــا رسید

سعی نفس ز دل ســـر مویی نرفـت پیش

جایی که کس نمی رسد این نارسا رسید

مـــزد فسردنی که به خاکــم قــــدم زنـــد

یـــاد قـــدت به سیر بهــــارم عــصـا رسید

آسودگی به خاک نشینان مسلّـــم است

این حـــرفـــم از صدای نی بـــوریا رسیـــد

دنیا که تاج کـــج کلهـان نقش پای اوست

بــر ما غبـــار ریخت کـــه تا پشت پا رسید

طبـــع تـــو را مبـــاد فضـــول هـوس کنــد

میـــراثِ سایه ای کــه ز بال همـــا رسیـد

عشّـاق، دیگــــر از کـــه وفـــا آرزو کننــــد ؟

دل نیـــــز رفته رفته به آن بی وفا رسیـــد

چـــون نـالـــه ای که بگـــذرد از بند بند نی

صد جا نشست حسرت دل تا به ما رسیـد

تـــا وادی غبـــــار نفس طی نمی شــــود

نتــــوان بــــه مقصــد دل بی مدعــا رسید

بـــر غفلت انفعـــال و به آگـــاهی انبساط

بر هر که هر چه می رسد،از مصطفا رسید

از خــود گــذشتنی است فلک تازی نگـــاه

تا نگــــذری ز خـــود، نتــوان هیچ جا رسید

خــــون دلی بـــه دیـدۀ (بیدل) مگر نمانــد

کــــز بهـــر پای بـوس تـــو رنگ حنــا رسید


تاریخ ارسال :1391:2:3



تا نگذری ز خود ...





صبحی به گوش عبـــرتــم از دل صدا رسید

کای بی خبــــر! به ما نرسید آن که وا رسید

دریاست قطره ای که به دریا رسیده است

جـــــز ما کسی دگر نتــواند به مــــا رسید

سعی نفس ز دل ســـر مویی نرفـت پیش

جایی که کس نمی رسد این نارسا رسید

مـــزد فسردنی که به خاکــم قــــدم زنـــد

یـــاد قـــدت به سیر بهــــارم عــصـا رسید

آسودگی به خاک نشینان مسلّـــم است

این حـــرفـــم از صدای نی بـــوریا رسیـــد

دنیا که تاج کـــج کلهـان نقش پای اوست

بــر ما غبـــار ریخت کـــه تا پشت پا رسید

طبـــع تـــو را مبـــاد فضـــول هـوس کنــد

میـــراثِ سایه ای کــه ز بال همـــا رسیـد

عشّـاق، دیگــــر از کـــه وفـــا آرزو کننــــد ؟

دل نیـــــز رفته رفته به آن بی وفا رسیـــد

چـــون نـالـــه ای که بگـــذرد از بند بند نی

صد جا نشست حسرت دل تا به ما رسیـد

تـــا وادی غبـــــار نفس طی نمی شــــود

نتــــوان بــــه مقصــد دل بی مدعــا رسید

بـــر غفلت انفعـــال و به آگـــاهی انبساط

بر هر که هر چه می رسد،از مصطفا رسید

از خــود گــذشتنی است فلک تازی نگـــاه

تا نگــــذری ز خـــود، نتــوان هیچ جا رسید

خــــون دلی بـــه دیـدۀ (بیدل) مگر نمانــد

کــــز بهـــر پای بـوس تـــو رنگ حنــا گرفت

تاریخ ارسال :1391:1:26



صاحب گنج بقا







آرزوی دل‌ ، چو اشک از چشم ما افتاده است
مدعا چون سایه‌ای در پیش پا افتاده است

گوهر امید ما قعر توکل‌ کرده ساز
کشتی تدبیر در موج رضا افتاده است

جادهٔ سرمنزل عشاق سعی نارساست
یا ز دست خضر این وادی‌ ، عصا افتاده است

تا قیامت برنمی‌خیزد چو داغ از روی دل
سایهٔ ما ناتوانان هرکجا افتاده است

موی آتش دیده را کوتاه می‌باشد امل
چشم ما عمری‌ست بر روز جزا افتاده است

بس که‌ کردم مشق وحشت در دبستان جنون
شخصم ‌از سایه‌ چو کلک‌ از خط‌ جدا افتاده است

پیکرم ‌خم گشته‌ است ازضعف ‌و دل‌ خون می‌خورد
بار این‌کشتی به دوش ناخدا افتاده است

شبنم‌ گلزار حیرت را نشست و خاست نیست
اشک من در هرکجا افتاد ، وا افتاده است

نیست در دشت طلب‌ ، با کعبه ما را احتیاج
سجده‌گاه ماست هر جا نقش پا افتاده است

سایهٔ ما می‌زند پهلو به نور آفتاب
ناتوانی اینقدرها خودنما افتاده است

چون خط پرگار عمری شد که سرتاپا خمیم
ابتدای ما به فکر انتها افتاده است

سرمه این مقدار باب التفات ناز نیست
چشم او بر خاکساری های ما افتاده است

در حقیقت بیدل ما صاحب‌ گنج بقاست
گر به صورت در ره فقر و فنا افتاده است
تاریخ ارسال :1391:1:21





آتش یاقوت



خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است
قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست

موج شهرت درکمین خامشی پر می‌زند
مصرع برجسته آهنگی زتار مسطراست

منصب‌گوهرفروشی نیست مخصوص صدف
هر نوایی‌کز لب خاموش جوشدگوهر است

از مآل جستجوهای نفس آگه نی‌ام
اینقدر دانم‌که سیر شعله تا خاکستر است

مهر خاموشی‌ست چون آیینه سرتا پای من
گر به عرض‌گفتگو آیم زبانم جوهر است

این معما جز دم تیغ تو نگشایدکسی
کز هزاران عقده‌ام یک عقدهٔ سودا،سر است

می‌خروشد عشق و از هم می‌گدازد پیکرم
نعرهٔ شیر،این نیستان را،به آتش رهبر است

گر مرا اسباب پروازی نباشدگو مباش
طایر رنگم‌، شکست خاطرم‌، بال و پر است

همچو شبنم در طلسم دامگاه این چمن
مرغ ما را فیض آب و دانه ازچشم تر است

راحت جاوید فقر از جاه نتوان یافتن
خاک ساحل قیمت خودگر شناسدگوهر است

کعبه جو افتاد شوخی های طاقت ورنه من
هرکجا از پا نشینم آستان دلبر است

جوش دانش اقتضای صافی دل می‌کند
خانهٔ آیینه را جاروب زلف جوهر است

مرگ را در طینت آسوده طبعان راه نیست
آتش یاقوت بیدل ایمن از خاکستر است



تاریخ ارسال :1391:1:21



آتش یاقوت

خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است
قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست

موج شهرت درکمین خامشی پر می‌زند
مصرع برجسته آهنگی زتار مسطراست

منصب‌گوهرفروشی نیست مخصوص صدف
هر نوایی‌کز لب خاموش جوشدگوهر است

از مآل جستجوهای نفس آگه نی‌ام
اینقدر دانم‌که سیر شعله تا خاکستر است

مهر خاموشی‌ست چون آیینه سرتا پای من
گر به عرض‌گفتگو آیم زبانم جوهر است

این معما جز دم تیغ تو نگشایدکسی
کز هزاران عقده‌ام یک عقدهٔ سودا،سر است

می‌خروشد عشق و از هم می‌گدازد پیکرم
نعرهٔ شیر،این نیستان را،به آتش رهبر است

گر مرا اسباب پروازی نباشدگو مباش
طایر رنگم‌، شکست خاطرم‌، بال و پر است

همچو شبنم در طلسم دامگاه این چمن
مرغ ما را فیض آب و دانه ازچشم تر است

راحت جاوید فقر از جاه نتوان یافتن
خاک ساحل قیمت خودگر شناسدگوهر است

کعبه جو افتاد شوخی های طاقت ورنه من
هرکجا از پا نشینم آستان دلبر است

جوش دانش اقتضای صافی دل می‌کند
خانهٔ آیینه را جاروب زلف جوهر است

مرگ را در طینت آسوده طبعان راه نیست
آتش یاقوت بیدل ایمن از خاکستر است

تاریخ ارسال :1391:1:17




حکم عشق است‌ که‌ تشریف تمنا بخشند
داغ این لاله‌ستان ها به دل ما بخشند

نتوان تاخت به انداز دماغ مستان
بال شوقی مگراز نشئه به صهبا بخشند

بیدلان خرده ی جانی که نثار تو کنند
نم آبی‌که ندارند به دریا بخشند

چون می از گرمی آن لعل به خون می‌غلتد
گرچه از شعله به یاقوت جگرها بخشند

روشناسان جنون از اثر نقش قدم
جوهر هوش به ایینهٔ صحرا بخشند

آرزو داغ امید است خدایا مپسند
که جگر خون شود و نشئه‌ به صهبا بخشند

ای خوش آن جود که از خجلت وضع سایل
لب به اظهار نیارند و به ایما بخشند

گر مزاج کرم آن است که من می‌دانم
عالمی را به خطای من تنها بخشند

تا فسردن نکشد ریشهٔ جولان امید
به که چون تخم به هر آبله صد پا بخشند

شرر عافیت آوارهٔ دلتنگ مرا
سنگ هم دامن صحراست اگر جا بخشند

قول و فعل نفس افسانهٔ باد است اینجا
من نه آنم که نبخشند مرا یا بخشند

به جناب کرم افسون ورع پیش مبر
بی‌گناهی گنهی نیست که آنجا بخشند

در مقامی‌ که شفاعت خط آمرزش‌هاست
جرم مستان به صفای دل مینا بخشند

به پر کاه‌ که بسته است حساب پرواز
دارم امید که بر ناکسی‌ام وابخشند

پادشاهی به جنون جمع نگردد بیدل
تاج گیرند اگر آبلهٔ پا بخشند
تاریخ ارسال :1391:1:16




سیر گلزار که یارب در نظر دارد بهار
از پر طاووس دامن بر کمر دارد بهار

شبنم ما را به حیرت آب می‌باید شدن
کز دل هر ذره توفانی دگر دارد بهار

رنگ دامن چیدن و بوی گل از خود رفتن‌ست
هر کجا گل می‌کند برگ سفر دارد بهار

جلوه تا دیدی نهان شد ، رنگ تا دیدی شکست
فرصت عرض تماشا اینقدر دارد بهار

محرم نبض رم و آرام ما عشق است و بس
از رگ ‌گل تا خط سنبل خبر دارد بهار

ای خرد چون بوی گل دیگر سراغ ما مگیر
درجنون سر داد ما را تا چه سر دارد بهار

بوی‌گل عمریست‌ خون‌آلودهٔ‌ رنگست‌ و بس
ناوکی از آه بلبل در جگر دارد بهار

لاله داغ و گل‌ گریبان‌چاک و بلبل نوحه‌گر
غیر عبرت زین چمن دیگر چه بردارد بهار ؟

زندگی می‌باید اسباب طرب معدوم نیست
رنگ هر جا رفته باشد در نظر دارد بهار

زخم دل عمریست درگرد نفس خوابانده‌ام
در گریبانی که من دارم سحر دارد بهار

کهنه درس فطرتیم ، ای آگهی سرمایگان !
چند روزی شد که ما را بی‌خبر دارد بهار

چند باید بود مغرور طراوت های وهم
شبنمستان نیست بیدل چشم تر دارد بهار


تاریخ ارسال :1391:1:14







سیر گلزار که یارب در نظر دارد بهار
از پر طاووس دامن بر کمر دارد بهار

شبنم ما را به حیرت آب می‌باید شدن
کز دل هر ذره توفانی دگر دارد بهار

رنگ دامن چیدن و بوی گل از خود رفتن‌ست
هر کجا گل می‌کند برگ سفر دارد بهار

جلوه تا دیدی نهان شد ، رنگ تا دیدی شکست
فرصت عرض تماشا اینقدر دارد بهار

محرم نبض رم و آرام ما عشق است و بس
از رگ ‌گل تا خط سنبل خبر دارد بهار

ای خرد چون بوی گل دیگر سراغ ما مگیر
درجنون سر داد ما را تا چه سر دارد بهار

سیر این گلشن غنیمت دان که فرصت بیش نیست
در طلسم خندهٔ‌ گل بال و پر دارد بهار

بوی‌گل عمریست‌ خون‌آلودهٔ‌ رنگست‌ و بس
ناوکی از آه بلبل در جگر دارد بهار

لاله داغ و گل‌ گریبان‌چاک و بلبل نوحه‌گر
غیر عبرت زین چمن دیگر چه بردارد بهار ؟

زندگی می‌باید اسباب طرب معدوم نیست
رنگ هر جا رفته باشد در نظر دارد بهار

زخم دل عمریست درگرد نفس خوابانده‌ام
در گریبانی که من دارم سحر دارد بهار

کهنه درس فطرتیم ، ای آگهی سرمایگان !
چند روزی شد که ما را بی‌خبر دارد بهار

چند باید بود مغرور طراوت های وهم
شبنمستان نیست بیدل چشم تر دارد بهار

تاریخ ارسال :1391:1:9




نغمه پرده دل




رفتن عمر ز رفتار نفس ها پیداست
وحشت موج‌ ، تماشای خرام دریاست

گردبادی که به خود دود صفت می پیچد
نفس سوختهٔ سینهٔ چاک‌ صحراست

جوهر آینه افسرده ز قید وطن است
عکس را گرد سفر آب رخ نشو و نماست

ازگهر موج محال است تراود بیرون
گره تار نظر چشم حیاپیشهٔ ماست

قطع سر رشتهٔ پرواز طلب نتوان ‌کرد
بال اگر سلسله کوتاه کند ناله‌ رساست

نرگس مست تو را در چمن حسن ادا
می شوخی همه در ساغر لبریز حیاست

بس که بی ‌آبله گامی نشمردم به رهت
آب آیینه ز نقش قدمم چهره‌گشاست

اعتبار به خود آتش زدنم سهل مگیر
قد شمع از همه‌ کس یک سر و گردن بالاست

ای تمنا مکن از خجلت جولان آبم
عمرها شد چو گهر قطرهٔ من آبله‌پاست

هیچکس نیست زباندان خیالم بیدل
نغمهٔ پرده دل از همه آهنگ جداست
تاریخ ارسال :1391:1:3



بهار








چشم واکن ، رنگ اسرار دگر دارد بهار
آنچه در وهمت نگنجد جلوه‌گر دارد بهار

ساعتی چون بوی‌ گل از قید پیراهن برآ
از تو چشم آشنایی آنقدر دارد بهار

کهکشان هم پایمال موج توفان گل است
سبزه را از خواب غفلت چند بردارد بهار

از صلای رنگ عیش انجمن غافل مباش
پاره‌هایی چند بر خون جگر دارد بهار

چشم تا واکرده‌ای رنگ از نظرها رفته است
از نسیم صبح دامن بر کمر دارد بهار

بی فنا نتوان گلی زین هستی موهوم چید
صفحهٔ ما گر زنی آتش شرر دارد بهار

از خزان آیینه دارد صبح تا گل می‌کند
جز شکستن نیست رنگ ما اگر دارد بهار

ابر می‌نالد کز اسباب نشاط این چمن
هرچه دارد در فشار چشم تر دارد بهار

ازگل و سنبل به نظم و نثر سعدی قانعم
این معانی درگلستان بیشتر دارد بهار

مو به مویم حسرت زخمت تبسم می‌کند
هرکه گردد بسملت بر من نظر دارد بهار

زین چمن بیدل نه سروی جست و نه شمشاد رست
از خیال قامتش دودی به سر دارد بهار



تاریخ ارسال :1390:12:28



منتظران بهار !






منتظران بهار ! بوی شکفتن رسید
مژده به گل ها برید ، یار به گلشن رسید

لمعه ی مهر ازل ، بر در و دیوار تافت
جام تجلی به دست ، نور ز ایمن رسید

نامه و پیغام را ، رسم تکلف نماند
فکر عبارت که راست ؟ معنی روشن رسید

عشق ز راه خیال ، گرد الم پاک رفت
خار و خس وهم غیر رفت و به گلخن رسید

صبر من نارسا ، باج ز کوشش گرفت
دست به دل داشتم ، مژده ی دامن رسید

عیش و غم روزگار ، مرکز خود واشناخت
نغمه به احباب ساخت ، نوحه به دشمن رسید

مطلع همت بلند ، مزرع اقبال سبز
ریشه به نخل آب داد ، دانه به خرمن رسید

زین چمنستان کنون ، بستن مژگان خطاست
آینه صیقل زنید ، دیده به دیدن رسید

بردم از این نوبهار ، نشئه ی عمر دوبار
دیده ام از دیده رست ، دل به دل من رسید

سرو خرامان ناز ، حشر چه نیرنگ داشت
هر چه ز من رفته بود ، باز به مسکن رسید

بیدل از اسرار عشق ، هیچ کس آگاه نیست
گاه گذشتن گذشت ، وقت رسیدن رسید


تاریخ ارسال :1390:12:23




ز چاک سینه آهی می‌نو‌بسم
کتانم حرف ماهی می‌نویسم

محبت نامه پردازست امروز
شرار برگ کاهی می‌نویسم

سرا پا دردم از مطلب مپرسید
به مکتوب آه آهی می‌نویسم

به رنگ سایه مشق دیگرم نیست
همین روز سیاهی می‌نویسم

غبار انتظار کیست اشکم ؟
که هر سطری به راهی می‌نویسم

سواد نقطهٔ موهوم روشن
به تحقیق اشتباهی می‌نویسم

رسایی نیست سطر رشتهٔ عجز
ز بس خاکم‌ گیاهی می‌نویسم

گناه دیگر اظهار تحیر
اگر عذر گناهی می‌نویسم

نیاز آیینهٔ اسرار نازست
شکستم کج کلاهی می‌نویسم

هجوم لغزش هوشست خط نیست
به رغم جاده راهی می‌نویسم

دو عالم نسخهٔ حیرت سوادست
به هر صورت نگاهی می‌نویسم

ز دل نقش امیدی جلوگر نیست
بر این آیینه آهی می‌نویسم

چو صبحم صفحه بی‌نقش ست بیدل !
شکست رنگ‌ گاهی می‌نویسم

تاریخ ارسال :1390:12:18






فیض حلاوت از دل بی‌ کبر و کین طلب
زنبور را ز خانه برآر ، انگبین طلب

بی‌ پرده است حسن غنا در لباس فقر
دست رسا ز کوتهی آستین طلب

دل جمع‌ کن ز بام و در عافیت فسون
آسودگی ز خانه به دوشان زین طلب

دست طلب به هر چه رسد مفت عجزگیر
دور است آسمان‌، تو مراد از زمین طلب

گل های این چمن همه در زیر پای توست
ای غافل از ادب ! نگه شرمگین طلب

زین جلوه‌ها که در نظرت صف ‌کشیده است
آیینه‌داری نفس واپسین طلب

عمر از تلاش باد به‌ کف چون نفس‌ گذشت
چیزی نیافت‌ کس‌که بیرزد به این طلب

دل درخور شکست به اقلیم انس تاخت
چینی همان به جادهٔ مو رفت ، چین طلب

شبنم وصال‌ گل طلبید ، آب شد ز شرم
از هر که هر چه می‌طلبی اینچنین طلب

این آستان هوسکدهٔ عرض ناز نیست
شاید به سجده‌ای بخرندت‌، جبین طلب

بیدل خراش چهرهٔ اقبال شهرت است
عبرت ز کارخانهٔ نقش نگین طلب

تاریخ ارسال :1390:12:15


شعله آواز



خواب را ‌در دیدهٔ حیران عاشق بار نیست
خانهٔ خورشید را با فرش مخمل‌کار نیست

عشق مختار است ، با تدبیر عقلش‌کار نیست
این ‌کنم یا آن‌ کنم شایستهٔ مختار نیست

شعلهٔ آواز ما در سرمه بالی می‌زند
شمع را از ضعف رنگ ناله در منقار نیست

حسن یکتایی و آغوش دویی، وهم است ، وهم
تا تو از آیینه می‌یابی اثر دیدار نیست

چارسوی دهر از شور زیانکاران پر است
آن که با خود مایه‌ای دارد درتن بازار نیست

در حصول ‌گنج دنیا از بلا ایمن مباش
نقش روی درهمش جز پیچ‌وتاب مار نیست !

عبرت آیینه گیر، ای غافل از لاف کمال
عرض جوهر جزخراش چهرهٔ اظهار نیست

زین تعلق هاکه بر دوش تخیل بسته‌ایم
آنچه از سر می‌توان واکرد جز دستار نیست

آمد و رفت نفس دارد غبار حادثات
جز شکستن ‌کاروان موج را در بار نیست

دل به ذوق وعدهٔ فرداست مغرور امل
عشق ‌گوید چشم واکن فرصت این مقدار نیست

از هوا برپاست بیدل خانهٔ وهم حباب
در لباس هستی ما جز نفس یک ‌تار نیست

تاریخ ارسال :1390:12:15



شعله آواز




خواب را ‌در دیدهٔ حیران عاشق بار نیست
خانهٔ خورشید را با فرش مخمل‌کار نیست

عشق مختار است ، با تدبیر عقلش‌کار نیست
این ‌کنم یا آن‌ کنم شایستهٔ مختار نیست

شعلهٔ آواز ما در سرمه بالی می‌زند
شمع را از ضعف رنگ ناله در منقار نیست

حسن یکتایی و آغوش دویی، وهم است ، وهم
تا تو از آیینه می‌یابی اثر دیدار نیست

چارسوی دهر از شور زیانکاران پر است
آن که با خود مایه‌ای دارد درتن بازار نیست

در حصول ‌گنج دنیا از بلا ایمن مباش
نقش روی درهمش جز پیچ‌وتاب مار نیست !

عبرت آیینه گیر، ای غافل از لاف کمال
عرض جوهر جزخراش چهرهٔ اظهار نیست

زین تعلق هاکه بر دوش تخیل بسته‌ایم
آنچه از سر می‌توان واکرد جز دستار نیست

آمد و رفت نفس دارد غبار حادثات
جز شکستن ‌کاروان موج را در بار نیست

دل به ذوق وعدهٔ فرداست مغرور امل
عشق ‌گوید چشم واکن فرصت این مقدار نیست

از هوا برپاست بیدل خانهٔ وهم حباب
در لباس هستی ما جز نفس یک ‌تار نیست

تاریخ ارسال :1390:12:12






سلسله شوق








سلسلهٔ شوق‌کیست ، سر خط آهنگ ما ؟
رشته به پا می‌پرد ، از رگ گل رنگ ما

نقد جهان فسوس ، سهل نباید شمرد
دل به‌ گره بسته است ، آبله در چنگ ما

با همه افسردگی ، جوش شرار دلیم
خفته پریخانه‌ای در بغل سنگ ما

درتپش آباد دل ، قطع نفس می‌کنیم
نیست ز منزل برون ، جاده و فرسنگ ما

پردهٔ ساز نفس ، سخت‌خموشی نواست
رشته مگر بگسلد، تا دهد آهنگ ما

در قفس عافیت ، هرزه فسردیم حیف !
شور شکستی نزد ، گل به سر رنگ ما

سعی‌ گوهر برگرفت بار دل از دوش موج
آبله چشمی ندوخت ، بر قدم لنگ ما

عالم بی‌مطلبی عرصهٔ پرخاش کیست ؟
نیست روان خون زخم ، جزعرق ازجنگ ما

رشتهٔ چندین امل ، یک ‌گره آمد به‌ عرض
بر دو جهان مهر زد ، یأس دل تنگ ما

بیدل از اقبال عجز ، در همه جا چیده است
آبله و نقش پا ، افسر و اورنگ ما


1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |

تقویم شاعران

اکبر بهداروند

1329/03/01 : تاریخ تولد

آماربازدید از سایت

بازدید امروز : 10938
بازدید دیرور : 15516
بازدید کل : 5491423

ثبت نام در خبرنامه

نام خود را وارد کنید

ایمیل را وارد کنید

تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت به انجمن ادبی بیدل دهلوی تعلق دارد. طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی