ایمیل شما :     رمز عبور :                 کلمه عبور را فرامش کرده اید ؟        
 
تاریخ ارسال :1391:2:2


قیصر امین پور

اي حُسن يوسف دكمه ی پيراهنِ تو

دل مي شكوفد گل به گل از دامن تو

جز در هواي تو مرا سير و سفر نيست

گلگشت من ديدار سرو و سوسن تو:

آغاز فروردين چشمت، مشهد من

شيراز من ارديبهشتِ دامن تو

هر اصفهان ابرويت نصف جهانم

خرماي خوزستانِ من خنديدن تو

من جز براي تو نمي خواهم خودم را

اي از همه من هاي من بهتر، منِ تو

هر چيز و هر كس رو به سويي در نمازند

اي چشم هاي من، نمازِ ديدن تو!

حيران و سرگردانِ چشمت تا ابد باد

منظومه ی دل بر مدار روشن تو.
تاریخ ارسال :1391:1:26



خلیل عمرانی

به همدلي ،همجاني و همزباني مردم عزيز تاجيكستان


جدا مانديم از هم مدّتي امّا رها هرگز
جدا گ‍ِل‌هاي‌ ما از يكدگر، دل‌هاي ما هرگز

تمام سال‌ها در ذوقمان رود غزل جاري
نشد يك لحظه غافل جانمان زين ماجرا هرگز

زبان رودكي بوديم و ذهن عاشق سعدي
به خاموشي نيانجاميد اين شور و نوا هرگز

صدا بوديم در متن سكوت‌آشفته‌ي هستي
كه در كانون بودن گم نمي‌ماند صدا هرگز

به يادت هست جوي موليان، آغازمان در عشق
جدا احساسمان از آن شكوه ابتدا هرگز

به هم پيوسته حتّي خاكمان در قالب دلها
دویي درجان واحد نيست مانند خدا هرگز

به هم دل داده‌ايم و دست، دست دوستي امروز
ز هم ما را نسازد گردش گردون جدا هرگز
تهران 31 فروردين ماه 1390




تاریخ ارسال :1391:1:18


در قحط سال عاطفه

حمید واحدی

دل تهی شد از غمم باید غمی پیدا کنم
گوشه ی تنهایی ام را همدمی پیدا کنم

"آدمی در عالم خاکی " ... نه می آید به دست
گر بگردم می توانم آدمی پیدا کنم

معرفت هر چند شد نایاب در بازار وقت
من به هر قیمت شده باید کمی پیدا کنم

کهنه سازم مانده در کنج فراموشی، سکوت
زخمه ای باید خورم، زیر و بمی پیدا کنم

مزرع دل خشک شد در قحطسال عاطفه
لاجرم در خویش می گریم نمی پیدا کنم

این دمی را که در آنم نیست زان دم های ناب
همت از خیام خواهم تا دمی پیدا کنم

خاتمی را یافتم امّا چه زود از دست رفت
این نگین را باید از نو خاتمی پیدا کنم

چیست راز زندگی پرسیدم از علّامه ای
گفت در این باره باید معجمی پیدا کنم

علّت اندوه را گفتند دانایی است، من
باز می گردم دلیل محکمی پیدا کنم

داده ام دل را ز دست و می روم تا بعد از این
گر نشد آیینه ای جام جمی پیدا کنم

تاریخ ارسال :1391:1:9


اگر زینب نبود

قادر طهماسبی ( فرید)

سر نى در نینوا مى‏ماند اگر زینب نبود

کربلا در کربلا مى‏ماند اگر زینب نبود

چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان‏

در کویر تفته جا مى‏ماند اگر زینب نبود

ذو الجناح دادخواهى، بى‏سوار و بى‏لگام‏

در بیابانها رها مى‏ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت بعد آن خورشید سرخ

پشت ابرى از ریا مى‏ماند اگر زینب نبود

در شکست لشکر شمشیرها، تیغ زبان

در نیام ادعا می ماند، اگر زینب نبود

زخمه زخمى‏ترین فریاد در چنگ سکوت‏

از طراز نغمه وامى‏ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب‏

پشت کوه فتنه‏ها مى‏ماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ‏

در گلوى چشم ما مى‏ماند اگر زینب نبود
تاریخ ارسال :1390:12:25


قیصر امین پور

بفرمایید فروردین شود اسفند‌های ما
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخند‌های ما

بفرمایید هر چیزی همان باشد که می‌خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما

بفرمایید تا این بی‌چراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه ی پیوندهای ما

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می‌بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

شب و روز از تو می‌گوییم و می‌گویند، کاری کن
که «می‌بینم» بگیرد جای «می‌گویند»‌های ما

نمی‌دانم کجایی یا که‌ای! آنقدر می‌دانم
که می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده ی آیند‌ه های ما



تاریخ ارسال :1390:12:18


غزلی از محمدرضا ترکی

تقدیم به ننه علی، مادر تمام شهدا

عقل یک عمر اگر سربه گریبان تو بود
عشق بی واسطه پروردۀ دامان تو بود

این چه داغی ست که بی شعله تو را می سوزاند
این چه شوری ست که آتش زده در جان تو بود

مادر هرچه شهیدی تو و فرزند تو نیز
یکی از خیل عزیزان و شهیدان تو بود

کاش این مردم بی عاطفه می فهمیدند
چیزی از عشق که در سینۀ سوزان تو بود

سنگ سردی که در آغوش کشیدی یک عمر
گرم تر از نفس مردم دوران تو بود

از ریاکاری و بی دردی اینها این شهر
با همه وسعت خود گوشۀ زندان تو بود

کاش همراه تو در خلوت آن گورستان
دل من معتکف کلبۀ احزان تو بود

گفتن از هرچه بجز عشق چه معنی دارد
کاش این شاعر آشفته عزلخوان تو بود
تاریخ ارسال :1390:12:2


محسن حسن زاده لیله کوهی

قلم تلمود

ای در آمیخته با یاد تو هست و بودم

من فقط در قفس خاطره ها موجودم

تو نیایی همه ی زیستنم بی معنی است

تو نباشی هیجان عدمم، نابودم

کیست این ریخته در هر رگ ویرانی من

چیست سرمایه ی این هستی راز آلودم

من از این زندگی سوخته ناخرسندم

من از این پنجره ی واشده ناخشنودم

بی تو زنگار فزاینده ی آیینگی ام

موج مینای جمالم که غبارآلودم

هر کجا باده ی عزم است سلیمان ع کیشم

هر کجا نغمه رزم است پُر از داودم ع

آتش مهر تو لطفی است به ابراهیمم ع

سیل قهر تو روان در عطش نمرودم

من چه مجنون و چه فرهاد تویی معشوقم

من چه موسی ع و چه فرعون تویی معبودم

ذوق لبهای تو دارد غزل قرآنم

رنگ تورات تو دارد قلم تلمودم

ای تو گستردگی بکر مضامین بلند

از تو می گویم و پیوسته تویی مقصودم
تاریخ ارسال :1390:11:14


جامه دران
حضرت امام خمینی (ره)

من خواستار جام می از دست دلبرم
این راز با که گویم و این غم کجا برم

جان باختم به حسرت دیدار روی دوست
پروانه دور شمعم و اسپند آذرم

این خرقه ملوّث و سجاده ی ریا
آیا شود که بر در میخانه بر درم

گر از سبوی عشق دهد یار جرعه ای
مستانه جان ز خرقه ی هستی در آورم

پیرم ولی به گوشه ی چشمی جوان شوم
لطفی که از سراچه ی آفاق بگذرم

تاریخ ارسال :1390:11:1


محمد مهدی سیار

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

بایداین بار به غوغای قیامت برسم



من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم



آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟



طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم



سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم


تاریخ ارسال :1390:10:10


زنده یاد احمد زارعی

بشکند دست پلیدی که شکست این سر و دست
ما ید واحده هستیم و نداریم شکست
ما نمردیم و نمیریم که نامیراییم
گسترش یافته ی آتش عاشوراییم
هر کجا عشق بتابد وطن ما آنجاست
هر کجا کشته ی عشقی است تن ما آنجاست
چه کسی گفت که فریاد تو بی تأثیر است
کز ازل تا به ابد جلوه ی یک تکبیر است
گر بخواهند و نخواهند، ترا می خواهیم
گر بیایند و نیایند ترا همراهیم
ما که بی پا و سرانیم، جهانی دستیم
ما ز خود بی خبرانیم و، خدایی هستیم
جامه ها تیره ولی عشق در آن تابان است
آستین پاره، ولی دست خدا در آن است
بس کن ای خیره! ز فرزند پیمبر کشتن
دست بردار ز نوباوه حیدر کشتن
سبز پوشان شگفتی ز شهادت زنده
حالشان گشته دگرگون و شده آینده
تیغ عشاق بلند است و نیاید کوتاه
راه ما همره زخم است و ببریم این راه!
تا سلاح علوی در کف من می روید
خود به خود بر کفن دشت بدن می روید!
این زره نیست که کردید به تن این کفن است
باز هم مرحبتان زیر سم اسب من است
آب خورده ست ز خونهای شما شمشیرم
به علی! قبله ی خود را ز شما می گیرم
تاریخ ارسال :1390:9:25


مرتضی امیری اسفندقه

ابیاتی از قصیده واره ی محرم


ماه محرم آمده بايد دگر شوم

بايد به خود بيايم و زير و زبر شوم

بايد سبك عبور كنم از خيال سود

بايد خلاص از تب و تاب ضرر شوم

آزاد از مثلث تزوير و زور و زر

آزاد از هر آنچه نقوش و صور شوم

بايد عوض شوم چه به چپ چه به راست،‌ها

بهتر اگر نمي‌شود از بد بتر شوم

از بد بتر چرا شوم اما؟ محرم است

از خوب مي‌شود كه در اين ماه، سر شوم

اين ماه مي‌شود كه شوم چيز ديگري

يك چيز ديگري كه ندانم اگر شوم

يك چيز ديگري كه نیايد به وهم هم

يعني كه نه فرشته شوم نه بشر شوم

خير مجسم است محرم، بعيد نيست

اين ماه، تا ابد تهي از هرچه شرشوم

حتي اگر يزيديم و در سپاه كفر

چون حر، بعيد نيست شهيد نظر شوم

شب با يزيد باشم و فرداي انتخاب

قرباني حسين، نخستين نفر شوم

اينك، نداي: «كيست كه ياري كند مرا»

ماه محرم است مبادا كه كر شوم ...

تاریخ ارسال :1390:9:13


نی نامه

قیصر امین پور

خوشا از دل نم اشكی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشق‌بازان یاد كردن

زبان را زخمه‌ فریاد كردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن

خوشا نی‌نامه‌ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد دلنشین است

نوای نی نوای بی‌نوایی است

هوای ناله‌هایش نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گل ، بیماری سنگ

قلم تصویر جانكاهی است از نی

علم تمثیل كوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی ، رقم زد

دل نی ناله‌ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پرسوز

چه رفت آن‌روز در اندیشه‌ ی نی

كه این‌سان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی‌قراری

چو مجنون در هوای نی‌سواری

پر از عشق نیستان سینه او

غم غربت ، غم دیرینه او

غم نی ، بند بند پیكر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی آشنایی‌است

به هم اعضای او وصل از جدایی‌است

سرش بر نی تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید ، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه‌ای منزل به منزل

به همراهش هزاران كاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر

كه با خود باری از سر دارد اشتر

گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین‌زبانی؟

عجب نبود ز نی شكرفشانی!

اگر نی پرده‌ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می‌كشاند

سزد گر چشم‌ها در خون نشیند

چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست

تمام فتنه‌ها زیر سر اوست
تاریخ ارسال :1390:9:5


محمدرضا محمدی نیکو


ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت
یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رسایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست
ای شب تار عدم ، شام غریبان عزایت

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت
خبری مختصر از حادثه ی کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز
که درخشید خدا در همه ی آینه هایت

کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو ابوالفضل
می فشاندیم سبک تر ز کفی آب به پایت

از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده
می رود دایره در دایره پژواک صدایت



تاریخ ارسال :1390:8:24


مهرداد اوستا

تو را چون نوگلِ ورد آفریدند
ز طنّازی، رهآورد آفریدند
ز لبخندِ نخستین صبح شادی
ز مهری ناز پرورد آفریدند
به آزرم و جمال و دلفریبی
تو را در دلبری فرد آفریدند
فغان از بُردباری تا برآید
غمت را بی هماورد آفریدند
به ناز و دلفریبی تا برآری
چنین از هستی ام گرد آفریدند
تو را از نغمه حُسن و جوانی
مرا از ناله ای سرد آفریدند
سرشتندم ز اشک و آه و آن گاه
روانی درد پرورد آفریدند
به هرجا درد و داغی بود با هم
سرشتند و یکی مرد آفریدند
ز شور و انتظاری عافیت سوز
وز آهی آسمانْ گرد آفریدند
علی بود و علی بود و علی بود
به عالم گر جوانمرد آفریدند
تاریخ ارسال :1390:8:8


قیصر امین پور

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه‌ای ست، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است
تاریخ ارسال :1390:7:22


هم‍ّت حيدر، مدد عاشق است

روان‌شاد دكتر سيد حسن حسيني

ديده اگر با تو برابر شود
چشم من آيينة محشر شود

دم بزن اي غنچة باغ ازل
تا نفس خاك، معط‍ّر شود

دم به دم از نام تو دم مي‌زنم
تا سخنم قند مكر‌ّر شود

منظره در منظره گل مي‌كند
چشم تو گر آينه‌گستر شود

پاسخ لبخند دلم تا به كي
قهقهة تيغة خنجر شود؟

خسته شدم خسته ز ديوارها
عشق مگر پنجره‌پرور شود

هم‍ّت حيدر، مدد عاشق است
روي زمين گو همه خيبر شود

در قفسم آينه‌اي نصب كن
تا پر و بالم دوبرابر شود!
تاریخ ارسال :1390:7:21


محمد رضا ترکی


آقا! جواب از تو، سلام از غریبه ها
آه سپیده، گریۀ شام از غریبه ها

در حضرت غریب غریبان غریب نیست
این ازدحام های مدام از غریبه ها

تو خود غریبه ای و غریبی نمی کنند
در محضر تو هیچ کدام از غریبه ها

چون توده های ابر، پر از بارش و صفا
جاری ست موج ناب کلام از غریبه ها

ما الکنیم، واژه ای اینجا اگر رساست
باید طلب کنیم به وام از غریبه ها

هر گام این سفر پر عطر رسیدن است
این را بپرس گام به گام از غریبه ها

من با غریبه های تو بیگانه نیستم
من هم پر است خاطره هام از غریبه ها

شایسته نیستم ولی این دل شکسته را
گاهی به لطف خویش بنام از غریبه ها

با دست عشق کاش مرا سنگ می زدند
آوَخ کجاست سنگ تمام از غریبه ها!

تاریخ ارسال :1390:7:17


علی رضا قزوه

برگشته‌ام امشب به خود از راه نشابور
شيرين دلكم يك دو دهن شوربخوان، شور

اي سوره اعراف من، اي قبله هشـتم
در ظلمت من پنجـره‌اي بـاز كن از نـور

اي طوس تو ميقات همه چلّه نشينان
آبي تري از نور، درخشان تري از طور

از شهر سنـابـاد برايــم كفن آريــد
امّيد كه با نام تو سر بر كنم از گور

در حادثه موساي به هوش آمده ماييم
سبحانك يا نورتر از نورتر از نور!
تاریخ ارسال :1390:7:6


عبدالجبار کاکایی

شهيد كوچه هاي ساكت و سردم
شهيد راه هاي دور و بي عابر
پناه چترهاي مانده در توفان
شهيد روزهاي رفته از خاطر

... تو از من مي گريزي! عشق يا نفرت
تو با من آشنايي! دوست يا دشمن
شهيد ِجنگ هر روزي كه مي بيني
كنار لاله ها بنويس اسم من

چه فرقي مي كند، يا من ازين توفان
به ساحل مي رسم يا موج يا قايق
كنار لاله ها بنويس يك سرباز
كنار لاله ها بنويس يك عاشق

ببين! آغوش اطمينان و آرامش
ببين! ديوار تن پوش تو، جان من
ببين! فانوس دنياي تو روشن شد
به ياد چشم هاي مهربان من

كنار لاله ها بنويس اسمي كه
پناه خواب آرام پرستوهاست
شهيد بي پناهي هاي آدم ها
شهيد بركه ي آرامش قوهاست
تاریخ ارسال :1390:7:4


سید عبدالله حسینی

وهب لی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک

دعای کمیل



یک لحظه هم ندارم احساس دوری از تو

ای دوست گرچه دورم صد سال نوری از تو



گیرم که صبر کردم در آتش جهیمت

من صبر کی توانم با درد دوری از تو



هنگامه اجابت گفتی بخواه حاجت

چیزی نخواستم جز اشک بلوری از تو



امر تو بود ورنه عبدی بدین حقارت

چیزی چرا بخواهد با این جسوری از تو



عمری گناه کردم اما نگاه کردم

یک بار هم ندیدم غیر از صبوری از تو



ژوهانسبورگ - زمستان 1380

1 | 2 | 3 | 4 |

تقویم شاعران

اکبر بهداروند

1329/03/01 : تاریخ تولد

آماربازدید از سایت

بازدید امروز : 10929
بازدید دیرور : 15516
بازدید کل : 5491414

ثبت نام در خبرنامه

نام خود را وارد کنید

ایمیل را وارد کنید

تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت به انجمن ادبی بیدل دهلوی تعلق دارد. طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی